کرش موضوعی جهان شمول تر از یک تصادف در لس آنجلس

نگاهی دیگر به فیلم تصادف(crash 2004) از سعید روشندل

این یادداشت کوتاه را می توان کشف پیام اصلی فیلم دانست که تا کنون ندیده مانده است! اینکه فیلم با نمایش باریدن برف در «لس آنجلس» شروع و اسم کارگردان و اسم فیلم در تیتراژ آغازین جابه جا ظاهر می شود نشان از آن دارد که باید منتظر فیلمی غیرعادی بود. آخرین بار زمستان ۱۹۶۲ در « لس آنجلس» برف بارید!

نگاهی دیگر به فیلم تصادف [کِرَش ۲۰۰۴]
نویسنده و کارگردان: پال هَگیس | فیلمنامه: پال هگیس و بابی مورسکو

یادداشتی از سعید روشندل

« تصادف» درامی بسیار دقیق، خوش ساخت و گیراست که از استقبالی کم نظیر در جهان بهرمند شد. فیلم متشکل از چندین داستانک است که در امتداد هم چیده شده اند. داستان فیلم وقوع ماجراهای متنوعی است در یک مقطع دو روزه برای مردمانی که اکثراً به خارج از جایگاه خود پرتاب شده اند. آدمهائی که در پیله تنهائی خود محصورند ولی در کنار هم در شهر «لس انجلس» زندگی می کنند. البته منظور اصلی فیلم موضوعی مختص به « لس آنجلس» نیست و جهان شمول تر است. نویسندگان فیلمنامه شهر « لس آنجلس» را به خاطر آلودگی محیطش به نژادپرستی و فراوانی اقوام مختلفی که در آنجا زندگی می کنند به عنوان «لوکیشن فیلم» انتخاب کرده اند. آلودگی ای که مقدارش با دقت ریاضی تعیین و حفظ و نگهداری میشود. و پلیس لس انجلس (ال ای پی دی) ارگان اصلی نظام برای حراست و پاسداری از «نژادپرستی» و حضور موثرش در آنجا، انجام وظیفه می کند.
در میان گروه های متعددی که در این فیلم ۱۱۲ دقیقه ای حضور دارند یک خانواده مهاجر ایرانی، فرهاد و شیرین و « دوری» دخترشان که پزشک جوانی است، نقش شاخصی دارد. (بهار سومخ متولد تهران ۱۹۷۵ بازیگر نقش دوری است.)
موزیک متن این فیلم واریاسیون‌های زیبائی از آهنگ معروف ایرانی « دختر بویراحمدی»* است که در غنا و پیوستگی آن اثر ملموسی دارد. بعلاوه بخش عمده محاوره بین پدر و دختر ایرانی بفارسی و بدون ترجمه در زیرنویس میباشد که تاکید خاصی به حضور عنصر ایرانیت در این فیلم دارد. در واقع این بدان معناست که فارسی زبان دیگر فیلم است و انتظار می رود تماشاگر آن را بفهمد.

کمتر اثر هنری توانسته است این همه شخصیتهای متفاوت و متمایز را به موازات یکدیگر در شفافیت و دقت هستی بخشد و دچار گیجی و ازهم گسیختگی نشود. تنها نمونه موفق دیگری را که می شناسم در ادبیات است.

کتاب « بخش سرطان» یکی از مشهورترین آثار « الکساندر سولژنیتسین» که انبوه شخصیتهای آن را قلم توانمند نویسنده با تکیه بر بیماری مشترکشان، متمایز، مشخص و به هم پیوسته نگه می دارد.

این پرسش بجائی است که مخرج مشترک کاراکترهای متعدد « تصادف» چیست؟

نقطه اشتراک شخصیتهای فیلم «تصادف» گیر افتادن در موقعیتی است که رفتار آنان را خصومت آمیز و در نتیجه «واکنشی» میکند.

[نکته ی جالب، منحصر بفرد و کاملا تصادفی در بازنگری این فیلم در سال ۲۰۱۸ وجود دارد که بسیار آموزنده است:
نویسندگان فیلمنامه جهت شفافیت بخشیدن به موضوع روایت فیلم آن را با زبانی نوشتند که رُک تر از آن چیزی بود که در سال ۲۰۰۴ مورد قبول و در میان مردم رایج بود. مثلاً پلیس به این بی پروائی که «افسر رایان» نژادپرستانه سخن می گوید رفتار نمی کرد. یا شخصیتی مثل همسر «دادستان کل لس آنجلس» تا این حد گستاخ و آشکارا نژادپرست نبود. همینطور همسر یک کارگردان موقر تلویزیون در گفتگو با پلیس تا این اندازه بی حیا نبود.]
تماشاگران فیلم در سال ۲۰۰۴ متوجه می شدند که « پال هگیس و بابی مورسکو» با مهارت و دقت آنچه که حقیقتا باور مردم است را از ته دل آنها بیرون آورده و با وضوح به نمایش گذاشته اند. اما تماشاگر همین فیلم در سال ۲۰۱۸ اصلاً متوجه کار هنرمندانه نویسندگان در این زمینه نمی شوند! امروز مردم خیلی خشن تر، نژادپرست تر و بی تربیت تر ۱۴ سال پیش هستند.

