داستان هفته “هیچ جایم درد نمی کند” به قلم رامونا محمدی

 

رامونا محمدى . متولد مرداد ماه ١٣۵۴ است. مدرک تحصیلی وی کارشناسى کتابداری و اطلاع رسانى است. مدت سه سال است زیر نظر استاد محمد جواد جزینى داستان کوتاه کار میکند . در کارگاه ها و کلاسهای داستان نویسى استاد علیرضا ایرانمهر هم شرکت کرده است.  دوره داستان نویسی به سبک مینیمال را نیز با استاد سیامک احمدى کار کرده  در حال حاضر در کلاسهاى استاد کاوه فولادی نسب شرکت میکند. چندی است رامونا محمدی با کمک اقاى احسان رضایی ، نویسنده و منتقد ، انجمن ادبی تشکیل داده که در این جلسات داستان خوانی و نقد صورت می گیرد و با استقبال بسیار خوبى از طرف اهالی ادبیات مواجه شده ایم. داستان ” هیچ جایم درد نمی کند ” ، یک داستان مینیمال به قلم رامونا محمدی است. 

 “هیچ جایم درد نمی کند”

صداى مردانه اش در گوشم می پیچد. “یاسى؛ یاسى بیدار شو .”

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

دلم میخواهد بیدارشوم ، اما نمى توانم . خسته ام . بند بند استخوانهایم درد میکند. انگار وسط یک گودال یخى چالم کرده اند و خروار خروار برف مى ریزند رویم. نفسم بالا نمی آید. صدای قدمهایش را مى شنوم. نزدیک تر میشود. آرام در  گوشم میگوید: ” عزیزم ، تو رو خدا منو ببخش. باز منِ عوضى زدم زیر قولم. یاسی به جون خودت دست خودم نبود. چشمهاتو باز کن لعنتى.”
اشکهایش میچکد روی صورتم . می خواهم چشمهایم را باز کنم. نمیتوانم .
آن روز در کافه هم همین حرفها را زده بود. دستم را گرفته بود . همینطور اشک ریخت و التماسم کرده بود . زل زده بودر چشم هایم و گفت :” نرو یاسى. هر کار بگى مى کنم . درستش می کنم قول میدم . فقط نرو.”

حتى نگاهش نکرده بودم . می ترسیدم از نگاه هایش .
قهوه ام سرد شده بود. چند ساعت همانجا نشستیم و بحث کردیم. همان حرفهاى تکرارى را مرور کرده بودیم. همان قول هاى همیشگى را تکرار کرده بود. هر دفعه همین بود. قول میداد و یادش میرفت.
بیرون برف میبارید. سردم بود. آن شب هم وقتى رفتیم توی اتاق خواب، همه ى قولهایش را فراموش کرد. و شد همان شکنجه گر همیشگى.
سرم درد میکند. دو نفر حرف میزنند بالای سرم.
بوى الکل میاید. صدای مردى میگوید:” این همه زخم رو چطور تحمل کرده؟” آن یکى میگوید:” ففط دو سه ماهه ازدواج کرده اند. بیبین چه به روزش آورده مرتیکه ى روانى.”

صدا ها دورتر و دورتر میشوند . دیگر دردی ندارم.
نیما چمباتمه زده گوشه ى اتاق خوابمان چشم دوخته به قاب عکس عروسیمان روی دیوار. مادرش بدون یک کلمه حرف ملحفه هاى خونى و لباس خواب ابریشمى تکه تکه ام را از روى تخت خواب جمع میکند و می اندازد در کیسه ى زباله . صداى قرآن میاید.  دود اسپند همه جا میپیچد . باران میبارد.
هیچ جایم درد نمی کند .
چه هواى خوبی. هیچ جایم درد نمی کند .
رامونا بهار ١٣٩۶

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

13 − شش =