حسین محب اهری نوستالژی کودکانه برو خدا به همراهت

حسین محب اهری بخشی از نوستالژی کودکان دهه ی شصت ایران زمین است. اولین بار او را در مجموعه ی تلویزیونی «محله ی برو بیا»، دیدم. مردی که کنار نسلی از بازیگران شاخص کشورمان در شادترین برنامه ی کودک تلویزیون دقایق ما را سرشار از تخیلهای کودکانه می‌کردند و آموزنده ترین آموزه‌های زندگی را به ما می‌آموختند.

برنامه ی «محله ی بهداشت» هم خالی از هنرمندی این هنرمندان بزرگ نبود. هنرمندانی که سرخوشانه برایمان آواز می‌خواندند و بالا و پایین می‌پریدند تا به ما یاد دهند: «صبح و ظهر و قبل از شام مسواک بزن، مسواک»

آن روزهای خوب

آن روزهای خوب گذشت، روزهایی که کودکی ما با جنگ گره خورده بود و تنها دلخوشی مان همین خنده‌های کودکانه ای بود که پای برنامه‌های سرگرم کننده و آموزشی تلویزیون پاک و هنرخیز آن دوران می‌گذشت. گذشت؛ و گذشتِ روزگار من را در تابستان 1397 در دوران میانسالی به سالنی کشاند که دخترک دهه ی هشتادی ام را به تماشای نمایشی ببرم که «حسین محب اهری» در اوج بیماریش برای کودکان ما بازی می‌کرد. نقشی کوتاه بدون بالا و پایین پریدنها اما با چهره ی مهربان و دوست داشتنی اش همچنان بچه‌ها را به خود مشغول می‌کرد و پس از آن بدون آنکه خم به ابرو بیاورد ساعتی را در کنار خانواده‌ها ایستاد تا با او عکسی به یادگاری بگیرند و ما هم عکس گرفتیم. من وهمسرم ،کودکان دهه ی پنجاه وشصتی  و پسر دهه ی هفتادی و دختر دهه ی هشتادی ام .

آخرین گفتگو

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

این آخرین بار بود که او را دیدم. یک سال قبل از آن روزی تلفن همراهم به صدا در آمد. خانمی‌که خود را نماینده مدیرعامل یکی از باشگاههای مشهور فوتبال بود، از من خواست تا به عنوان مدیر مسؤل مجموعه ی چند رسانه ای سرزمین هنر مبلغ قابل توجهی را به عنوان هزینه ی درمانی  استاد محب اهری به دست ایشان برسانم. به این اقدام‌های متمولین این روزگار نمی‌توانستم اطمینان کنم و از اینکه چرا بین این همه رسانه ما را انتخاب کرده بودند متعجب بودم.

علت را پرسیدم گفتند؛چون شما خبرهای بیماری ایشان را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کرده اید خواستیم شما این کار را انجام دهید. با کمی‌تردید گفتم باید ابتدا از خود ایشان بپرسم. به دست آوردن تلفن ایشان و پرس و جو از کم و کیف ماجرای بیماری ایشان برایم درسهایی داشت که در خاطرم خواهد ماند. استاد هفته ی قبل در بیمارستان در گفتگویی با یک خبرنگار از هزینه ی سنگین درمان گلایه کرده بود و همین باعث شده بود که مدیرعامل آن باشگاه که او نیز کودک دهه ی شصتی بود با نیت خیرخواهانه اش متقبل هزینه ی وی شود. 

برایم سخت بود این پیغام را به هنرمند پیشکسوت برسانم اما به حکم وظیفه با ایشان تماس گرفتم و گفتگو کردیم. تمام بیم من این بود که غرور هنرمند را جریحه دار نسازم. با دلشوره ی بسیار صحبت را به مصاحبه ی وی و گلایه ی شان از هزینه‌های بیمارستان کشاندم و دل به دریازدم و پیغام مدیر عامل باشگاه را به وی رساندم. تشکر کرد و گفت:درست است هزینه‌ها زیاد است اما یک باشگاه فوتبال نباید هزینه اش را صرف بیماری من کند.

گفتم این هزینه قرار است از طرف شخص مدیر باشگاه که بسیار متمول است پرداخت شود بدون ذکر نامی‌از ایشان یا باشگاهشان، گفت ترجیح می‌دهم این کار از سوی بیمه و متولیان ارشاد انجام شود و مقصودم از این مصاحبه تنها اعلام مشکلات بیماران سرطانی بود نه جمع کردن کمک هزینه ی درمانی خودم…

گذشت، او نپذیرفت و من گرچه می‌دانستم مشکلات مالی بیماران سرطانی چقدر سنگین است اما وقتی پاسخ منفی این پیشکسوت بازیگری سینما و تلویزیون و تئاتر را به نماینده ی باشگاه فوتبال رساندم احساس غرور می‌کردم. غروری حاصل از افتخار به مناعت طبع هنرمند نوستالژیک کودکی ام ، «حسین محب اهری»

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.