طی حدود ۴ سال گدشته حضور دونالد ترامپ در صحنه سیاست داخلی و خارجی آمریکا در انحطاط فرهنگ جهانی نفش به سزائی داشته است. در ایران خودمان به رشد و گسترش انفجاری انواع و اقسام فساد از جمله فساد مالی در میان مسئولین حکومت دقت فرمائید، که در این سالهای اخیر آشکارا و بی شرمانه مشغول غارت و دزدی هستند.

برگردیم به موضوع اصلی این یادداشت…

فیلم با صحنه تصادفی که یک روز پس از اول داستان حادث شده است شروع میشود. کاراگاهی که گویا سرش ضربه دیده دارد میگوید: در «لس آنجلس» کسی به تو دست نمی زند. اهالی « لس انجلس» همیشه پشت شیشه و فلز آنقدر طولانی از حس لمس کردن یکدیگر محروم بوده اند که برای حس کردن یکدیگر در هم تصادف می کنند.
هرچند که اسم فیلم تصادف است و مردم هم در تصادف و تخاصم با یکدیگرند، اما موضوعی که مد نظر نویسندگان است و خط داستانی فیلم بر مبنای آن استوار است تصادم درهمدیگر نیست!

تصادف (crash-2004)
تصادف (crash-2004)
فیلم تصادف قصد دارد عوامل و علل رفتارهای مردم که به باور آنها بی ربط و ریشه در درون آنها ندارند را نشان دهد. قصه گو در این فیلم می گوید انسانها « آلت فعل» هستند و « فاعل» نیروئی ناشناس است که رفتار آنها را تعیین و کنترل می کند. این موضوع را از زبان « افسر رایان» در وسط فیلم می شنویم. و در آخر فیلم اثبات می شود.
« افسر هنسون» پلیس جوانی است که رفتار خشن و نژادپرستانه همکارش « افسر رایان» بقدری برایش کریه و آزار دهنده بود که بخاطر جدا شدن از او تن به خفت داد. روز بعد در پارکینگ رایان به هنسون میگوید چند سال صبر کن [رفتار من را می فهمی] تو فکر می کنی میدانی که هستی؟ اصلاً هیچ ایده ای نداری [که کیستی]!
در اینجا «افسر رایان» دارد به حقیقت بسیار مهمی اشاره میکند. میگوید ما هویت خود را نمی شناسیم و تصمیم گیرنده رفتارهای خود نیستیم. اداره پلیس لس آنجلس آنرا برای ما تعریف و تعیین کرده است. رفتارهای ما بر اساس «واکنش» است نه «کنش».
تصادف (crash-2004)
تصادف (crash-2004)

دیشب رفتار این دو پلیس زن و مردی را به شدت تحقیر کرد و آزرد. ولی امروز اگر بخاطر دخالت همان دو پلیسی که خاطره دردناک و ویرانگر دیشب را آفریدند نبود هر دوی این زن و مرد در حوادثی متفاوت کشته شده بودند. « افسر رایان» زنی را که شب گذشته بصورتی غیرانسانی مورد تجاوز و تحقیر قرار داد امروز با بخطر انداختن جان خود از مرگی حتمی نجات میدهد و قهرمان میشود. و « افسر هنسون» با دخالت بموقع جان مرد را که گرفتار مخمصه ای مهلک با پلیس شده بود را نجات میدهد.
«افسر رایان» پس از هفده سال سابقه کار به این درک رسیده است که او را اداره پلیس لس آنجلس طوری تربیت کرده است که در موقعیت های خاص بدون فکر کردن واکنشی عمل می کند. رفتارهای او قائم بر خواسته ها و تصمیمات خود او نیستند، و بر اصول و ضوابطی بسیار دقیق و سنجیده استوار است. « پال هگیس و بابی مورسکو» در این فیلم به یک مورد مشخص اشاره میکنند که واقعی و نسبتا شناخته شده است.
پلیس « لس آنجلس» در دوران تعلیمات، آموزشهائی می بیند که هنوز مورد اعتراض اشخاص حقیقی و حقوقی بسیاری می باشند. زیرا پلیس تربیت میشود در موقعیت های خاصی [بصورتی کاملا واکنشی و غیر ارادی] به کسی که مورد بازجوئی است شلیک کند. به این نوع رفتارهای مستقل از تفکر «رفتارهای واکنشی از قبل تعیین شده» (حیوانی) می گویند.

