یک تجربه ی شگفت انگیز، خط خطی

موضوع: مقاله برای سایت هنرلند
عنوان: یک تجربه ی شگفت انگیز، خط خطی
نویسنده: رضا چهره نگار

مرداد ماه سال نود و چهار بود که برای اولین بار مجموعه ی شهر خط خطی را در سرشناس ترین نگارخانه ی شیراز در آن زمان ( بعنوان تنها نگارخانه ی اسم و رسم دار دولتی استان فارس) عرضه کردم. تجربه ای که برای من حاوی ناگفته های بسیار بود.
مجموعه ی شهر خط خطی مجموعه ی اسکیس هایی بود که برای من قبل از عرضه شدن بازخورد های بسیاری داشت و بسیاری از دوستان و عزیزان پیشنهاد عرضه ی این مجموعه را مکررا مطرح کرده بودند. به اقبال عموم بسیار امیدوار بودم و با همکاری دوستانم مجموعه ای با بیش از هشتاد اثر را در نگارخانه گردآوری کردم. از همان روز نخست برای برگزاری نشستی جهت نقد آثار لیست مینوشتم و رسانه ها برای خبررسانی همکاری زیادی کردند تا در روز افتتاحیه با اقبال شگفت انگیزی روبرو شویم.
درست روز افتتاحیه و قبل از بازگشایی نمایشگاه ذهنم درگیر عناوین یا نوشته هایی بود که زیر هر یک از تابلوها قرار گیرد. برخی میگفتند: “اثر باید بدون عنوان حرف خود را بزند.” اما هنوز دلم آرام نمیگرفت. لحظه ای به یاد چند شعر کوتاه افتادم و بی هیچ مکثی به سرعت چند طرح یا شعر کوتاه منتشر نشده را از بین شعرهای روزگار دور و نزدیکم انتخاب کردم و بلافاصله بعد از چاپ طبقه بندی کردم. بعضی شعر ها به چند تابلو می آمدند و برخی هیچ فضای مشترکی با آثار نداشتند. بی اختیار در مقابل تابلوها ایستاده بودم و برگه ها توی دستانم ماتشان برده بود. پسربچه ای که به نظر افغانی می آمد و فال فروش بود از پله های نمایشگاه پایین آمد و مقابلم بین من و تابلوهای روبرو ایستاد: “آقا یه فال بخر. آقا!…” تصمیمم را گرفته بودم. برگه ها را به پسر بچه دادم و گفتم: ” برگه ها را از این سمت زیر تابلوها بگذاریم. ببین.. درست زیر تابلوها..اینجا. ” پرسید: کدام برگه زیر کدام یکی؟” جواب دادم: ” فرقی نمی کند. فقط از این طرفی.. درست وسط و زیر هر تابلو. فهمیدی؟ ” و یک چسب کاغذی را بین خودم و او نصف کردم. برگه ها بدون هیچ نظمی زیر تابلوها چیده شدند. زیر بیشتر تابلوها بیشتر از یک برگه میچسبید. و بازدید آغاز شد. غافلگیر شده بودم. استقبال بیش از آن بود که فکرش را میکردم. اما به همان نسبت، بازخوردی که از حضار میگرفتم هم غافلگیرم میکرد.
به خودم میگفتم: اصلا بهتر. ااز یک نمایشگاه مثلا هزار نفر بازدید می کنند. این روزها هزار نفر پیدا نمیشود که کتاب شعر بخرند. شاید این هم یک توفیق اجباری است برای دیده شدن این شعر ها.
از چیده شدن و نحوه ی نصب برگه ها میشد این کدها را دریافت کرد که شعر ها بی دلیل چیده شده اند و ربطی به نقاشی ها ندارند. اما ممکن بود این ذهنیت صرفا یک دریافت شخصی باشد و حضار چنین تصوری نکنند. لذا با هر که سر صحبتی باز میشد میگفتم: ” از این سمت لطفا. ضمنا نوشته ها به طور اتفاقی چیده شده اند و لزوما ارتباطی به آثار ندارند.”
فکر میکردم نقاشی ها بدلیل فرم و شکل خاصی که دارند و سابقا دیده نشده اند، بیش از این حرف ها چشمان مخاطب را به خود جلب کنند و شعر های پایین آثار در بیشتر موارد اصلا دیده نشوند. اما همه چیز برعکس بود. هر کس از راه میرسید بیشتر اوقات خود را صرف خواندن شعر های کوتاه میکرد یا برخلاف تاکید من دنبال ارتباطی بین نوشته ها و فرم های عرضه شده میگشت.
