برد رسانه ای…

برد رسانه ای
مقاله ای در آسیب شناسی رویکرد رسانه ی ملی در سال های اخیر
نویسنده: رضا چهره نگار

اردیبهشت ماه سال هشتاد و پنج بود که با برخی اهالی رسانه بحثی راجع به مفهومی بنام “بُرد رسانه ای” ، و میزان تاثیر رسانه ی ملی بر افکار عمومی مطرح شد. به عنوان دست اندرکاران کوچکی از رسانه ی ملی ترسی توی دلمان بود: “با این روندی که رسانه ی ملی درپیش گرفته است، شاید روزی بیاید که دیگر رسانه ی ملی رسانه ی اول مردم فارسی زبان یا حداقل ساکنین این مرز و بوم نباشد.”
همیشه با خودم فکر میکردم که یک رسانه ی قدرتمند چه رسانه ایست؟ یا اینکه معیار قدرت رسانه چه عواملی میتواند باشد؟ شاید پربیراه نباشد اگر مرد قوی تر را مردی بدانیم که ابزارهای قوی تری در اختیار دارد. اما ابزار های یک رسانه چیست؟ پرسش اخیر قطعا نمیتواند پاسخ سختی داشته باشد. ابزارهای درجه ی یک رسانه ها حقایق هستند. حقایقی که برای تبیین آنها، زبان مسقیما وارد عمل میشود.
آنچه مدتها بنده را نگران میکرد، سلب پی در پی مفاهیم و حقایق ( به معنی منطقی حقیقت: مفاهیمی که فارغ از واقعی بودن یا نبودن در رسانه قابل بیان هستند) بود. شاید برای ارزیابی این مقوله باید به خطوط قرمز و تعریف خط قرمزها در رسانه رجوع کرد.
رسانه های ملی ما همچون هر رسانه ای متشکل از عواملی است که برخی تولید کننده اند و برخی تولیدات را قبل از پخش کنترل می کنند. عوامل کنترل کننده، لزوما نمیتوانند انسان هایی ماورایی باشند که بر هر حقیقتی اشراف دارند یا اسرار غیب می دانند، و محدوده ی خطوط قرمز نیز نمیتواند به کمیتی بدل شود که طی یک برنامه ی نوشته شده مثلا به فلان زبان برنامه نویسی به طور خودکار و منطقی مشخص شود. پس در روال تولید و پخش هر برنامه ، ما با متونی روبرو هستیم که طبیعتا میشود از آنها برداشت های مختلف داشت، یا میشود نشانه هایی را از هر یک استخراج کرد. هر متنی برای خود تعلیق دارد، بینامتنیت دارد، فرم دارد، و در برگیرنده ی حقایقی است که از متن قابل استخراج است.
زمانی با خودم تخیل میکردم که اگر یک ناظر پخش یا یک ویراستار یا ارزیاب پخش بودم، چطور میتوانستم به لحظه ای آرامش فکر کنم! چطور میتوانستم همه چیز را تحت کنترل خود درآورم! چطور میتوانستم به هر جنبه از ذهنیت یک نویسنده اشراف داشته باشم؟! و اینکه مفهوم کنترل میتواند در رسانه ای با ماهیت ملی چقدر بغرنج باشد! ناظرین پخش هر از گاهی از اشخاص مطلع به عنوان مشاور استفاده می کنند و نظرات آنها را در مواردی که شکی وجود دارد، جویا میشوند، اما حجم برنامه ها و خرده گیری های چند بعدی و همه جانبه گاهی ناظر پخش را وامیدارد که با حذف های احتیاطی برای شغل خود یک حاشیه ی امنیت فراهم کند. او تا نقطه ی مثلا الف را حذف می کند و این حذف الگوی بعدی را در اختیار ناظر بعدی و حتی عوامل تولید قرار میدهد. آنها نیز از این نقطه ی الف برای خود حاشیه ی امنیتی فراهم می کنند و این میشود که حذفیات وسعت بیشتری می یابند. این مهم در هر نسل با همین روند ادامه می یابد: از نقطه ی الف به نقطه ی ب، بعد نقطه ی جیم و این روال عرضه ی حقایق قابل پخش و واژگان رسانه ای را تنگ و تنگ تر می کند. آنچه ابزار قدرت و اقتدار رسانه را محدود و محدود تر می کند. به واقع آنچه در این سال ها کاهش یافته، قدرت رسانه ی ملی بوده و این روند، به جایی رسیده است که با محدوده ی خطوط قرمز میتوان یک رسانه ی جداگانه داشت. سلب، مقوله ای است که این سیستم را تضعیف نموده است و اشتیاق مخاطب به اکتشاف کتمان شده ها و پنهان شده ها، او را به سوی رصد کردن خطوط قرمز این رسانه در رسانه ی رقیب می کشاند. کهن الگویی از آدم و سیب ممنوعه که در این بازی در جناح مقابل رسانه ی ملی حضور خود را اعلام می کند.

