ابوالفضل زرویی نصرآباد در آغوش مهربان خدا آرمید | شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست

افشین علا

دوست یگانه ام ابوالفضل زرویی نصرآباد شاعر، محقق و نویسنده ی نامدار معاصر پس از سالها تحمل بیماری جسم و بی وفایی روزگار در آغوش مهربان خداوند به آرامش ابدی رسید.

در سالهای اخیر، خلوت عارفانه ی ابوالفضل در احمدآباد مستوفی مأمن مألوف معدود یاران و قلندران صاحبدل و شاعران و سخن شناسان فرزانه ی روزگار بود.

به راستی که او هم در کلام و نوشتار، و هم در صفای باطن و رفتار، مصداق مسلم این بیت شیخ اجل سعدی شیرازی بود:

هر آن کست که ببیند روا بود که بگوید
که من بهشت بدیدم به راستی و درستی

اگرچه خواص اهل فرهنگ و ادب، و گوهرشناسان اقلیم جوانمردی و دیانت و پاکدامنی، گواهان عظمت روح و ژرفای دانش و نازکی طبع آن نازنین اند، اما او در عالم خاکی غریب زیست و غریبانه رخت بربست و با رفتنش خدشه ای جبران ناپذیر بر قامت فضل و ادب و مردانگی و آزادگی باقی گذاشت.

▪️با تمام وجود و از فرسنگ‌ها دور، خود را در غم خانواده ی داغدار و دوستان و شاگردان خونین دلش شریک می‌دانم و ناباورانه به سوگ نشسته ام.

افشین علا/ 11آذر 1397

 

ابوالفضل زرویی نصرآباد شاعر معاصر
ابوالفضل زرویی نصرآباد

سرزمین هنر در گذشت ابوالفضل زرویی نصرآباد را به جامعه ی فرهنگی، ادبی و هنری کشور به خصوص خانواده ی داغدار وی تسلیت می‌گوید و قطعه شعری از این شاعر و طنزپرداز معاصر را که در وصف حضرت عباس(ع) سروده بود، پیشکش صاحبان ذوق و سلیقه و ارادتمندان شهدای آزاده کربلا می‌نماید.

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود، آخر این چه خاصیتی است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حُسن تو را نور می‌برد بر دوش
شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
وگرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن‌که بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست

بریده باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد
شنیده بود: شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت
وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود
که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای
نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست

                                                           ابوالفضل زرویی نصرآباد

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.