گزارش یک سوگ | ای وای بر اسیری کزیاد رفته باشد

محسن فاضلی

صبح شال وکلاه می‌کنم و در هوای ابری به سوی تالار وحدت خرامان خرامان گام برمی‌دارم. وقتی می‌رسم بروبچه‌های تأتری از میانه سال تا جوان برای آخرین دیدار از حسین “هپلی ” آمده اند. جمعیتی که از همکاران سالیان دور و نزدیک حسین هستند. با چهره‌هایشان آشنا هستم.

دل ودماغی ندارم و می‌روم گوشه ای دور از شلوغی می‌ایستم. دیسک کمرم و رگ سیاتیک ام مرا آزار می‌دهد. دنبال جایی می‌گردم که بنشینم.  تا اینکه مراسم با صحبت‌های اصغر همت شروع می‌شود و از دوستان حسین و مدیران دعوت می‌نماید. بیایند و در رثای حسین چند کلامی‌بگویند.

کنار عمارت تالار در کنار دو بانوی جوان از کارمندان تالار ایستاده ام و از درب بزرگ آهنی آتیلا با ریش ومحاسن انبوه وسپیده اش می‌آید وبه سوی محل مراسم می‌رود.مرا می‌بیند .به عنوان سلام دستی تکان می‌دهد.

اصغر همت و آتیلا

به انتهای حیاط می‌روم و روی یک نیمکت خیس می‌نشینم و پای چپم را می‌کشم. دردش رها می‌شود. اصغر همت بالای استیج از آتیلا پسیانی دعوت می‌کند بیاید درباره حسین دوست و رفیق گرمابه و گلستانش حرف بزند. اصغر همت می‌گوید: حسین هرگز در جمع به کسی اجازه نمی‌داد حرف و سخنی درباره آتیلا زده شود و شش دانگ از آتیلا دفاع می‌کرد. مرحبا به حسین محب اهری.

آتیلا پسیانی به بالای استیج می‌رود. و من از دور او را نیمه رخ می‌بینم و به یاد دهه شصت می‌افتم. سال 67 و خانه و یا همان اداره تأتر در خیابان پارس گروهش که همشهری‌هایم «رضا فیاضی»، «محمد حسن پور» و تن چند با او کار می‌کردند. خاطرات دور و جوانی و شادابی و صدای قهقهه‌ها از آن سوی سال‌ها به گوش می‌رسد.

تصویری از سر زندگی و جنگ و موشک‌هایی که در قلب تهران ویرانی می‌ساخت و انسا نها را به کام مرگ می‌کشاند. و زندگی ادامه داشت .و تأتر کجدار ومریز با بروبچه‌هایی که عشق زندگی آنها را به تأتر کشانده بود و حالا من از دود و آتش با جسم و روحی خسته و زخمی‌خیر سرم از جنگ گریخته بودم و انگاری نحسی تمامی  سال‌ها مثل ابر و باد می‌گذرند.

بغض‌های آتیلا

نسل ما دارد سالمندی را تجربه می‌کند. موهای سپید و ریخته و اگر به پشت سرت نگاهی بیندازی بعضی‌ها در خاک خفته اند و امروز حسین محب اهری جسم نحیفش در ترمه پیچانده شده است. آتیلا پسیانی با بغضی فرو خورده می‌گوید؛ توان حرف زدن را ندارد. و بچه‌های حسین را مثل بچه‌هایش می‌داند و می‌گوید :از حسین خاطرات زیادی دارم ولی برای خودم نگه داشتم و ادامه می‌دهد؛ دیشب نوید محمد زاده خبر مرگ حسین را به او داده است.

آتیلا پسیانی
آتیلا پسیانی

این جمله آتیلا را من نشینیدم ؛ ولی دوست کارگردانی بیرون سر چهار راه کالج به من گفت: اگر آتیلا این را گفته باشد .حتماً سرش شلوغ بوده و واقعاً خبر نداشته. من قضاوت نمی‌کنم. در این اواخر آتیلا چقدر به حسین نزدیک بوده و یا اصلاً دراین سالها ی بیمار یش آیا کمک مالی و درمانی درحد بضاعتش به حسین کرده است؟ حتماً در خفا کرده است و اهل هیاهو نبوده است.

من آتیلا را می‌شناسم. دل نازک ومهربانی دارد. با وجود اینکه در این سالها هر از گاهی در مراسم‌ها همدیگر را می‌بینییم . بالبخند و چهره بشاش دستانش را به سویم فراخ می‌کند. و می‌گوید:سلام محسن چطوری عامو. و این برای بعضی‌ها شاید غریب باشد .چرا که گمان می‌کنند آتیلا آدم تلخی است یا تصور دیگری از او داشته باشند.

اینها را گفتم .به یک دلیل ساده .آتیلا واقعا راست می‌گوید: ومن بغض‌هایش را باور می‌کنم. از گفتن این حرفها نمی‌خواهم .بگویم که آهای ایها الناس من با آتیلا رفیق ام. خیر بلکه می‌خواهم .بگویم.:: گاهی زندگی ما را از هم دور می‌کند. اما قلب‌هایمان را چطور؟؟؟

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی‌که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از “حزین” است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.