عطر سیب و گلهای مارگریت در کوچه درختی

داستانهای مینی مالیستی یکی از گونه هاب ادبی جدید است،که نویسندگان آن به نوشتن مهمترین مفاهیم در کمترین کلمات اکتفا می کنند.در این مقال قصد بر آن نیست که داستانهای مینی مالیستی را مورد بررسی قرار دهیم.برای شناخت کامل اینگونه داستانها پبشنهاد می کنم کتاب ریخت شناسی داستانهای مینی مالیستی اثر استاد فرهیخته جناب آقای محمد جواد جزینی را که نشر ثالث به چاپ رسانده مطالعه کنید. کوتاه سخن اینکه در کلاسهای مختلف داستان نویسی با نویسندگان جوان بسیاری آشنا شده ام که به این شیوه روی آورده اند،در این راستا قلم می زنند و آینده خوبی پیش رو دارند. یکی از آنان بانو رامونا محمدی است. نشاط وصف ناپذیرش در کلاسهای داستان نویسی و مجامع ادبی شور آفرین است.وی هم اکنون مدیر روابط عمومی کانون داستان نویسی فرهنگسرای رسانه است. رامونا به معرفی کوتاهی از خود بسنده کرد که آن را به همراه سه مینیمال اش با نامهای کوچه درختی،سیب، و گلهای مارگریت تقدیمتان میکنم.به امید موفقیت برای ایشان و با تشکر فراوان.

رامونا محمدى پور متولد مرداد ماه ١٣۵۴

مدرک تحصیلى ام کارشناسی کتابداری و اطلاع رسانى و کارشناسی مترجمى زبان فرانسه. مدتى در کتابخانه ى ادبیات دانشگاه شهید بهشتى مشغول به کار بودم. در حال حاضر مدیر روابط عمومى کانون داستان نویسى فرهنگسرای رسانه هستم. از سال نودو دو داستان نویسی را زیر نظر استاد جواد جزینی شروع کردم. و هنوز هم به صورت مداوم زیر نظر ایشون کار میکنم.  مدتی در کارگاه هاى داستان نویسی  استاد علیرضا ایرانمهر در کانون ادبیات شرکت کرده ام.ویک دوره اصول داستان نویسی به سبک مینی مال را  در کلاس  استاد سیامک احمدى  گذرانده ام. داستان مینى مال زیاد نوشته ام. اما هنوز اقدامى برای چاپ داستانهایم نکرده ام.

«کوچه درختی»

کوچه خلوت بود. با بى بى پیچ کوچه را رد کردیم. رسیدیم سر کوچه درختى. از کًوچه درختی بدم میامدوخوشم می امد. دلم میخواست بروم توى باغى که میگفتن خونه ى جن هاست دلم میخواست بفهمم چه شکلی هستن. وقتی وارد کوچه شدیم دست بی بی را سفت چسبیدم. می ترسیدم از اینجا. این کوچه اصلاً عجیب غریب بود. مش یدالله باغبون مى گفت این کوچه جن زده ست بابام جان. بی بی دستم را محکم گرفته بود. و زیر لب یک چیزهایی میگفت مثل ذکر. ازکنار در باغ متروکه وسط کوچه رد شدیم. میگفتند خیلی وقته کسی توی باغ زندگی نمیکنه. اما من باورم نمیشد.چند بار با گوشهای خودم شنیده بودم از توى باغ صداى تار و تنبور میامد.ان روز مش یدالله دستم را محکم گرفته بود و گفته بود یا بسم الله گمونم عروسی جن هاست بابام جان. مش یدالله میگفت هر وقت افتاب باشه و بارون هم بباره و تو اسمون رنگین کمون درست بشه. همون موقع عروسی جنهاست. حسن پسر مش یدالله اصلاً از هیچ چی نمیترسید. یه روزکه با حسن از مدرسه بر میگشتیم. دل و زدیم به دریا کیف و کتابمون را پرت کردیم کنج دیوار باغ.  حسن قلاب گرفت از دیوار کاهگلی باغ رفتم بالا. در قدیمی را به زحمت باز کردم که حسن بیاد تو. حسن نگاهی به دور و برش انداخت و گفت. تو نمیرى خیلی خوف داره پسر. یک ساختمان متروکه ته باغ بود. حسن اب دهانش را قورت داد. شلوارش راکشید بالاو گفت بزن بریم. از ترس میلرزیدم. گفتم حسنی بى خیال بیا برگردیم. گفت تو برگرد. من میخوام برم اون تو و به ساختمان ته باغ اشاره کرد. چاره اى نبود. گفتم پس تو جلو برو من پشت سرت میام.پوزخندی زدوگفت باشه بابا بپا تو شلوارت بارون نیاد. ودوباره زد زیر خنده. ازتوى ساختمان باز صداى موسیقی میامد. دم در یک جفت کفش زنانه و یک جفت کفش مردانه بود. ازدهنم پرید گفتم.  حسن این که کفشهای مادرته.

