فریده کثیری | روایتی از سالهای دور اصغر فرهادی | قسمت دوم

 فریده کثیری در قسمت اول گفتگو   در مورد فیلمنامه نویسی و قلم طنزشان صحبت کرد . در ادامه گفتگو ، او از تجربه کاری اش در سالهای دور با اصغر فرهادی، و همچنین کار با کودکان استثنایی و چگونگی شکل گیری بستر کتاب “خانم بلندگو” می‌گوید.

 هنرلند در مورد همکاری تان با آقای اصغر فرهادی بگوئید.

فریده کثیری :در مورد همکاری با آقای فرهادی ؛ واقعیت این است که من زمانی با اصغر فرهادی دوست و همکار بودم که او این اصغر فرهادی نبود ، و هرگز هم گمان نمی‌کردم روزی به چنین جایگاهی برسد .سالهای ۶۷و ۶۸ و ۶۹ بود .ما همه در انجمن سینمای جوانان اصفهان با هم کار می‌کردیم وفیلم‌های کوتاه هشت میلیمتری می‌ساختیم اصغر از همه اعضای انجمن کوچکتر بود …

پسر نوجوانی شانزده ،هفده ساله و کم رو و عاشق سینما که خیلی وقتها ، بچه‌های بزرگتر و مدعی تر انجمن زیاد هم تحویلش نمی‌گرفتند ،ولی خب همه جوان بودیم و پر شور و تنگدست و فقیر .عاشقان فقیر سینمای فقیر ایران…

با کمترین امکانات فیلمهای کوتاه می‌ساختیم ،بازیگرانمان همسایه و فامیل و رهگذران بودند و تدارکات در حد نان و پنیر و هندوانه ..با دوربین‌های هشت میلیمتری و فیلم‌هایی که برای هر هنرجو بودجه و سهمیه داشت و به راحتی و آسانی در دسترس قرار نمی‌گرفت …هنگام ساختن فیلم برای هر فریم آن دست و دلمان سخت می‌لرزید ،اگر پلان یا سکانسی خراب می‌شد ،انگار عزیزی را از دست می‌دادیم ،فیلم‌ها برای چاپ و ظهور به آلمان فرستاده می‌شد و حدود یکماه طول می‌کشید تا فیلم برگردد و بتوانیم صحنه‌های را که گرفته ایم ،ببینیم و وای به روزی که فیلم خراب می‌شد ، فیلمبرداری کردن دوباره جزو محالات بود. با وسواس فیلم می‌ساختیم ،دوربین دیجیتال نبود که بلافاصله فیلم را ببینیم و اگر خوب نبود با فشار دادن دکمه ای همه چیز را پاک کنیم و دوباره ضبط کنیم .

سعی می‌کردیم اشتباه نکنیم

امکان پاک کردن اشتباهات را نداشتیم و به همین دلیل سعی می‌کردیم اشتباه نکنیم . خلاصه فیلمسازی در آن دوران عشق و پایداری و پشتکار و دیوانگی زیادی می‌طلبید که اصغر فرهادی حتما همه ی اینها را به اضافه ی نبوغ داشت که اکنون به چنین جایگاهی رسیده که من باید به روزگاری که در فیلم عکس سوخته دستیاری نوجوان بود و من مثل خواهر بزرگتر گاهی هم سرش داد می‌کشیدم افتخار کنم با آرزوی موفقیت‌های روز افزون برایش تا من هم بتوانم بگویم من آنم که رستم بود پهلوان.

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید
فریده کثیری

هنرلند  کار با کودکان استثنایی روحیه خاصی می‌طلبد . کمی‌در مورد کارتان و شیرینی و سختی آن برایمان بگویید.

فریده کثیری در مورد کارم که آموزش و پرورش کودکان استثنایی است ،باید بگویم هیچ نقشه و هدف از پیش تعیین شده ای نداشتم ،در برهه ای از زمان بود که تازه انقلاب فرهنگی شده بود ،ما اولین گروه دانشجویانی بودیم که در کنکور بعد از انقلاب با پشت سر گذاشتن دو مرحله کنکور تستی و تشریحی و تحقیقات محلی و هزار دنگ و فنگ پذیرفته شدیم و من در رشته علوم تربیتی دانشگاه تهران که همینطور الا بختکی انتخاب کرده بودم در وانفسای جنگ و انقلاب .
فقط برایم ورود به دانشگاه تهران اهمیت داشت ،رشته مهم نبود ،اما بعدها مهم شد ،زمانی که پی بردم اهل پشت میز نشینی نیستم و همین دانستن شغل آینده ام را رقم زد .

من جزو آدمهای خوش شانسی بودم که علاقه ام را در دانشگاه یافتم و توانستم در همان رشته کار کنم ،سختی و شیرینی با هم بود .با بینش و علاقه رفتم و هیچگاه پشیمان نشدم .در روستاها و مناطق محروم و دور افتاده کار کردم با کودکان کم توان ذهنی و ناشنوا و نابینا ،دنبال فتح قله‌های بلند نبودم همین که کودک ناتوانی خواندن و نوشتن یاد می‌گرفت برایم کافی بود.

منتی بر کسی ندارم هر چه کردم سخت یا آسان ،اول از همه برای احساس خوبی بود که در خودم به عنوان یک انسان به وجود می‌آمد .مسئولیتی که فکر می‌کنم هر کس به این جهان می‌آید به اندازه ی وسع خویش بر دوش دارد:مسئولیت جهان را برای بهتر زیستن انسانها فراهم کردن. من هم وسع ام در همین حد بود ،امیدوارم در انجام آن موفق بوده باشم .

گفتگو با  فریده کثیری ادامه دارد…

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.