روزها میگذشت و استقبال غافلگیر کننده بود. اما حتی یک تحلیل منطقی یا چیزی که شبیه نقد و از جنس نظریه های هنری باشد از زبان کسی جاری نمیشد. تنها شنیده میشد: ” حسی که من از اینها دارم حس خوبیست. ” یا ” کمی شلوغ است اما حس بدی نمیدهد.” یا ” من خوشم می آید.. ” ، ” من بدم می آید..” حس کردم فقر بزرگی در نقد آثار تجسمی بیداد می کند. آنچه در نقد شعر و نقد متون دیگر چندان حس نکرده بودم. بازدیدکنندگان بیشتر از شعر ها میگفتند و با شعر ها توجیه میکردند. یکی گفت: “شما آدم تنهایی هستنید؟” غافلگیر شدم. گفتم از تابلوها به این نتیجه رسیدید؟ جواب داد: ” نه. اما از شعر ها به وضوح معلوم است.”
از نقد که بگذریم، برخی از بازدیدکننده ها حرف هایی ورای بازخورد عرضه ی یک مجموعه ی نقاشی داشتند. مثل مردی که لباس ساده ای داشت و چهره ی معنی داری به خود میگرفت. کسی که از پله های این نگارخانه پایین آمده بود و بی اینکه کوچکترین نظری به تابلوها بیندازد از دوستانم میپرسید: ” اینا کار کیه؟” مرا به او نشان دادند. حواسم به او معطوف بود و نزدیک شدنش را دنبال میکردم. همین که به من رسید سلامی داد و گفت: ” من اومدم فقط بگم امروز حوصله ی دیدن کارهای شما رو ندارم.” به نظر نمی آمد مشاعرش را از دست داده باشد یا دچار بیماری روحی حادی باشد. لبخندی زدم و در حالی که سعی داشتم تعجبم را مخفی کنم پرسیدم: “خب چرا؟” شاید دنبال همین “چرا” آمده بود. پرونده ی سبزرنگی که زیر بغل زده بود را باز کرد و به سمت من گرفت. “اینو میبینی؟ الان از ادگاه اومدم…” مفصل حرف زد. گویا همسرش سر او کلاه گذاشته بود و طی رابطه ای نامشروع همه چیز او را بالا کشیده بود و حالا این آقا آه در بساط نداشت. حرف هایش را زد. منتظر بودم بعد از خالی شدن سری به داخل نمایشگاه بزند. اما او فقط گفت و رفت. آدم های شبیه او باز هم آمدند و رفتند. یکی دیگر آمد و درددل کرد که نان خالی میخورد و بی اینکه تامل کافی کند دوری زد و رفت. یکی آمد و به بهانه ی یکی دو تا شعر که تیره بودن زندگی او را نیز در خود داشت کمی گپ زد و رفت. یکی آمد و اشک ریخت. کسانی آمدند و کلی تعریف کردند و آخر سر از همه چیز گفتند جز همان نمایشگاه. یکی آمد و به من یک کارت ویزیت داد. سنش کم بود. سوییچ یک ماشین گران قیمت را به جیبش آویزان کرده بود . رنگ کفشش تندتر از باقی لباسش به نظر میرسید و تناسبی در ست کردن لباسش به چشم نمیخورد. خیلی ناگهانی و بین تماشای کارها به من رو کرد و گفت: “نه. اصلا خوشم نمیاد. البته جسارت نشه.” گفتم: “نه خواهش می کنم. اما چرا؟ میتونید برام دلیل بیارید؟ چه چیزی توی کارا براتون آزاردهنده است؟” گفت: “نمیدونم. یه جوریه. قبلا کار اینجوری ندیدم. اصلا شبیه نقاشی نیست. شبیه چیز دیگه ای هم نیست.” سعی کردم ناپختگی نکنم و شبیه جوانانی که گاردان را زود میبندند، به نظر مخالف نپرم. این شد که با لبخند به حرف هاش گوش کردم. با اینکه بی سر و ته به نظرم میرسید، اما به زور لبخند میزدم و سر تکان میدادم. حسابی حرف زد و بزور نقاشی ها را به شغل خودش که به دلالی شبیه بود و به آن جلوه ی هنری میداد، ربط دهد. حرف هایش تمام شدند و من هم سری تکان دادم و گفتم: “ممنونم که نظر دادید.” اما او ادامه داد: “البته الان که بیشتر برام توضیح دادید از نقاشیا خوشم اومد. خسته نباشید.” و رفت. بعد از رفتن او به این فکر میکردم که من توضیحی ندادم. من اصلا حرفی نزده بودم!