رسانه ی ملی در رقابت با همتایان فارسی زبان خود بزرگتر است از توانمندی های بیشتری سود میبرد. این رسانه در همه جای ایران شعب بزرگی دارد و مخاطبین، رسانه ی داخلی را با ماهیت او میشناسند. رسانه ی ملی اصیل است و مردم با او خاطرات بسیار دارند. او در میان مردم حضور دارد و سال ها گوش شنوای مردم را همراه خود داشته است. همه او را میشناسند و شانس تعامل با او را داشته اند. در این فضا وقتی این رسانه قائله را به رسانه ی نامجاز دیگری میبازد، یعنی مشکلات بسیار بزرگی وجود دارد. یعنی آسیب های جدی ای طی سالیان اخیر به این رسانه وارد شده است که یا دیده نشده اند یا مدیران به این آسیب ها بذل التفات و توجهی نداشته اند. شاید مدیرانی که تشخصی رسانه ای یا فرهنگی هنری نداشته اند در این سال ها جزو دسته ی دوم به حساب می آمده اند و سودجویی ها و محافظه کاری های مدیران طی سال های اخیر مانع از این شده که در مقابل آسیب های بیرونی سپر بدست بگیرند و در مقام دفاع از برنامه های پرطرفدار و نگاه مخاطب مدار رسانه ی خود قرار گیرند. مدیرانی که صدا و سیما با نقش تعیین کننده و فرهنگساز خود برای برخی از ایشان، تنها ایستگاهی در راه ترقی بوده است. آنچه ایشان بدان علاقه هم نداشته اند. فقدان توجه به نگاه جامعه شناختی و تخصصی در بسیاری از رسانه های ملی ( به خصوص مراکز استانی ) موج میزند. تولید برنامه های سفارشی که مدیر حضور این برنامه ها را صرفا بدلیل حضور یک سرمایه گذار که در حد تولید برنامه ی خود سرمایه گذاری کرده است، توجیه می کنند. برای این تعلل ها میتوان مصداق های بسیاری مطرح کرد. ویدیو کلیپ ها یا رادیوهای اینترنتی بسیاری را طی این سال ها مشاهده کردیم که در فضای جازی دست بدست چرخیدند و ورد زبان آحاد مردم شدند، بی اینکه کیفیت مناسب یا هنر نابی به حساب بیایند، بی اینکه ایده مند باشند یا برای تولید آنها هزینه ی خاصی شده باشد. شاید اقبال جامعه به این نیمچه رسانه های کوچک مجازی، خستگی نسبت به روال قابل پیش بینی قبلی باشد. روالی که در آن نه دیالوگی وجود دارد، نه تعلیقی، و نه به مخاطب و تخیلات و باورهایش تشخصی داده شده باشد. مخاطب امروز از یک صدایی و مفاهیم آموزشی و نتیجه گیری های انتهای متن که آنرا از قضاوت های شخصی و روایت های متکثر میرهاند، دلزده شده است. او سال هاست سخنی تازه میخواهد. او سال هاست هوس می کند داستانی را دنبال کند که انتهایش بر او پوشیده باشد.

