پونه | قسمت دوم |فصل نهم داستان تعاملی پنج ریشتر تهران | ندا بشردوست – حمید عشقی

 ندا بشر دوست و حمید عشقی | داستان پونه | قسمت دوم | خلاصه قسمت اول : داستان پونه از آنجا آغازشد که کابوسهای شبانه ی پونه او را به ستوه آورده بود. او هرشب با دیدن کابوسی درباره ی موشهایی که مشغول خوردن جنازه ی انسانهای کشته شده بر اثر زلزله تهران هستند از خواب بیدار می‌شود.

پونه – قسمت دوم

ندا بشر دوست – حمید عشقی

….واقعیت این است که او نمی‌تواند این کارهارا بکند! او باید در بیمارستان توی مطب  پدر ، ناهاری که پدر از رستوران مورد علاقه اش سفارش می‌دهد، را بخورد .نگاهی به درس‌هایش بیندازد و تکالیفش را انجام دهد تا کار مادر تمام شود و با هم به خانه برگردند .به مادر بزرگش که کنار او نشسته نگاهی می‌کند .مادر بزرگ امروز از صبح بسیار ناآرام است و تسبیح می‌چرخاند و ذکر می‌گوید .هرگز مادر بزرگ این اندازه ناآرام نبود.
آقای خطیبی نزدیک آسانسور پارک میکند تا پونه پیاده شود .او می‌داند که پونه نباید زیاد راه برود .این چند ساعت ,برایش مثل یک روز طولانی و کسل کننده میگذرد .از بوی بیمارستان بدش می‌آید .از آدم‌ها و اصوات آنجا ..حتی از پزشکانی که او را “خانم دکتر کوچولو “صدا می‌زنند !دوست دارد توی چشمانشان نگاه کند و بگوید :اگر بمیرم هم دکتر نمی‌شوم !
صدای مهربان پدر را می‌شنود :
– چرا ناهارتو نمی‌خوری عزیزم؟
-گرسنه نیستم .خوابم میاد !
دکتر ارغوان از جا بلند می‌شود ,میز را دور می‌زند و شانه‌های دختر پانزده ساله ریزه میزه و بدخلقش را نوازش می‌کند :
– روزی که مامان تو اتاق عمل داره برای به دنیا آوردن یک نوزاد کوچولو کار می‌کنه، دختر ما هم خسته و بی حوصله س .درسته؟
پونه این لحن پدر را دوست دارد .وقتی با او شوخی می‌کند مهربان تر و دوست داشتنی تر از وقت‌هایی است که جدی و منطقی حرف می‌زند .
خودش را لوس می‌کند:
– می‌تونم برم خونه بابایی جونم؟
-البته ؛ فقط باید صبر داشته باشی!

تلفن زنگ می‌زند و منشی ساعت ورود اولین بیمار را با دکتر چک می‌کند. این مکالمه پایان یافته و پونه خوب می‌داند مانند همیشه چاره ای جز پذیرش ندارد!
گاهی با خودش فکر می‌کند تک فرزند یک زوج تحصیلکرده بودن ، می‌تواند سخت ترین موقعیت یک نوجوان باشد .
بر سر هیچ چیزی نمیتوانی با آنها بحث و جدل کنی .همه چیز کاملا واضح و تعریف شده هست .آنها کامل هستند !
اما “پونه “اینطور فکر نمی‌کند .اگر آنها “کامل”بودند ، می‌دانستند بعضی وقتها توی تختت چیزی بخوری چقدر خوب است و همیشه کارد و چنگال کار آمد نیست. اگر کامل بودند می‌دانستند وقتی توی مدرسه می‌زنی زیر قاشق دوستت و غذایش توی صورت و روی لباسها و زمین می‌ریزد، چقدر خنده دار و لذت بخش است. اینکه اگر دونات را گاز بزنی و بخوری خیلی خوش مزه تر است و وقتی دور دهانت شکلاتی شود، چه قیافه ی خنده داری پیدا می‌کنی !و اگر موقع خنده جیغ هم بکشی، اصلاً بد نسیت و خیلی هم با نمک است ….
و از همه مهمتر اینکه اگریک دختر (لنگ ) را هول بدهی و او زمین بخورد ، “نمی‌میرد ! “و لازم نیست اینقدر مواظبش باشی! و البته خیلی چیزهای دیگر را! من در هنگام تولد و به دلیل قصور مامای بیمارستان؛ از ناحیه پا دچار نقص عضو شدم .مادر بزرگ می‌گفت اگه خودش زایمان دخترشو گرفته بود؛ این اتفاق نمی‌افتاد.
مادر بزرگ همچنان نا آرام است .

