بقای عبایم را به عطای طلایت بخشیدم!

ملا نصرالدين گفت: بقاي عبايم را به عطاي طلايت بخشيدم!

بقای عبایم را به عطای طلایت بخشیدم!|سرزمین هنر|سید رضا اورنگ|طنز

ملانصرالدین را برای سخنرانی در جلسه ای فاخر دعوت کردند. روز موعود، به سر و وضع خود رسید و عبایی نو بر تن کرد. دستی هم به سر و گوش الاغش کشید. سوار مرکب همیشگی اش شد و به راه افتاد.

طولی نکشید به هتلی مجلل که محل سکونت ازمابهتران است رسید. افسار الاغ را به متصدی پارکینگ داد و وارد لابی هتل شد. به محض ورود رییس و بقیه عمله و خدمه به استقبالش آمدند. ملا از چنین استقبالی یکه خورد، اما به روی خود نیاورد.

رییس، ملانصرالدین را به سمت سالن اصلی هدایت کرد. قبل از ورود به سالن، ملا ایستاد و دست روی شانه رییس گذاشت. به او گفت پیش از ورود با او سخن دارد. دست رییس را گرفت و از خدمه و عمله فاصله گرفتند.

ملا آرام گفت: بابت این سخنرانی چه به من می رسد؟

رییس خندید و گفت: هر چه اراده کنید، از سکه طلا گرفته تا آنچه بخواهید.

ملا دستی به دماغ خود کشید و گفت: در مقابل این کرم از من چه می خواهید؟

رییس: هیچ، فقط کمی مجیز مرا بگویید تا هم به چشم بالا دستی ها بیاید و هم نظر بانک ها به سوی من جلب شود!

ملانصرالدین گفت: اگر نگویم؟!

رییس ابرو درهم کشید و گفت: اگر چیزی به نفع من بر زبان نیاوری، نه تنها از طلا خبری نیست، عبایت را نیز از تن بیرون خواهم آورد!

ملا بی درنگ به سمت در خروجی حرکت کرد.

رییس فریاد زد کجا می روی؟

ملا نصرالدین گفت: بقای عبایم را به عطای طلایت بخشیدم!

 

 

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

82 − = 79