رسانه ی ملی طی این سال ها میتوانست نگاه اخلاق گرای خود را توجیه کند. او میتوانست بگوید: من رسانه ای هستم که هر فرزند این آب و خاک بتواند در کنار تک تک اعضای خانواده ی خود پای آن بنشیند و بی اینکه عرق شرم بر جبینش بنشیند آنها را دنبال کند. او میتوانست توجیه کند که به زبان جاری کردن کلمات رکیک جامعه را از ادبیات غنی و نسبتا مودب این اقلیم دور می کند. او میتوانست بگوید: من رسانه ی مردم اقلیمی هستم که اکثر قریب به اتفاقش لااقل در شناسنامه هایشان رد پای اسلام درج شده است. اما طی سال ها، بر این محدودیت ها افزوده شد. حالا ما وقتی یک سریال پلیسی را در رسانه ی ملی دنبال می کنیم، میدانیم که دزد و مجرم یا هر گناهکار و خطاکار دیگری در انتهای این درام مجازات خواهد شد، و از بین رفتن این تعلیق به معنای فنای ژانر پلیسی یا ژانر اخلاقی است. مخاطب ما این روزها بیشتر از اینکه همچون گذشته های نه چندان دور در پخش شده های این رسانه حل شود و خود را همپای اوشین در سال های دور از خانه اش ببیند یا همراه با آلن دلون تفنگ بدست بگیرد یا با مدرسه ی موش ها به مدینه ی فاضله هجرت کند، امروزه بیشتر درگیر مناسبات بیرون رسانه ای است. او حالا بازیگران و بسیاری از تکنیک های تولید یک فیلم یا ساخت یک درام صوتی یا تصویری را میداند. او میداند که آلن دلون فارسی حرف نمیزند. او خود میتواند مولف یک داب اسمش باشد یا از خود و خانواده اش یک شبهه مستند بسازد. این روزها پیش بینی انتهای یک درام برای این مخاطب کار سختی نیست. پس او قطعا در عصر گوش هایی که بدهکار سخنی اطناب دار نیستند، سخنی تازه میخواهد، تعلیق میخواهد، و ناداشته های خود را در یک هم حسی نزدیک از رسانه جستجو می کند. در این راستا هر رسانه ای که خود را به این طیف اکثریت جامعه نزدیک کند، میتواند رسانه ی اول او باشد. آنچه بسیاری از اهالی رسانه سال ها میدانستند، اما مناسبت های شکل گرفته ی قبلی ابزار این همدردی و هم حسی را به آنها نمیداد. امثال حقیر هنوز که هنوز است، فکر می کنیم برای بدست آوردن دل مخاطب باید او را تکریم کنیم و از زبان یک گوینده که سال هاست لحن همیشگی و تصنعی خود را از یاد نبرده است، و به یاد دهه ی شصت خوردشیدی که رسانه های ملی چشم و گوش مخاطب هموطن بودند، بگوید:” شما مردم عزیز و مخاطبانی که دوستتون داریم و مخلص شما هستیم و خدمتگزار شماییم و همه خوبید و هوای شهرتون خوبه و فرهنگ غنی دارید و به به و چه چه.” این روزها مخاطب سخنی تازه میخواهد و گوشش از این تمجیدات پر است. او این تکرار مکررات را بیشتر، تعارف الکی یا حتی توهینی میداند به شان و وقت خود. او این سخنان همیشگی را تکریم خود نمیداند و از اینکه صرفا مخاطب سودجویی، خودخواهی ، و جایگاهی که در اختیار گوینده ای عاری از خلاقیت قرار گرفته است، آزرده خاطر میشود. او گاهی ترجیح میدهد کسی او را مخاطب قرار دهد و برای نخستین بار بگوید: تو فلان مشکل را داری ، یا با فلان فقدان روبرویی. بگوید شهردار شهر تو وظایفش را به خوبی انجام نمیدهد. بگوید: تو داری مرتکب اشتباه میشوی. بگوید: تو در معرض ندانم کاری هایی قرار داری که خودت مسبب آنهایی.. این است که برنامه ی نود طی این سال ها از پرمخاطب ترین برنامه های رسانه های فارسی زبان به شمار میرود. آری، این مخاطب تشنه ی سخنانی دگر است. سخنانی که از درگاه دیگری به حریم او ورود می کنند.

