اندیشیدن از طریق ترجمه

اندیشیدن از طریق ترجمه | محمد آقازاده | اندیشه | سرزمین هنر 

 

خواست مصرف به عنوان نشانه تباهی در فلسفه، جامعه شناسی، ترجمه ، هنر و … برج و باروی کوچک خود را دارد.

درس گفتارهای کلیشه یی و‌ تکراری خرید و فروش می شود، هر چند با قیمت اندکی، تکرار طوطی وار آنچه کانت، هگل، هایدگر، دورکیم با گلاویز شدن خونین با زمانه و روح زمانه خود گفتن بعنوان استاد؟! و شاگرد؟!، مثلا درس دادند و مثلا آموختن

 

گفتن از فلسفه، جامعه شناسی و … مثل شئی گران و تجملی که در اتاق پذیرایی گذاشته می شود برای به رخ کشیدن است، شئی فی نفسه که نه میهمان می بیند و نه صاحبخانه، هیچی به هیچ می رسد، پدیداری که نه مشاهده می شود، وجودی مادی حس و فهمی را بر می انگیزد، کانت، هگل، هایدگر را می دانم.

البته خیال می کنم می دانم، بدون آنکه این دانستن با زندگی گلاویز شود، بدون آنکه به فهم راه دهد و به عمل، مثل لباسی که مبدل به مد شده است آرزوی نگاه عابران و میهمانان دیگر را دارد،هم عابران و هم میهمانان آنچنان غرق خودند که نه مد لباس شده را می بینند و نه استدلالهای پر طمطراق و تهی اش را.

 

اندیشیدن یا خودآگاهی تب دار

 

کانت می خواست خود و زمانه اش را از خواب جزمیت بیدار کند، هگل بر آن بود در سفر جان فرایند آگاهی را کشف کند و به خود آگاهی تب دار و مطلق آگاهی اتمام یافته برسد و هایدگر در پرتاب شدگی به هستی می خواست از طریق آنچه در دسترس است در آنچه کار نمی کند و از دسترس آدمی می گریزد وجود را در زمان منحل و با پرسش از آن بشری را که نمی اندیشد را به تفکر وادارد، میرات آنها شکست شان است و نیچه این شکست را نیچه  تبدیل به شعر غنایی می کند و جانب زندگی را می گیرد، همان که هایدگر کوشید و به آن نرسید.

 

انبوه کتابهای ترجمه شده و درس گفتارها در عمل پاسخ های بی پرسش اند، یک نوع ارضای فردیت خود شیفته که می خواهد از طریق دام فهمیدن نصفه و نیمه آگاهی برده وارش را ارضا کند، چون می ترسد با مادیت امور و خدایگان بستیزد مثل جوی حقیری که به گودال می ریزد نه خودش و نه هیچکس دیگر نمی تواند مروارید آگاهی در عمل را در آن صید کند.

اندیشیدن از طریق ترجمه تبدیل به کاسبی کوچکی شده که در حاشیه بازار بزرگ کاسبی لذتی خودآزارانه و دیگر آزارانه را به حراج می گذارد.

 

نقاب فهمیدن

 

من نمی فهمم ولی همان را در نقاب فهم به رخ دیگران می کشم تا آزار ببیند و چون خود می دانم نمی فهمم آزار بینم، این همه پیش فعالی به اندازه یک سنگ ریزه آب راکد جامعه را تکان نمی دهد.

باید دانستن ترجمه یی و ساندویجی مثل کالای یکبار مصرف را که حامی ادامه وضع موجود است _ چرا که در آن جایگاهی تثبیت شده یی دارد _  دور انداخت تا فهم فلاسفه سلاح آتشین شود برای فهم و‌تغییر جهانی که سخت متصلب و مومیایی شده است.

باید آگاهی از آن خود و متاثر از روح زمانه را ابداع کرد و خلاقانه حرف خود را با بهره گرفتن از تجربه انباشت بشری زد و از شکست نهراسید، چرا که شکست ویژگی اندیشیدن و اندیشه ورزان  است تا راه برای حرفهای تازه گشوده بماند.

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نوزده − نوزده =