پنج ریشتر تهران|فصل اول|قسمت سوم|طوفان

داستان “پنج ریشتر تهران” یک داستان تعاملی در مورد وقوع زلزله در تهران است که به قلم تنی چند از نویسندگان در نه فصل مجزا نوشته شده. این داستان برای اولین بار به صورت سریال، از طریق سایت هنرلند به اشتراک گذاشته میشود.

“طوفان” به قلم حمید عشقی ، فصل اول این داستان است: 

“طوفان”

قسمت سوم

الان اینجا بود. باهاش کار داری؟…
– حقیقتش الان از خبرگذاری اطلاع دادن که زلزله تو روستاهای لواسون خسارت زیادی گذاشته. میخوام محسن رو برای تهیه عکس بفرستم لواسون.
– لواسون ؟… خدای من… کل اون منطقه کوهستانیه…. امداد رسونی بهش خیلی سخته…
– درسته. دو ساعت دیگه یه بالگرد ارتش داره به لواسان میره. خلبانش هم کاوه ست. من با اصرار تونستم یه سهمیه ازش بگیرم. آخه همه کسانی که دارن با این هلی کوپتر میرن لواسان؛ از مسئولان هلال احمر هستن. اگه محسن بره اولین خبرنگاری میشه که از فاجعه لواسون گزارش تصویری تهیه میکنه اما الان هرچقدر میگردم محسن رو پیدا نمیکنم. میگن وسعت خرابی هاخیلی زیاده….
دیگه حرفهای آقای جواهری رو نمیشنیدم…. تهیه گزارش دست اول از لواسان زلزله زده اونم به قلم من…. اصلا چرا محسن باید بره؟…. الان وقتشه که جواهری رو متقاعد کنم که باید من به جای محسن برم….
– آقای جواهری…..
جواهری را که از میز من فاصله گرفته بود؛ صدا کردم و او را به گوشه ای کشیدم و صدایم را آهسته کردم:
– آقای جواهری میشه من برم؟… منظورم اینه به جای محسن…..
خودت که میدونی مطلب بدون عکس که به درد نمیخوره. بعدشم من اینجا خیلی بهت احتیاج
دارم….


– من میتونم با گوشیم برات عکسم بگیرم….
آقای جواهری نگاهی از سر ناچاری انداخت و گفت:
باشه حرفی ندارم…. حالا که اصرار داری… برو
– میشه یه خواهش کنم؟
بگو …
– میشه به محسن در اینباره چیزی نگی….

خیالت راحت…. چیزی نمیگم… فقط شاید صفحه اول چاپش کردم….
هر دوتامون خندیدیم و داشتیم از هم جدا میشدیم که محسن از راه رسید و به جواهری گفت:
مثل اینکه با من کار داشتین. خانم قاسمیان گفت سراغمو گرفته بودی.
جواهریان نگاهی به من کرد و بلافاصله به محسن گفت:
معلومه کجایی؟ عکسا چی شد؟
– الان میارم خدمت تون آقای جواهریان…
جواهریان رو به من گفت:
شما که وایستادی داری منو نگاه میکنی!!… زود باش… باید خودتو برسونی…

خواهر زاده جواهریان بیشتر از ۲۰ سال نداشت. پشت موتور اون بودم. با کیف خبرنگاریم. حتی توی آخرین دقیقه هم منتظر بودم تا فروزان بیاد و خداحافظی کنم. کاش همون دیشب با او خدا حافظی میکردم. به توصیه جواهریان برای رسیدن به موقع به هلیکوپتر ترک موتور شهرام نشستم. اون مثل بیشتر موتور سوارها قانون خودشو داشت: چراغ سبز یعنی حرکت موتور. چراغ قرمز یعنی حرکت موتور سوار. حق تقدم با موتور. پیاده رو؛ مکان اختصاصی موتور سوار و… شهرام اعتقاد داشت خلبان واقعی اوست و نه پدرش چون هلیکوپتر در آسمان هیچ محدودیتی ندارد. نه چراغی؛ نه عابر پیاده ای؛ نه پلیسی… هیچی یه خلبان رو تهدید نمی کنه. یک بار وقتی بهش گفتم کار پدرش خیلی خطرناکه؛ بهم گفت: توی زندگی روی هیچی نمیشه حساب کرد. هیچ جایی امن نیست. هیچکس در امنیت نیست. احتمال سقوط یه هلیکوپتر یک در سه میلیون و دویست و هشتاد و سه درصده اما یه موتور سوار حتما سقوط میکنه. اونم نه یکبار. به مرکز هلال احمر رسیدیم؛ همه مشغول جابجایی بسته ها بودند. هلیکوپتر سیاه وسط باند فرود؛ جا خوش کرده بود. کاوه شوهر خواهر آقای جواهریان را به خوبی می شناختم. مردی بود بذله گو و شاد که امروز مثل همه سر حوصله نبود. زلزله همه عوض کرده بود. این که انسانها عوض میشن یا شرایط اونا رو تغییر میده و یا درک ما توی اون شرایط از ادما تغییر میکنه؛ جزو سوالهایی هستند که هیچ وقت بر سرش توافق نشده. کاوه گفت فقط از طریق شهرام از احوال خانواده اش خبر دارد اما از بقیه هیچ اطلاعی ندارد. او احوال خانواده مرا پرسید. گفتم همه خوب اند. ایکاش همینطور باشد. بچه های هلال احمر و من سوار شدیم. شهرام در کنار موتورش برایمان دست تکان داد. ما اوج گرفتیم و شهرام کوچک و کوچکتر شد. آن بالا بوی تعفنی وجود نداشت. احتمالا تعفن یه چیز صرفا زمینی باشه.

ادامه دارد…

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هجده + هشت =