IMG_20160501_173230
بحث دیگری که در نقد عملکرد رسانه ی ملی وجود دارد، به ماهیت بیان باز میگردد: نشانه، نماد و رمز. هنر معنای خود را از بیانی وام میگیرد که خود را به شکل سوم بیان ( یعنی رمز) نزدیک کند. مخاطب امروز نصیحت را دوست ندارد. شاید مخاطب دیروز هم دوست نداشت نصیحت بشنود. اما او هم خوددار بود، هم محدود. پس ممکن بود به ناچار پای نصیحت بنشیند و تا کلام تمام نشده، از جایش بلند نشود. اما مخاطب امروزی در موقعیت انتخاب های بسیاری است. او میتواند در فضای مجازی مخاطب تمام جاذبه های موجود در دنیا باشد و با هر دوستی در نقطه ای دور همکلام شود. او میتواند هر چه میخواهد را با یک کلمه بنویسد و بلافاصله در پیشگاه خود ببیند. او میتواند تجربه های زیادی را با یک انتخاب بدست آورد. او مجبور نیست لحظه ای بنشیند و به این بکن و نکن ها گوش فرا دهد.

هر یک از ما با زبانمان و حقایقی که با زبان ( هر چه تعریف زبان داشته باشد) جاری می کنیم در مقابل اطرافیانمان یا مخاطبینمان تشخص می یابیم. ما در میان روزمرگی مان دو تشخصیت داریم: نخست حقایقی است که ما بیان می کنیم ( یا در رفتارمان بدان اشاره می کنیم یا کدهایی از آن ارائه میدهیم) و این حقایق از باورهایمان میتراود، و دوم حقایقی است که به فراخور شرایط و مخاطبمان وادار میشویم بیان کنیم. به بیان ساده تر: یا حرف دل میزنیم، یا آنچه را به زبان جاری می کنیم که دیگران میخواهند به زبان جاری کنیم. اینها راه کار های ماست برای اینکه تا حدودی بتوانیم مقبولیت داشته باشیم یا اینکه جایگاه خود را حفظ کنیم یا اینکه گاهی ارتقا یابیم. شاید از این حیث ( حیث مقبولیت و جایگاه اجتماعی) مدیریت و رویکرد یک رسانه نیز میبایست در همین قالب باشد. اما آیا این مهم در رسانه ی ملی وجود داشته است؟ شاید برخی از مدیران رسانه ای در پاسخ به این چالش بگویند: بله. ما هم تغییراتی را به فراخور زمان در برنامه ها و ادبیات این رسانه ایجاد کرده ایم. مثلا تیتراژ ها را گاهی تغییر دادیم، گاهی در کنداکتور برنامه ها تغییراتی دادیم، گاهی با پیشرفت تکنولوژی همسو بودیم و رسانه را ارتقا دادیم، گاهی از مسابقات و برنامه ها پرطرفدار غربی الگوبرداری کردیم، مهمان های محبوب به برنامه هامان دعوت کردیم و… اما اینها فقط تغییرات جزیی هستند. رویکرد این رسانه و ادبیات غالب این رسانه ( به معنی قالبی که بیان هر حقیقت قابل بیانی انتخاب شده) دستخوش تغییری نشده است و قالب سلبی و کنترلی خود را طی سال ها حفظ نموده است. قالبی که به مخاطب اجازه میدهد پس از مدتی رویکرد او را پیش بینی کند. و رسانه ای که پیش بینی شود، یک بازنده است.
ترس از تحریف مفهوم مورد نظر، و سوء تعبیر یا سوء استفاده از هر مفهوم بیان شده یا زبان وکلام، یا فرم و قالب نوی بیان در رسانه ی ملی آنرا به سمت استفاده از ادبیات یک متهم در دادگاه برده است. ادبیاتی که قابلیت ایجاد جاذبه را ندارد و بسیار محدود است. یک متهم مدام هراس دارد که از هر کلامش کسی به حکومیت های او اضافه کند و هر فرم یا محتوایی برعلیه او مورد استفاده قرار گیرد. لذا این ادبیات امروزی رسانه ی ملی شکلی به خود گرفته است که شبیه شکل ادبیات یک محکوم در دادگاه است. و کسی یک محکوم را دوست ندارد. شاید یک محرم هم بتواند جایگاهی در میان عموم بیابد و زمانی تاریخ او را به یک قهرمان بدل کند. اما جایگاه یک محکوم با آن قهرمان تفاوت های زیادی دارد. آنهم محکومی که در دادگاه خود نشسته است و خود با خود در حال جدالی خسته کننده و تکراری است.

