مقصد خرمشهر، خوزستان بی آب اما سیراب از معرفت و هنر

زهره سلطان آبادی

مقصد خرمشهر، خوزستان بی آب اما سیراب از معرفت و هنر | زهره سلطان آبادی | سرزمین هنر | بخش موسیقی |خاطره ای از کنسرت رایگان استاد کیهان کلهر در خرمشهر

مقصد خرمشهر بود . کنسرت در سالن خلیج فارس برگزار می شد یک شب قبل تر به مقصد رسیدیم. از آنها که با هزار بَه بَه و چَه چَه  قرار بود به استقبالمان بیامد هیچ خبر و اثری نبود.همگی موبایلهایشان خاموش یود، تنها چندنفر از موزیسین های خرمشهر و آیادان که خبر شده بودند، عصبانی ودستپاچه و خجالتزده از رفتار متصدیان فرهنگی شهرشان، مهربانانه به پیشوازمان رسیدند، سروش علیپور عزیز، امیر عطا باقری جان، خانم محمدیان و دختر نازنینش…

بی برنامه و پاسخ معطل مانده بودیم بین خرمشهر و آبادان می چرخیدیم مگر جایی برای ماندن بیابیم در آن شب تماشای پالایشگاه نفت آبادان زیباترین و غم انگیزترین تصویری بود که هنوز به یادم مانده…

خلاصه هتلی که وعده داده بودند جا برایمان نداشت، موبایل و عده دهنده ها هنوز خاموش بود! چرا؟! چون بنا بر برگزاری کنسرت رایگان بود وسبیل آقایان چرب نمی شد!

بالاخره هتل کیوان به ما جا داد که باز هم برای همه گروه کافی نبود. وفا هلالی عزیز و همسرش امین الماسی آن شب آقا جان و مرا در دولتسرایسان پذیرفتند ف میزبانانی اهل موسیقی و دل…

خوزستان بی آب

 

از فردا صبحِ آن شب می گویم  بیدار شده ایم؛ آب نیست، ساعتی منتظر می مانیم، آب نیست، یکی از لذیذترین صبحانه های دنیا را که می دانم صاحبخانه در بی آبی چطور تدارک دیده صرف می کنیم و هنوز آب نیست!

ظهر می رسد و هنوز آب نیست!

وفا می گوید خدا را شکر ککه تابستان نیامدید که آب نیست ، چه نجیب و بخشنده ای وفا جان راستی برایت پیام گذاشتم هنوز ندیده ای …..

کم کم باید برای ساوند چک به سالن می رفتیم، چقدر بی نظم و بی در و پیکر، عطا و سروش و امین و دوستانی که نامشان به یادم نیست با اینکه هیچ نقشی در برگزاری اجرا نداشتند سریعاً همه امور را در اختیار می گیرند،فرش از خانه ی یکی می رسد، یکی صحنه را جارو می زند، یکی پشت صحنه را آماده می کند…

به صلاحدید آقاجان سروش علیپور صد صندلی از جایی عاریه می گیرد و به صندلی های سالن اضافه می کند که تا حد ممکن بشود مردم را پذیرفت…

انتظامات سالن ما را به حال خودمان رها کرده و فقط حواسش به این است که کسی از ما با صدای بلند فحش ندهد. کارها به یاری و لطف برادر عزیزم سهیل زارعی و رفقای آبادانی و خرمشهری انجام می گیرد، مردم کم کم می رسند، منظره ای می بینم که تا به حال با اینکه این همه کنسرت رفته ام ندیده ام!

صفحه ی اینستاگرام زهره سلطان آبادی
کیوان کلهر در کنسرت رایگان خرمشهر

کنسرتی با حضور خانواده ها

شاید هشتاد درصد مردم به همراه تمام خانواده آمده اند، نوزاد به بغل، بچه ها وسط سالن می دوند و بازی می کنند، راستش هول شده بودم، دویدم به پشت صحنه و با ناراحتی به آقا جان گفتم :

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

بیشتر از پنجاه بچه وسط سالن می دوند و بازی می کنند، راستش هول شده بودم، دویدم به پشت صحنه و با ناراحتی به آقا جان گفتم: بیشتر از پنجاه بچه وسط سالن در حال جیغ زدن و دویدند، آقاجان با قهر مرا به گوشه ای کشیدند و گفتند:

می دانستم که همه خواهند آمد واصلاً قرار است این برنامه های برای شنونده های همیشگی نباشد، شاید دشت تنها بودن و زورمان را کم کرده،دیگر به من غر نزن، یادت باشد که ما در این برنامه ها زکات هنر را می دهیم».

مطمئنم با چهره ی دیگری که بی شک شاد بود و می خندید به سالن برگشتم، گروه به صحنه آمد و من برای اولین بار می دیدم که او با لبخند ساز می زند، چشمهایش بسته نیست و مردم را تماشا می کند.

سالن به زیبایی و اتحاد عجیبی بی اینکه کسی چیزی بگوید در سکوت فرو رفت و زیباتر شد زمانی که آقایان بسیار بنلد بالا با لباس و ردا و عبا و دستار عربی آمدند و کنار من نشستند، بزرگانی اهل شادگان و از فامیل «آل ابو غبیش» که اتفاقا در پرورش اسب با سابقه و دانشند..

حضورشان باعث شد سنگینیِ بارِ وجود رنیس وقت منطقه آزاد اروند و رییس وقت ارشاد (یالاخره تلفنش را ظهر آن روز روشن کرده بود) که با گذشتن دقایقی ازشروع برنامه و سکوت حضار هنوز با گوشی موبایلشان حرف می زندند یا با یکدیگر، کمتر شود.

مهربانی شیخ آل ابو غبیش

شیخ کنارم نشستند و با لهجه عربی از من پرسیدند:« راحتی؟!»

جواب دادم: بله.

سرتکان دادند و گفتند:«راحت باش آبجی، راحت باش»

آه یکی از زیباترین اجراهای «پردگیان باغ سکوت» به اذعان همه گروه آن شب و کمی بعدتر به همین سیاق در زاهدان بود……

و عرض کنم از جناب شیخ آل ابو غبیش و لحظه ای که تشریف آوردند به پشت صحنه ف مستقیم رفتند سراغ آقا جان و با لهجه ی نمکین عربی و بسیار جدی به ایشان گفتند:

حاجی یا الان به زبون خوش میایید بریم شادگان و مهمان ما باشید یا به زور می بریمتون!

بله فکر می کنم ده دقیقه تعارفات ما طول کشید تا شیخ را قانع کنیم که در فرصت دیگری به حضورشان شرفیاب می شویم.

این روزها بیشتر دلم می خواهد از خاطرات جنوب بنویسم. از سفرهایی که به عشق دیدن اسبها به آن مناطق داشتم از سفرهایی که بختیاری های را همراهی کردم ، از بعد از ظهرهایی و شنیدن صدای ام کلثوم از جایی نه خیلی دور، از کافه ها و نوازنده هایی نی انبان، از ماه محرم و دمام و گرما و نخل و نفت و بی آبی و فقر و رقص و کارون و خلیج فارس و قلیه ماهی و جنوب و جنوب و جنوب….

نوشتم این سطور را برای قدردانی و سپاس از مردم خاک عزیزی که بدانند جانمان به جان و امنیت و نفس آنها بسته است.

مقصد خرمشهر، خوزستان بی آب اما سیراب از معرفت و هنر | زهره سلطان آبادی | سرزمین هنر | بخش موسیقی |

 

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

11 − 10 =