شاید سابقا تا آن حد به مخاطب از دید اقتصادی نگاه نکرده بودم. با دیدن برخی مخاطبین حس میکردم اینها بزور به نگارخانه می آیند. آنها آخرین نفس های مخاطب بودن خود را میکشند. طبقه ای که همیشه مخاطب هنر بودند، اما این روزها دغدغه های معیشتی این مجال را به آنها نمیدهد. طبقه ای موسوم به طبقه ی متوسط جامعه که حالا دارند فرودست میشوند. و فرادستانی که تا دیروز تقریبا وجود نداشته اند. آنها حالا بدنیال احترام و عزت می آیند. آنها نمی آیند هنر ببینند. آنها می آیند که بابت حضورشان کسی از آنها قدردانی کند و بین آنها با باقی مخاطبین فرق بگذارد. آنها می آیند که به همکلامشان خطی بدهند که او این خط را بگیرد و تا انتهای مسیر دنبال کند. آنها بگویند: “من آدم محترمی هستم. ..” و مخاطب نامعلومی بگوید:”..بله. چن تو با باقی متمولان فرق هایی داری. تو درک هم داری. تو اهل هنری. تو حالا در یک نگارخانه حضور داری. جایی که آنها نمی آیند. اما تو…”
طبقه ی متوسط جامعه همیشه بنیاد فرهنگ و هنر آن جامعه اند. طبقه ای که دغدغه ی نان ندارند. ثروتمند هم نیستند، اما دغدغه ای فراتر از ثروت و زیاده خواهی دارند. آنها تمام بنیاد درک هنر و مخاطبین آثار هنری هستند. آنها همانهایی هستند که خرج هنر می کنند و خرج هنر میشوند و حضورشان ضامن وجود هنر و ارتقای هنر است. اما این طبقه گویی نفس های آخرشان را میکشیدند. آری، به گمانم باز هم ما یک جور دیگریم. ما همه چیزمان با تجربه های تاریخ فرق می کند. درست است که “هنر وسیله یا بهانه یا حقیقتی است که طبقات مختلف اجتماعی را به هم میدوزد و آنها را یکپارچه و متحد می کند.” اما برای من اتفاق دیگری رخ داده بود. اینجا برای من طبقه های فرادست و فرودست از هم جدا میشدند.
این روزها در شهر من جوانان خوش تیپ میگردند. اصلا جوانان شیرازی به خوش تیپ بودن معروفند. همه خوش لباسند و به خودشان جلوی آینه زیاد چشم میدوزند. حتی میشود گفت لباس خوب و تیپ مناسب اولویت یک شیرازی است. آدم هایی که از طبقات مختلف جامعه پوششی مشابه دارند. اما اینجا آنها از هم تفکیک میشدند. محلی برای تلاش مرفهین که دست باقی را رو کنند. اتفاقی که در هر فرصتی و هر گردهمایی توسط فرادستان می افتد و خیلی چیزها در نگاه دوم فرق می کند.
نمایشگاه شهر خط خطی از حضور برخی دیگر هم تهی بود. طیفی که در خیابان هم آنها را ببینی به یاد اهالی هنر می افتی. گرچه شاید این یاد، ریشه اش نگاه عامیانه ایست که آنها را اهل هنر میداند. کسانی که پوشش آنها سخنی رک و شعاری واضح از دگراندیشی میزند و این شعار، عموم را به یاد ادعای هنرمندان و دگراندیشان می اندازد. شاید بهمین دلیل عرف ما آنها را “هنری ها” مینامد. در مدت عرضه ی آثار نقای در این نگارخانه، به یاد ندارم حتی یک مخاطب هم چنین چهره ای یا چنین پوششی داشته باشد. این مطلب را روز آخر نمایشگاه فهمیدم. به خودم گفتم: ” پس هنری ها کو؟!” بعد به خودم جواب دادم: ” پس اینها کجای هنرند؟! شاید جای آنها فقط در کافی شاپ ها و پیاده روها باشد. به هر حال در فضای عرضه ی آثار هنری نیست.” شاید اینها کسانی هستند که بیش از هنر یا مانیفستی که به خیگ خود میبندند، بیشتر سودای جلب توجه دارند و دوست دارند عرضه شوند. حالا هنر هم عرضه نکردند، خودشان عرضه شوند. گرچه گمان کنم این بحث، جنبه هایش بیشتر از این پاراگراف در گوشه ی پرتی از دنیای دست نوشته ها باشد. خلاصه همه چیز به روز پایانی رسید. روزی که مدتها انتظارش را میکشیدم: روز نقد آثارم. روز نقد “مجموعه ی شهر خط خطی”…
