لاتاری «مهدویان»، چهره ی دیگر فروشنده «فرهادی»

محمد آقازاده

«لاتاری» فیلم بحث برانگیز سی و ششمین جشنواره فیلم فجر، در اکران نوروزی 97 مورد توجه تماشاگران و منتقدان قرار گرفته است. محمد آقازاده منتقد و روزنامه نگار از منظر دیگری به نقد این فیلم پرداخته است.

فانتزی خونین پنج دقیقه آخر «لاتاری» ساخته «محمد حسین مهدویان» پشت سر من است، اما وقتی در پاساژ چهارسو، سوار بر پله‌های برقی پاساژی اشرافی و مدرن، راهی به بیرون می‌جویم، این فانتزی و پیشنهادش در ذهنم از هم فرو می‌پاشد.این پاساژ خلأ ناگفته فیلم را جلوی نگاهمان قرار می‌دهد.

آدم‌های زیر زمینی فیلم که در تنگنای زندگی روزمره به دام افتاده اند، با ثبت نام در«لاتاری» امکان رفتن به آمریکا و یافتن رهایی و خوشبختی را می‌جویند، اما در زندگی روزمره رویایشان را مبدل به کابوس می‌شود.

فیلم سرگشتگی جوانی را به تصویر می‌کشد که می‌خواهد انتقام عشق از دست رفته اش را بگیرد و همان لبخندی را تجربه کند که در چهره قیصر در واگن فرسوده راه آهن موج می‌زد. اما او «قیصر» نیست، در انتقام وامی‌ماند و یکی از نسل گذشته، کسی که جبهه دیده به یاری اش می‌شتابد. ضعف او در قبال نیروی حماسی قهرمان کیمیایی، تفاوتی را نشانه می‌رود که در دگرگشت نسل‌ها ناگزیر است.

فیلم لاتاری
فیلم لاتاری

فیلم لاتاری مهدویان ، چهره دیگر «فروشنده» فرهادی است. تجاوز و ناموس محور هر دو اثر است. اگر فرهادی با یک سیلی فیلمش را با پایان باز رها می‌کند، مهدویان با دو قتل و سرگشتگی، سرنوشت آدم‌هایش را در برزخی محتوم به تخیل بیننده وامی‌گذارد. هر دو تهران را سراسیمه و آشفته واتاب می‌دهند. در شهر اشباح‌ زده هیچ کس آن دیگری را نمی‌بیند مگر آن که ترومایی -ضربه حادثه- این شهر را مرئی کند. هر دو نمی‌توانند سری به اعماق بکشند و از درون آن مفری در جهان بی مفر پیشنهاد کنند. به همین دلیل در هر دو، فرم به محتوا شبیخون می‌زند و آن را به تهی شدن تهدید می‌کند. نقطه آغاز ماجرای لاتاری بن بست کامل است و تنها با خم کردن فرایند حادثه به سمتی که تخیل رها و اختیار شده یی که نویسندگان و کارگردان می‌طلبد آن را دو پاره می‌کند. هر چقدر پاره اول عینیت جامعه را به تصویر می‌کشد و آگاهی دردناکی هم در آدم‌های درون فیلم و هم در مخاطب ایجاد می‌کند، در پاره دوم ما با خیالی روبروئیم که حتی اگر در واقعیت هم تحقق بیابد، هیچ چیز را تغییر نمی‌دهد. چرا که فساد سیستماتیک و شکاف بین آن‌ها که در کانون قدرت، توزیع ثروت را به نفع اقلیت و به زیان اکثریت صورت بندی می‌کند راه به هیچ یک از دو فیلم نمی‌کشاند و نه فرهادی و نه مهدویان نمی‌توانند -و یا نمی‌خواهند- به ریشه‌ها بپردازند! ریشه‌هایی که در همان «چهارسو»ی اشرافی بی واسطه به تماشا گذاشته می‌شود.

لاتاری
لاتاری مهدویان

فیلم بر شوک استوار است: در رفتگی آدم‌ها از زندگی عادت زده شان. آن‌ها به جای آنکه در این زندگی بتدریج فرسوده شوند، مثل پدر دختر که قربانی می‌شود، ناگهان همه زندگی شان را از هم پاشیده می‌یابند. نه «فروشنده» و نه«لاتاری» این توانایی را ندارند که پیوندهای پنهان در امور مشابه مثل سبک زندگی دهه شصت و اکنونیت جامعه و بحرانهای فرهنگی و اقتصادی را به تصویر بکشند، که با عملکردشان فاجعه را شکل می‌دهند بی آنکه خود را به رخ بکشند.

متأسفانه نقد سینمایی در حضیض و اختگی جهل زده کامل است و حتی درکی از آنچه می‌گوید ندارد. فاشیستی خواندن این فیلم بیشتر یاوه است تا تحلیلی متکی بر شناخت.«سینمای ِ درماندگی» نام مناسب تری برای لاتاری است. آدمهایی که به خشونت متوسل می‌شوند تا خود را تسکین دهند، بدون آنکه حامل رفتاری حماسی دیروزشان باشند که منطق اش را از روح جمعی گرفته باشد: انفعالی با لباس عاریه ای فاعلیت! در حالی که نگاه فاشیستی حرکتی جمعی و توده وار است که فردیت را در کلیت مضمحل می‌کند.

فیلم لاتاری
فیلم لاتاری

لاتاری مهدویان پیش آگاهی از حوادثی می‌دهد که اکنون در درون آن زندگی می‌کنیم. آدم‌هایی که در زندگی روزمره مفری نمی‌یابند، می‌خواهند خود را مرئی کنند و بحران‌ها را نه با خنجر و دشنه، بلکه با آگاهی و حضور فعال رام دست خود کنند، یعنی دانشجویان، کارگران، کشاورزان و …. . هر چند که با منع همان افرادی روبرو می‌شوند که به کمک انتقام گیرندگان می‌روند و اگر به جای منع کنار آنها می‌ایستادند ماجرایی مثل لارتاری در عمل منتفی می‌شود، نمی‌دانم چرا این کار را نمی‌کنند ، سینما اگر پیش آگاهی می‌دهد مردم به صورت غیر سینمایی راه خود را می‌یابند.

فیلم در پاره اول اش بسیار خوش ساخت است و بافتی واقع گرایانه دارد، ولی در قسمت دوم مخاطب را وارد هیجانی می‌کند که مخاطب آن را می‌پذیرد ولی به او ناخواسته یاد آور می‌شود که با یک فانتزی سینمایی روبروست. کاری که قیصر باورپذیر انجام می‌دهد. دیدن این فیلم را باید جدی گرفت، چرا که نشان می‌دهد حتی آن‌ها که نماد وضع موجودند با دشنه تخیل آن را ناکامل و قابل انکار می‌دانند و راهی برای برون رفت از آن و یا ترمیمش نمی‌جویند. این فیلم آگاهی ای روشنگر می‌دهد حتی اگر نخواهد، و با مقایسه این فیلم با آژانس شیشه ای می‌توانیم دگرگونی ای را بیابیم که در اعماق نظم موجود رخ داده است و فرسودگی را جایگزین لطافت و خواست رهایی یک همرزم کرده است.

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.