لذت خواندن داستان و شنیدن نقد در سه شنبه های داستانی

در پی معرفی محافل و مجامع ادبی با بانوی نویسنده،کوشا و پر تلاش خانم مریم اسد زاده همراه می شویم.

او که متولد آبان سال ۵۷ است روزهای سه شنبه هر هفته در فرهنگسرای رسانه از ساعت ۱۸ جلسه های داستان خوانی برگزار می کند.این جلسات که به دبیری این داستان نویس خوش قریحه و همراهی دوستانش برگزار می شود یکی از شلوغترین و پر طرفدار ترین جلسات داستان خوانی و نقد است.

محل کانون رسانه خیابان پاسداران است اما دوری راه و ترافیک دائمی تهران باعث نمی شود تا دوستداران داستان و نقد در این جلسات حضور نیابند.حتی از دور ترین نقاط تهران و استانهای اطراف مثل البرز.

دعوت از منتقدین معمولا به عهده نویسندگانی است که داستان می خوانند.اما قوام و دوام و دعوت از منتقدین و داستان نویسان دیگر کاری است طاقت فرسا و البته شیرین که از عهده مریم اسد زاده بر می آید.

مهر بانو  اسد زاده را از طریق داستانها و فعالیتهای ادبی اش همه می شناسند گفتگوی کوتاهی با او و نیز یک داستان کوتاه از ایشان،به همراه چند عکس از سه شنبه های داستانی اش را زیور گزارش محفلی امروز می کنیم.

به امید موفقییت برای این داستان نویس جوان و دوستان کوشا و فعال در این محفل داستانی.

بامعرفی خودتون برامون بگید که از چه زمانی مشغول داستان نویسی شدید و از محضر کدام اساتید دراین عرصه استفاده بردید؟

سلام ، مریم اسدزاده ،دبیر کانون داستان فرهنگسرای رسانه هستم، نوشتن همیشه جزئی از من بود، توی ذهنم مدام قلم به دست پیش آمد و اتفاقات رو حک میکردم، به انسجام که میرسید توی دفتر ثبت میکردم، یک ساله که به طور جدی و بی وقفه داستان کوتاه مینویسم، با کلاسهای مبانی داستان کوتاه استاد جزینی شروع کردم، و تا همیشه شاگرد ایشون باقی خواهم موند، ۳۰ داستان کوتاه نوشتم، که به زودی برای چاپ اقدام میکنم

در خصوص فعالیت های کانون برامون بگید؟

نزدیک به دوماهه که جلسات کانون تشکیل میشه، هدف اصلی کانون در کنار اساتید به نام و بزرگ  دعوت از نویسنده ها و هنرمندان تازه کاریه که به هر دلیلی تا به حال آنطور که باید دیده نشدن، و هنرشون نهفته مونده، جلسات داستان خوانی و نقد، نقد کتاب، اصول و مقدمات نمایش نامه نویسی، داستانهای کودک و نوجوان، جلسات شعر و ترانه، نقد و بررسی فیلم نامه

به چه حوزه ای از داستان نویسی علاقه دارید؟

درحال حاضر خودم داستان کوتاه می نویسم، ولی نه به این دلیل که فقط به داستان کوتاه علاقه مند باشم، هر داستان و کتابی رو که ارزش خوندن داشته باشه رو میخونم و دوست دارم.

می دانم پر کارید و درحال حاضر به چه کاری مشغول هستید؟

داستان مینویسم، برنامه ریزی جلسه های کانون رو انجام میدم در خصوص دعوت از میهمانانی که نویسنده، منتقدین، شعرا و….، هماهنگی جلسه ها، گزارش جلسه هایی که برگزار شده، گزارشی از خلاصه کتابهایی که برای نقد به کانون معرفی میشن و…، هر زمان فرصت پیدا کنم جلسه های مختلف که به لطف دوستان برگزار میشه رو شرکت میکنم

اولین کتابی را که به صورت حرفه ای خوانده اید به یاد دارید؟

اگه اشتباه نکنم ار کتابهای زنده یاد جلال آل احمد بود

مشوقان شما برای نوشتن چه کسانی بودن؟

خب پسرم ارشیا بزرگترین مشوقم بوده و هست، و دوستان، اساتید، خانواده و…

درحال حاضر به عنوان دبیر کانون داستان همکاری شما با نویسندگان و انتشارات به چه شکل است؟

خب کانون فرصت خوبیه برای هم برای کسانی که علاقه به یادگیری دارن و هم اساتید، و هم کسانی که کارهای ارزنده ای داشته و دارن و تا به حال موقعیتی نبوده که کارشون و هنرشون رو ارائه بدن، و معرفی بشن.

در خصوص انتشارات برای رونمائی، نقد، معرفی کتاب و…. ما جلسات رو برگزار میکنیم، منتقدین به دعوت نویسنده یا ناشر شرکت میکنن. برای نقد هر کتاب دونفر منتقد، دوجلد کتاب رو ما باید داشته باشیم، بک جلد برای مجوز کانون و یک جلد برای دبیر کانون برای تهیه گزارش خلاصه کتاب.

اجرای برنامه ها رو خودم شخصا انجام میدم، جلسه های داستان کوتاه دونفر نویسنده رو دعوت می کنیم، داستان اول ۳۰۰۰ کلمه و داستان دوم ۱۵۰۰ کلمه، در طول نقد مخاطبین میتونن به طور خلاصه نظرسون رو درباره داستان و یا کتاب عنوان کنند، جلسات از قبل با مهمانان برنامه هماهنگ میشه.

در نهایت چه توصیه ای برای علاقه مندان به داستان نویسی دارین؟

اول از همه کتاب خوندن، و نوشتن. به نظرم برای شروع نوشتن، شرکت در کلاس های مبانی داستان خیلی مهمه، شرکت در جلسه های مختلف، برای نوشتن نباید نا امید شد، بدون تعصب نوشتن و نقد پذیری به نظرم در این زمینه اهمیت زیادی داره.

در آخر سپاس از شما

.

«کیف چرم قهوه ای»

لیلا اولین بارکه خراب کاری کرد،کتک خورد.خیلی دردش آمده بود.ذهن بچه گانه اش میگفت کتک خوردن حقش نبود.کاری نکرده بود..

خواست تلافی کند.زورش به بزرگترها نمیرسید.

شب،کیف پول بابایش را یواشکی برداشت،انداخت توی چاه مستراح خانه قدیمیه بابا بزرگ!

دلش نیامد پولهارا بریزد توی چاه.

پولهارا زیر درخت توت چال کرد،تا بعدها برای خودش لباس عروس پرتور با کفش تق تقی بخرد.

کتک که میخورد.تا شب کنار درخت توت می پلکید…

لیلا شب عروسیش آنقدر که رقصیده بود،کمر درد گرفته بود..دوست داشت با همان لباس تا صبح بخوابد

مصیب مرد بی طاقتی بود!

نگران جماعت منتظر پشت در اتاق بود.

اما لیلا لباسش را در نمی آورد.. !

صبح لباس پراز تور پاره شده را ازکف اتاق جمع کرد.

مصیب بیدار شد.

خوشحال بود…

به لیلا خندید..لیلا نگاهش به کیف پول قهوه ای چرمی مصیب افتاد.

مصیب پرسید :کجا میروی؟

لیلا گفت:مستراح!!!

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

4 × 3 =