خیلی ها آمده بودند. برخی اساتید هنرهای تجسمی شناخته میشدند و برخی دیگر را… البته نمیشناختم. اما هر چه بود، از حضور هنرجوهای فراوان گرداگرد آنها معلوم بود افراد سرشناسی در هنر استان به حساب می آیند. جلسه ی نقد شروع شد. مجری اساتید را بهتر از من میشناخت و یکی یکی را فراخواند و سخنانی به زبان آمد و جلسه تمام شد. شاید این کامل ترین روایتی باشد که بتوانم در نشستی برای نقد یک مجموعه بنویسم. اساتید آمدند و یکی یکی تعارف کردند و از شناخت بنده و خصایلم گفتند. شاید در این میان، شبیه ترین گفته به نقد، گفته ی یکی از اساتید بود که چگونگی سیگار کشیدن بنده را به یکی از فرم های غالب در آثار نسبت میداد. بیشتر اساتید برای نقد آثار به شعرهایی که پایین هر قاب گذاشته بودم و تناسبات موجود در شعر و نقاشی ها اشاره کردند و بس. حقیر در بین گفته های عزیزان چندین بار تاکید کردم که شعر ها بی هیچ دلیل و ربطی تعبیه شده اند. اما ایشان تاکید داشتند که چیدمان شعرها نیز از ناخودآگاه من آمده که نسبت بدان اشرافی ندارم. خلاصه با محوریت شعرها جلسه ی نقد هم تمام شد و پرونده ی نمایشگاه مجموعه ی شهر خط خطی هم بسته شد.
این نمایشگاه به من بازخوردی از جنس نقد نداد. اما حس کردم میشود بگوییم “نقد آثار تجسمی در کشور بسیار ضعیف است. ” همینطور میشود بگوییم بنیاد نقد هنر در کشور ما “نقد ادبی ” است. و نقد ادبی در اقلیم ما به لحاظ غنا فاصله ی زیادی یا نقد باقی آثار هنری دارد. خصوصا ارتباط هنرمند با نقد در ادبیات و شعر بسیار زیاد است و بسیاری از اهل ادب خود در جایگاه منتقد و صاحب نظران میتوانند به نقد آثار باقی هم کیشان خود بپردازند. اما این مهم در اهالی هنرهای تجسمی بسیار کم بضاعت است.
روز نقد مجموعه ی شهر خط خطی، دوستان و اساتید حقیر را مورد لطف بسیار قرار دادند و برخی مجموعه را در حد شاهکار هنری استان بالا بردند. اما بلافاصله پس از پایان نمایشگاه از نمایشگاه تماس گرفتند ه برای برون بردن آثار نیم ساعت هم تاخیر نکنید و هرچه سریعتر این اشیای دست و پاگیر را با خود ببرید. این شد که بنده ناچار شدم در اسرع وقت مراجعه کنم و تابلوها را از نگارخانه خارج کنم. تابلوها را در گوشه ای از پیاده رو گذاشتیم که با تاکسی ببرند. اول یک دستفروش معترض شد:
“آقا! جای این تابلوها اینجا نیست. ملت بساط مرا نمیبینند.” کمی جابجا کردیم. پلیس راهنمایی رانندگی آمد و معترض شد:
“آقا سد معبر می کنید!.” ایشان را راضی کردیم که تا ثانیه ای دیگر انتقال میدهیم. تاکسی آمد. راننده عترض شد که : ” جای این تابلوها که روی صندلی خودرو نیست. روکش صندلی خراب میشود!” تابلوها را به هر ضرب و زور بود با کرایه ی بیشتر و منت بیشتر راننده، به منزل پدری انتقال دادم. بلافاصله مادرم خود را به ما رساند و با نگاهی غضب آلود گفت: ” توی انباری منزل جای اضافی نداریم. جای این تابلوها که داخل خانه نیست!” و من از آنروز هنوز در این فکرم که “واقعا جای آثار تجسمی کجاست؟!!!”

منابع و مستندات
استناد به نمایشگاه شهر خط خطی، نگارخانه ی وصال ، مرداد ماه نود و چهارشنبه
خبرها و مطالب برگزاری نمایشگاه در روزنامه ی خبر جنوب، سایت سازمان فرهنگ و ارشاد اسلامی استان فارس، و خبرنامه های معتبر منتشر شد.
کتاب عکاسی هنر میانه نوشته ی پیر بوردیو، ترجمه ی کیهان ولی نژاد
۱_۶۳۵۷۳۵۱۰۲۸۲۶۹۳۱۵۵۴_s

ممکن است شما دوست داشته باشید
2 نظرات
  1. منصور یزدانی می گوید

    عالی بود

  2. اسماعیل سهرابی می گوید

    استاد مثل همیشه عالی
    امیدوارم سالهای سال سالم و سلامت باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پانزده − 14 =