پنج ریشتر تهران|فصل سوم |شایسته |قسمت سوم

شایسته / قسمت سوم/داستان “پنج ریشتر تهران” یک داستان تعاملی در مورد وقوع زلزله در تهران است که به قلم تنی چند از نویسندگان در نه فصل مجزا نوشته شده. این داستان برای اولین بار به صورت سریال، از طریق سایت هنرلند به اشتراک گذاشته میشود. “شایسته” فصل سوم از داستان پنج ریشتر تهران به قلم طناز رهبری است:

شایسته

قسمت سوم

نمی دانی چقدر زمان سپری شده، نه ساعتی بر دیواری و نه دیواری بر خانه ای و نه خانه ای در جایی… . این جا فقط تلی از خاکست با تاریکی مطلق؛ همه چیز آن قدر در هم و بر هم شده است که نمی توانی چیزی را تشخیص دهی. در چشم بر هم زدنی همه جا زیر و رو شده. صداهایی مبهم و گاه پرتوهای نوری به چشم ات می خورد. می دانی بین دیوار حمام و پله ورودی افتادی.اما بخاطر نمی آوری … نه جای بلند شدنی هست و نه توان حرکتی. بدن ات کوفته شده.کرختی؛ احساس درد نمی کنی. ولی پایت را حس نمیکنی.شاید از سرمایت . دلت آشوب است. تهوع داری.گیر افتاده ای. حوله حمام تن ات را پوشانده اما انگار با خاک دوش گرفته ای. بوی خاک و بوی نم باران را،از جاییحس می کنی. دقایقی طولانی می گذرد. نه کسی سراغی از تو می گیرد و نه تو می توانی از کسی یاری بخواهی. صدای سکوت، بلند، یخ زده و طولانیست. عق میزنی .اما چیزی بالا نمی آید. آهسته و منقطع لب باز می کنی:

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

شایسته؟… عزیزم؟… صدامو می شنوی؟… کجایی؟ شایسته؟ … بگو که خوبی؟… من نمی تونم تکون بخورم! …شایسته؟…شایسته…
صدایی نمی آید. با تمام توان فریتد میزنی:
– کمک، کمک کنین… زنمزیر آوار مونده…کمک ام کنین…
و دوباره سکوت. صداهای درهم اما نامفهوم هر لحظه نزدیکتر می شوند. صدای بیل و کلنگ. همهمه آدمهای آن بیرون. همه با هم حرف می زنند، مبهم و نارسا.
نمی توانی خودت را به در برسانی .زمان میگذرد . آنقدر که چند بار از حال میروی و دوباره هوش میائی. صدایی از شایسته نمی آید.

شاید بعد از ساعتها؛ از گوشه ای انگار صدای پارس کردن سگی را می شنوی. صدای لودر و بولدوزر. نزدیک و نزدیکتر می شود. کور سوی نوری را میبینی. با صدای له له زدن و پارس کردن سگ که نزدیک است ،نور امید به قلب ات می تابد. صداها از هر طرف توی سرت می پیچد،…
– همین جاس.، زنده س، …
– یه کم دیگه خاکها رو بردارین…. کسی اونجاس؟
– یکی بیل بیاره…، لودر رو ببر عقب….
-سگ یکیو پیدا کرده… کجاست؟
– چیزی می بینی؟…
صدایت به زحمت از گلو بیرون می آید:
-من اینجام…
از لابه لای روزن نور ، دستهایی به سمتت می آیند.
– … پیداش کردیم… زنده س…

– -دستتو بده بالا بکشیمت پدر جان …
“پدر “؛ کلمه ای که بندرت شنیده ای.
-من خوبم، زنم… اونم اینجاست، اونو نجات بدین…
گویی کلمات را از عمق چاه به زبان می آوری.
-کجاست پدرجان؟…
– نزدیک تو بود؟…
-مطمئنی توی خونه ست…؟!
بغص میکنی…
-آره،… نه،… نزدیک من نه، اون طرف، دم در بود، صداشو شنیدم که اومد تو…،ولی ندیدم اش…
– بچه ها کمک کنید این آقا رو بزارین تو آمبولانس تا این جا رو بگردیم…

ادامه دارد…

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شش + دوازده =