تصادف (crash-2004)
تصادف (crash-2004)

Predatory Response
در این فیلم حساسیت پلیس نسبت به «دستهای» افرادی که مورد بازجوئی هستند کاملاً مشهود است. پلیس به همه می گوید « دستهایت را طوری نگه دار که براحتی در دیدرس باشند». زیرا وحشت دارد اگر دستهای او را نبیند او را بکشد.
مثلا اگر کسی دست به جیبش کند و بخواهد چیزی از جیب خود بیرون بیآورد پلیس حتما به او شلیک می کند. آن هم به قلب او و به قصد کشتنش. برای پلیس لس آنجلس این یک واکنش بلا ارادی است. در آخر فیلم «افسر هنسن» که آدم دل رحم و خوبی است جوان سیاه پوستی را که سوار ماشین خود کرده است را بدین ترتیب به قتل می رساند. اصطلاح عامیانه « پلیس ماشه بی غم یا ماشه خوشحال لس آنجلس» (The trigger-happy L.A.P.D.)از اینجا می آید. پلیس لس آنجلس این طور تربیت شده است.
اداره پلیس لس آنجلس از متقاضی های کلیه مشاغل می خواهد «تعهد نامه» خاصی را امضا کنند. مبنی بر اینکه در تمام دوره های آموزشی فعالانه شرکت کرده و حق هرگونه تجسس، اعتراض و پیگیرد قانونی در مورد آنها را از خود سلب می کنند. بدون این مدرک بررسی پرونده متقاصی شروع نمی شود!
حقیقتی که در فیلم تصادف بازگو شده است را می توان به سادگی به کل جامعه تعمیم داد:
اساس کلی شخصیت انسانها قبل از تولد برایشان تعیین شده است. اینکه چه دین و آئینی داشته باشیم و به چه اصول و قواعدی پایبند باشیم را محل تولد تعیین می کند. و در هر جا تعاریف مشخص خود را دارد. در قم، رُم، تل آویو، واشنگتن، برلین، توکیو و … تعاریف خاص خود را دارد. و این موضوعی خودبخودی نیست. نیروئی در جهان است که در این باره برنامه ریزی کرده و تصمیم گرفته است. فیلم «تصادف» به وضوح این حقیقت را نشان میدهد و ثابت میکند.

تصادف (crash-2004)
تصادف (crash-2004)

سینماگر در تمام ماجراهای فیلم تاکید دارد که رفتار آدمها واکنشی هستند و آنها را « آلت فعل» میداند نه فاعل. او فاعل را نیروئی نامعلوم اما کاملا واقعی میداند. با درک این مطلب ظرافتهای پرمفهومی که در لابلای این فیلم جاسازی شده اند تازه قابل رؤیت میگردند. طبیعیست که تماشگر باید بخواهد تا ببیند.
هرگاه « پال هگیس» و « بابی مورسکو» در کنار هم قرار می گیرند حرفهایشان شنیدنی تر می شود. آیا اساس گردشِ چرخِ فلک « کنش و واکنش» است؟ و رفتارهای سرنوشت ساز و تعیین کننده آدمها همواره واکنشی است؟ برای پاسخ به این پرسشها کافیست که چگونکی حادث شدن چند واقعه تاریخ ساز را به دقت مرور کنید. مثلاً « انقلاب ایران» و یا « فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم.»
کِرَش حاوی مطالب ارزشمند و آموزنده زیادی است. این فیلم را می توان چند بار تماشا کرد.

پی نوشت:
*
دختر بویراحمدی بیا بریم خونه ی خومون خونه ی خوتونه یار گلم …
تاریخ بویراحمد به پیش از اسلام و حتی پیش از ورود آریایی‌ها به دوره هزاره ۴ قبل از میلاد می رسد که بخشی از تمدن ایلام بود. تیتراژ پایانی فیلم با آهنگ زیبای « شاید فردا. راه خانه را پیدا کنم» ساخته «کوئینسی جونز» موزیسین بزرگ آمریکا در سال ۱۹۶۹ شروع می شود. که شکفه اش با دختر بویراحمدی یکی است. «جدا ماندن از خانه» . برخی از حقیقت جویان تاریخ آغاز سرگشتگی انسان را پس از کوچ آریائی ها محتمل می دانند. آریائی ها در منطقه بین دریای خزر و دریای سیاه زندگی می کردند و در حدود ۱۸۰۰ سال قبل از میلاد بطرف آسیا و اروپا کوچ کردند.
Maybe tomorrow. I’ll find my way home

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

12 − 1 =