اگر از جنبه ی دیگر بخواهیم به تحلیل مفهوم رسانه بپردازیم، میتوانیم متون شعارزده را از سایر آثار هنری سوا کنیم. ترس از خرده گیری خرده گیران و هراس از برداشت سوءِ “سوء نیت زدگان” همواره تولیدات رسانه را وادار کرده که در قالب کهن خود باقی بمانند و نتیجه گیری قطعی و پایانی، تولیدات را از هر برداشت دیگر یا روایت دیگری برهانند. ناخودآگاه جمعی بشری که از تقسیم بندی هنر خوب و هنر بد، یا هنر سالم و ناسالم کمونیستی و مارکسیستی ، یا هنر بیانگر در مقاطع مختلف تاریخی گریز زده است، هنری تک روایتی و تک نتیجه ای را تاب نخواهد آورد. گرچه همه ی تولیدات رسانه ای را نمیتوان هنر نامید، اما بارقه هایی از سلایق و علایق در آنها قابل شناسایی است. لذا من معتقدم با وجود نیات بعضا خیرخواهانه در بسیاری از تولیدات، مخاطبِ امروزی، آثار بیانگر را دفع می کنند و این آثار کارآیی لازم را نمیتواند در جذب مخاطب داشته باشد.

اما مهمترین عرض بنده در نقد رویکرد سال های اخیر رسانه ی ملی، ریشه اش به ارائه ی تعریفی دیگر ارجاع دارد. در این راستا لازم است از تعاریف دیگری شروع کنیم. بنده بارها شنیده ام که در دانشکده ها ، یا محافل هنری و رسانه ای، هنرمند را بیانگر حقیقت ( به تعریف منطق از حقیقت یا آنچه باید به انتزاع کشیده شود و به کانسپت یا ایده ی اولیه ی هنر برسد) مینامد. هنر، بیان حقیقت است. در آکادمی های هنر در هر رشته از هنرهای تجسمی درسی به نام بیان یا چیزی شبیه به آن وجود دارد. نویسنده حرف های دلش را میزند. هنر، ناگفته ها را گفته می کند. کار هنرمند، بیان است. یا جمله هایی که در مخاطب خود یا طالب نصفه نیمه ی هنر، توهمی ایجاد می کند که حقیقتی در ناکجایی وجود دارد که پس از درک توسط هنرمند باید روی دایره ی مخاطب ریخته شود. بسیار خوب؛ قبول. هنرمند تا اینجای کار، با همین دغدغه گفته هایش را در قالب اثری که باید تولید شود تقدیم عوامل رسانه ی ملی می کند. اولین دغدغه ای که به دغدغه های این هنرمند یا این اثر هنری افزوده میشود، این است که فلان مطلب را مخاطب ما درک نخواهد کرد. نمیخواهم به این نگرش غالب که مخاطب را دستکم میگیرد و در اهالی رسانه ی ملی اپیدمی شده است، بپردازم. این خود بحث مفصلی دارد. اما غرض این است که ما هنرمند ( معمولا به نویسنده یا هر کسی که نخستین بار به پردازش یک ایده میپردازد اشاره دارد.) دغدغه ی اشاره دارد. او اگر میخواهد به فلان مکان اشاره ای داشته باشد یا حال و هوای آنرا تداعی کند، این رسالت او بدون استفاده از نام آن محل، این رسالت تحقق نمی یابد.

