از شعله سینما اورانوس تا شعله دست شهید |دلنوشته ای به مناسبت هفته دفاع مقدس

دکتر علیرضا نوری

از شعله سینما اورانوس تا شعله دست شهید

الهِى رِضًى بِرضائِکَ
تَسلِیمًا لأمْرِکَ
حساب روزهای تبدار و ملتهب از دستم در رفته
هر شب با زلزله ای چند ریشتری
هم خودم را
و هم عزیزکانم را میلرزانم
بعد
شروع می کنم به رفتن به عالم هپروت
تب می آید و داغم می کند
جدای از مچالگی های تن و دردهای استخوانم ،
ریتم منظمش برایم جالب است
گویی دایم روی خط زلزله ام
…..
درست یادم نیست
ولی هرچه بود کودکی بودم لاغر و رقت انگیز
فیلم «شعله» تازه به سینما اورانوس آمده بود
سینمااورانوس
جایی بود که گوگوش هنرنمایی هایش را با پدرش آغاز کرده بود
و من البته هیچ نسبتی با آن افقهای دور نداشتم
از شعله تنم می گداخت
و از فائقه ی آتشین به رسم بچه محل بودن
آتش از نهادم بلند بود
من نه میدانستم شعله چیست
نه گوگوش می شناختم
درد گوش را البته خوب می فهمیدم
بگذریم
تبی داشتم و دردی جانکاه
گویی عاشقی در هجر معشوق بسوزد
البته دوای این هجر و عاشقی
وصال نبود
سرنگهای فیل افکنی بود
مملو از پودر های سپیدی که الکساندر فلمینگ‌ اختصاصاً برایم فرستاده بود
او هم می دانست
موش آزمایشگاهی خوبی هستم
درست یادم نیست
به همت اطبا شهر
ده روز
یا که بیست روز
یا شایدم تا وقتی شعله بر پرده اورانوس بود
و تا “بَسَنتی” انرژی داشت و دور سرِ “ویرو” روی شیشه خرده های آن جبّارسینگ لعین می رقصید
من هم از آن سرنگ های فیل کش
روزانه
یکی نوش جان می کردم
این هم قسمت ما بود از کودکی ، کیفش مال گوگوش و درد هجرانش مال بسنتی
اما با این همه
خبری از شفا نبود که نبود
قاعده ی منظم لرز و تب
دایم در من تکرار میشد
تازه اسباب کشی کرده بودیم از محله یخچال به تهرانچی
پدر و مادرم هرچه در توانشان بود کردند
من را پیش کراواتی ترین پزشکان محل و دو چهار راه بالاتر و دو ایستگاه ‌پایین تر بردند
یکی دو تایی هم خانم بودند،نام یکی از آنها “اوشین” بود دکتر اوشین هاکوپیان در خیابان امیریه….
اما
آن بچه ی ریقو ظاهراً خوب بشو نبود که نبود
نا امیدانه
دست نیاز به حضرت بی نیاز بردند
و آنجا بود که هوشنگم ، آن برادر دایم الصلوه و مستمرالُکمیل من
با کتابی کهنه و قطور
بالای سرم‌نشست
انگشتانش را بر کمر رنجور و ناسورم کشید
گویی الفاظ مقدسی را می نویسد
و اذکاری را بر لبان نازنینش جاری می کند
آن شب
آخرین شب لرزه های بیرحم و ویران گر بود
در رویایی که همان لحظه هم برایش تعریف کردم
قبای سبزی بر تنم انداخته شد …..
می دانم که چه فکر می کنید
لابد می گویید چه خرافاتی
شاه هم مثل تو فکر می کرد
احمدی نژاد هم ایضا
ولی من دوای دردم برادرم
بود
آن قبای سبز ، مهر آن روی نگارم بود که بر من سایه افکند
برای شادی روح شهدا به خصوص شهید هوشنگ نوری صلوات

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

16 − 8 =