پیرمرد چشم ما بود | نادر برهانی مرند

نادر برهانی مرند

بالاخره رسید خبرهولی که نباید می رسید : «آقای بازیگر» در تاریکی شب سفر کرد و به گل تنهایی پیوست.

حالا لابد، باید ما در ایستگاه ، کناری بایستیم و شما از پنجره قطار با آن چشمهای جادویی نگاهمان کنید و دست تکان دهید و لبخند بزنید به ما که میان دود قطار ابدیت فرو می رویم‌ و جا می مانیم! همان طور که موقع رفتن آقای سمندریان ماندیم یا موقع وداع استاد محمد، یا وقت خداحافظی آقا رادی ،داود خان رشیدی، صدر الدین شجره که داغ رفتنش تازه است هنوز، ناصرخان، یا دورتر: آقالو، شکیبایی، نوشین فنی زاده، داور فر، والی، مهین شهابی، لایق ، علی حاتمی و بی شمار دوستان شما که الان کمی آن سوتر درست دو ایستگاه بعد منتظر ایستاده اند که شمارااستقبال کنند.

همه ی اهالی صحنه ی ابدیت !!

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

کسی چه می داند شاید آنجا کنار دوستان که مقیم شدید باز هوس کنید «آی با کلاه» را بازی کنید، یا در «اعماق» گورکی را!

خدا را چه دیدید شاید حاتمی در این مدت برای شما «هزار دستان» دیگری کنار گذاشته و منتظر رسیدن شماست که کلید بزند و شما دوباره شعبده بکنید با نقش! شاید حمید خان سمندریان خواست کرگدنها را دوباره اجرا کند! اصلاً بلکه دلتان کشید و باز پیش پرده خواندید! صدای سوت قطار ایستگاه را پر می کند.شما می روید و ما می مانیم. باور کنید آقا، باور نبودنتان ممکن نیست. شماهمیشه بر صحنه های تئاتر ایران جاری ‌بوده اید ، شما همیشه بوده اید، اصلاً همیشه هستید تا وقتی بازی هست . دوباره جیغ قطار و سوزن بان پیر که دستش را به نشانه ی حرکت تکان می دهد. سفر به سلامت آقای بازیگر., قطار به راه می افتد, چرخها می چرخند و واشک بی اختیار بر گونه ها جاری می شود.

صدای جلال در گوشمان می پیچد که: پیرمرد چشم ما بود!

 

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

6 − 3 =