من میخواهم به این سخن برسم که بخش تاثیر گذار سخن ، گفته هایش نیست، ناگفته هاست. آنچه در یک سناریو به جمله در می آید، دست رو شده ی نویسنده است. شاید مراد بنده به آن ضرب المثل غربی نزدیک میشود که برای یک دروغ باید نود و نه راست بگویی. گرچه جایگاه دروغ در این بحث، همسنگ جایگاه حقیقتی است که نویسنده در متن خود تعبیه می کند که به مخاطب بگوید: این را از من قبول کن. هر حقیقتی یک چارچوب منطقی برای خود نیاز دارد. گاهی ما برای باور مخاطبمان، تمام آن چارچوب منطقی را همراه با برهان ها و مصداق های بسیار می گوییم و گاهی هم در این راستا روده درازی می کنیم. نخستین دریافت مخاطب از این تلاش ما این است که ما بسیار مصر هستیم که به او مطلبی را بقبولانیم. اما در رسانه هایی که طی سال ها باورپذیر و موثر بوده اند، بر آن چارچوب منطقیو مصداق ها، تاکیدی نمیشود در حالی که مخاطب، این مصداق ها را خود درمی یابد و برای خود چارچوبی در راستای پذیرش یا عدم پذیرش یک حقیقت ایجاد می کند. ما حقیقت را در جمله ای محدود می کنیم و آنرا در یک گذاره ی منطقی و حتی رک محدود می کنیم اما در موارد موفق عملکرد رسانه، میتوان مثال های بسیاری آورد که رسانه، با شعار بی طرفی و بی تفاوتی، درب حقیقت مورد نظر خود را باز میگذارد و اجازه میدهد مخاطب در مسیری که بر رسانه معلوم است، پیش برود و در راستای مورد نظر بیشتر از حد جملات و گذاره های مورد نظر پیش برود. رسانه ی موفق، هرگز دست خود را رو نمی کند، بر خود مارکی نمیزند ( حتی مارک طرفداری از حق) ، هرگز قابل پیش بینی نمیشود، و هرگز نتیجه گیری مستقیم نمی کند. نتیجه گیری مستقیم ارزشی جز شعار ندارد و رویکرد تحمیلی خود را بر همگان افشا می کند. بنده هیچ رسانه ای را سراغ ندارم که با ترس از بدآموزی بتواند در رقابت رسانه ها گوی سبقت را از سایرین برباید.

بنده باز بر این مهم تاکید دارم که ابزار یک رسانه در وحله ی اول استودیوهای پرشمار و ساختمان های متعدد، بخش اداری وسیع، و دستگاه نظارت قدرتمند نیست. ابزار قدرت یک رسانه در وحله ی اول بازه ای است که او میتواند در آن ها جولان دهد و بدان ها بپردازد. یا دایره ی واژگان بزرگتری است که تفوق خود را دیکته می کند. یک رسانه ی مقتدر، لزوما یک رسانه با ادبیات فاخر نیست. گاهی مخاطب رسانه را در جایگاه یک همصدا و دوست میداند و در آن جایگاه، رسانه نه خدتگزار مخاطب است و نه معلم اوست. در آن جایگاه، رسانه تنها میخواهد سخن دل او را به زبان براند و نایب او باشد. این مورد در دهه ی اخیر در قالب برنامه هایی همچون نود در شبکه ی سه، یا برخی برنامه های رادیو جوان در اواسط دهه ی هشتاد هجری شمسی موفق بود و در میان اقشار جوان جامعه توفیق و تاثیرات بسیاری داشت. البته این مهم به لحاظ قالبی، به این سادگی نیست و ساختار و تنوع خود را در کنداکتور برنامه ی هر شبکه، متناسب با موضوع، زمان پخش، عنوان و غایت یک رسانه ایجاب می کند که نیازمند پژوهش و بازنگری است.

رضا چهره نگار
اردیبهشت ۹۵

ممکن است شما دوست داشته باشید
3 نظرات
  1. رضا نظری می گوید

    وقت بخیر
    دیدگاهتان سطح بالایی داشت. بسیار سودمند بود. سپاس استاد

  2. محمد دلفی می گوید

    با سلام. بنده مقالات شما رو در این سایت دنبال می کنم و نمایش هاتون در رادیو همیشه نمایش های محبوبم هستن. با کسب اجازه از جنابعالی از مقاله ی جنابعالی در یک گروه هنری استفاده کردم. امیدوارم عزیزان مراجعه کنند و بهره ببرند.

  3. samiyeh(somaye می گوید

    واقعادیدگاهتون عالیه،بسیار مطالب مفید و اموزنده است،سپاس از شما استادچهره نگار

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 × 4 =