رامونا محمدى- تابستان ١٣٩۴

«سیب»

نشسته بودم توى ایوان . موهایم را شانه میکردم.نسیم ملایمى میپیچید لاى موهایم.از لاى موهایم  بوی سیب می امد. من و مراد هر دو عاشق سیب بودیم. سیب سرخ. مراد دوست داشت موهایم  را بریزم  روى شانه هایم.همیشه یک ساعت مانده به  غروب  با یک پاکت پر از سیبهاى سرخ  و   چند شاخه گل از راه میرسید. یکی دو ساعت گاهی  هم بیشتر   میماند. هر وقت سر درد و دلش باز میشد  میگفت هیچ وقت دلش محبوبه را نمیخواسته. محبوبه هم هیچ وقت خاطر خواه او نبوده. فقط اسمشان  توى شناسنامه ى هم بود. میگفت جلوی قسمت را نمیشود گرفت. سرنوشتش این بوده.حالا  یک عمر باید پا سوز این زن بشود. یک شب امد نشست روبرویم  دستهایم را گرفت  زل زد توی چشمهایم گفت اختر توبه کن.   به خدا  طلاقش میدهم. این محبوبه زن نمیشود برایم. من تو را میخواهم. عقدت میکنم.برایت خانه و زندگی درست میکنم.     کارى میکنم تمام زنها حسرت زندگیت را بخورند. من میخندیدم  راستش از این حرفها گوشم پر بود.  همه همینطور بودند. اول اتیششان تند بود. بعد  دوباره بر میگشتند سر خانه و زندگیشان.من به حرفهایش میخندیم.اما  ته دلم دوست داشتم حرفهایش را باور کنم.و از این زندگى نکبتى که داشتم خلاص شوم.حالا سه سال از ان ماجرا میگذرد. و من هر روز یک پاکت سیب سرخ میخرم. عطرهایی میخرم که بوى سیب بدهند . توى کمد لباسهایم بین لباسهایم سیب مى گذارم که لباسهایم بوى سیب سرخ بگیرد.  با مراد یک درخت سیب توی باغچه کاشته بودیم درست روبروى ایوان . نشسته ام به انتظارکه میوه  بدهد.  سیب بوى عشق مى دهد. بوى رسیدن به مراد. هر روز صبح مینشینم  توى ایوان مراد موهایم را شانه میکند. و صورتم  را میبوسد. من برایش مرباى سیب میپزم. بوى مرباهاى سیبم. تا هفت خانه ان طرف تر هم میرود.