– پدر: مادربزرگ خیلی نگرانه. دخترم خواهش می‌کنم شروع نکن .بارها بهت گفتم در موردش صحبت نکن ….دلیلی برای نگرانی نیست. من کلی کار دارم….
پونه باید اتاق پدر را ترک کند و به اطاق استراحت مادرش برود .پونه می‌داند که والدینش دوست ندارند توی بیمارستان پرسه بزند؛ آنها ترجیح می‌دهند که افراد کمتری دخترشان که لنگ می‌زند و راه می‌رود را ببینند! دست کم تا هجده یا حتی شاید بیست سالگی اش که می‌تواند در آلمان یا امریکا با جراحی این نقص را بر طرف سازد .
نظافتچی به اطاق می‌آید و از دیدن ظرف غذای دست نخورده “پونه “چشماش می‌درخشد .دخترک می‌داند او برای این غذای لذیذ نقشه ای در سر دارد! می‌پرسد: میل نمی‌کنید پونه خانم؟ با زیرکی جواب می‌دهد :نه .سیرم .اصلا نخوردم !
توی ذهنش فکر می‌کند غیر مستقیم به او گفتم دست نخورده است تا بهش بچسبد !

امروز حوصله ندارد توی اتاق حبس باشد، گوشی موبایلش را برمی‌دارد و از مطب بیرون می‌آید با خود فکر می‌کند بهتر است برود به لابی و یک ساندویچ چرب و یک نوشابه که هر دو برایش ممنوع هستند بخرد و توی حیاط آنها را بخورد .اما نه !هوا سرد است .پونه قدم زنان در راهروی بیمارستان به راه می‌افتد روی دیوار جابجا مخزنهای ضدعفونی کننده نصب شده ، دستش را ضدعفونی می‌کند و سعی
می‌کند با فرو بردن هدفون در گوش و شنیدن موسیقی ، خودش را از شر صدا‌های بیمارستان که دوستشان ندارد رها کند .مادر بزرگ همراه اوست اما همچنان تسبیح می‌چرخاند .وارد آسانسور که می‌شوند به چهره خودش در آینه نگاه می‌اندازد صورت روشن و ظریفش در میان مقنعه سورمه ای رنگ آسیب پذیر و بی دفاع به نظر می‌رسد موهای قهوه ای روشنش که متمایل به بور است، نامرتب و شاخ شاخ از کناره‌های گوش بیرون زده .کمی‌سرو وضعش را مرتب می‌کند و از آسانسور بیرون می‌رود .

در سالن انبوهی از آدم‌های مختلف را مثل مورچه‌ها در رفت و آمدی بی صدا می‌بیند .صدای موزیک در گوشی پیچیده …
مردی کاغذ به دست ، که به طرف صندوق می‌رود.زن بارداری آهسته آهسته قدم می‌زند و به اطراف نگاه می‌کند. دو جوان با هم به صفحه یک موبایل خیره شده اند و لبخند می‌زنند پیرزنی باعصا در کنار زنی جوان آرام آرام راه می‌رود و از حرکات سریع لبها و خطوط چهره اش، پیداست که عصبانی شده. چندین نفر روی صندلی‌های انتظار؛ عکس رادیوگرافی به دست نشسته اند و اغلبشان به صفحه موبایل نگاه می‌کنند. برخی ایستاده انتظار می‌کشند و خود را به دیوار تکیه داده اند. چند پرستار گفتگو کنان بطرف ایستگاه پرستاری می‌روند. دو بهیار، مردی را که هر دو پایش گچ گرفته اند روی تخت چرخداری به سمت آسانسور می‌برند.
پونه قدم زنان به بوفه نزدیک می‌شود و نگاهی به تابلوی منوی درشتی که به دیوار نصب شده می‌اندازد. به به !! یک چیز برگر خوشمزه سفارش می‌دهد ، با نوشابه!

هدفون را از گوش بیرون می‌کشد و صدا‌های جور واجور به گوشش هجوم می‌آورند؛ صدای ظریف زنی که دکتر فلانی را پیج می‌کند و با این که آرام و ملایم است ، نمی‌داند چرا روی اعصاب است؟ مجادله زن و شوهری بر سر چیزی که خدا میداند !!!
همهمه و همهمه ….

ادامه دارد…

ندا بشر دوست
ندا بشر دوست

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.