رامونا محمدى- پاییز ١٣٩۵

«گلهای مارگریت»

دلم میخواست همیشه روی میز یک گلدون پر از گلهاى سفید باشه. شالم را برداشتم. تو باغچه گلهاى سفید مارگریت کاشته بودم. وقتی باغبونی میکردم احساس ارامش میکردم. گلهاى مارگریت شده بودند مونس تنهاییم. هر وقت حال وحوصله داشتم یک دسته ى بزرگ میچیدم میگذاشتم توى گلدون. خونه پر از عطر گل میشد. یادمه تو هم دوست داشتى میگفتى عاشق عطر این گلهام. هوا سرد بود. از بین گلهایی که هنوز از سرما یخ نزده بودن یک دسته بزرگ چیدم هنوز وقت داشتم.گفته بودی برای عصرونه میای اما شب برمیگردی هتل.  همه چیز برای امدنت اماده بود. مثل همیشه سر ساعت رسیدی.گفتم بریم سر میز؟گفتى باشه اما باید زود برگردم. برایت یک فنجان قهوه درست کردم مثل همیشه با سه قاشق شکرو کمی شیر. کنارت نشستم و چشم دوختم به خطوط چهره ات. وای چقدر دلم برایت تنگ شده بود. یک ماهی بودکه همدیگر را ندیده بودیم. اصلاً به گلهاى روی میز توجهی نکردى. حواست به من هم نبود. نگاه کردم توى چشمهات و گفتم برات پاى سیب پختم مثل همیشه یک برش بزرگ برایت بریدم. فقط گفتی متشکرم. و باز سکوت. از سکوتت و رفتارهاى سردت کلافه شده بودم.  پرسیدم  این دفعه چقدر پیشم میمونی؟ همونطور که با فنجان قهوه ات بازى میکردی گفتى ایندفعه اومدم که بمونم. صدای ضربان قلبم را میشنیدم. گفتم یعنی تصمیمت را بلاخره گرفتی؟باورم نمیشه. اروم گفتی عزیزم میخواستم زود تر بهت بگم اما گفتنش برام سخت ترین کار دنیابود. بعد زل زدى تو چشمهام ویکدفعه گفتى. من دیگه تنها نیستم. با همسرم اومدم الان هم تو هتل منتظرمه. انگار با گفتن این حرف وجدانت راحت شده بود.  یک نفس عمیق کشیدی و باز سکوت. دستم خورد به گلدون گلها. گلدون از روی میز پرت شد کف زمین وشکست.  داشتی حرف میزدی اما نمیشنیدم. فقط یک صدای گنگ  میپیچید توى سرم. نمیخواستم بیشتر از این چیزی بشنوم.  دلم میخواست  فریاد بزنم  برو گم شو از خونه ى من بیرون عوضى. اما به جاش بغضم را فرو دادم و گفتم فکر کنم دیرت شده باشه بهتره  همسرت زیاد منتظرت نمونه. و بادستم که ازخشم میلرزید به در خروجی اشاره کردم. تمام سعیم را میکردم که جلوی اشکهام رو بگیرم. خیلی خونسرد دستت راکردی توى موهاى خوش حالتت و گفتى مهم نیست میدونه پیش تو هستم. گفتم همسرت منو از کجا میشناسه؟ زده به سرت؟لبخندی زدی و گفتى مگه میشه تو رو نشناسه؟؟ بعد نگاهی به ساعتت کردی و گفتی میدونم که نا امیدت کردم عزیزم اما من و تو براى هم اصلاً مناسب نبودیم. همیشه با هم مشکل داشتیم یادت رفته همیشه با من مثل یک پسر بچه رفتار میکردی؟؟چشمهام پر از اشک شد. دستم را تو دستهاى گرمت گرفتى و گفتی اما مطمئنم تو مادر زن معرکه ای میشی.  منو سوزان هفته ى پیش عقد کردیم اما سوزان همش به فکر توست.  شبها نمیتونه خوب بخوابه.  دائم میگه من نباید با مامانم این کار رامیکردم. مامانم هیچ وقت منو نمیبخشه. انگار چیزی در درونم شکست  گفتم جالبه. سوزان گفته بود یک ماه میره ماموریت از طرف شرکتشون.

رامونا محمدی- اذر ماه ١٣٩۴

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هشت − یک =