پونه | نوشته ی ندابشردوست و حمید عشقی | قسمت سوم |داستان تعاملی پنج ریشتر تهران|فصل نهم

پونه نوشته ی ندابشردوست و حمید عشقی |قسمت سوم|خلاصه ی قسمتهای قبل: پونه که از کابوسهای شبانه ی هجوم موشها به جنازه ی کشته شدگان زلزله رنج می‌برد دوران نوجوانی خود را به خاطر می‌آورد. روزهایی که به اتفاق پدر و مادرش که هر دو پزشک هستند به بیمارستان می‌رود و با وجود بیماریش به توصیه‌های پزشکی توجه نمی‌کند.

پونه | قسمت سوم

 ندابشردوست و حمید عشقی

غذا را سفارش می‌دهد .تصمیم می‌گیرد تا زیر تابلوی منوی بوفه بنشیند اما مادر بزرگ با عجله به او می‌گوید:

– پونه نمی‌دونم چرا؛ اما اینجا نشین دخترم.

– آخه چرا مادر بزرگ….

– پونه با من بحث نکن اون روبرو کنار اون سکو بشین .

با بی حوصلگی از رستوران خارج می‌شود .روی سکو می‌نشیند .هیچ وقت روی حرف مادر بزرگ حرفی نمی‌زند .باز هدفون را توی گوش می‌گذارد. اولین لقمه همبرگر را که فرو می‌دهد ، حس می‌کند دارد تلوتلو می‌خورد. در کسری از ثانیه پخش زمین شده و قوطی نوشابه از دستش به پخش زمین می‌شود .مادر بزرگ اما تکان نمی‌خورد .حالا خواننده زن درگوشش دارد با صدای زیر فریاد می‌زند .پیرزنی که داشت دعوا می‌کرد ، به یک طرف پرتاب می‌شود، انگاریکی هولش داده باشد .زن باردار دهانش تا ته باز است و چشمهایش گشاد شده، گویا دارد جیغ می‌کشد و دست‌ها را باز کرده و دنبال دیوار یا آدمی‌که نیست ، به عنوان تکیه گاه می‌گردد .خواننده حالا ملایم و با صدای بم زمزمه می‌کند. چند مرد ، انگار توی شیب تندی افتاده باشند، عقب عقبکی می‌روند و گروپی روی هم می‌افتند. وقتی جلوی چشمش ، یک ترک روی دیوار دهان باز می‌کند تازه می‌تواند حدس بزند چه اتفاقی دارد می‌افتد!

هدفون را از گوشش بیرون می‌کشد و صدای آنچه چشمانش می‌بیند را نیز با گوش‌هایش می‌شنود….فقط جیغ است و داد و ناله . تکه‌هایی از سقف کاذب سالن و تابلوی سنگین بوفه یکی پس از دیگری فرو می‌ریزند. فضا غبار آلود شده “پونه “بی اراده می‌لرزد:

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

– وای !خدا !زلزله آمده؟ !

چند نفر مثل دیوانه‌ها می‌دوند و پای او را لگد میکنند. فکر می‌کند :احمقها !مگر از زلزله فرار می‌کنند؟ مادر بزرگ خودش را روی پونه حائل می‌کند .پونه برای حفاظت از خودش چهار دست و پا به طرف اولین چارچوب در می‌رود، توی مدرسه یاد گرفته که می‌شود آنجا پناه گرفت .آنجا بین چند نفر کشمکش و دعواست !! مردم چنان با قدرت یکدیگر را از توی چارچوب در هول می‌دهند که انگار دشمنان خونی هم هستند! زن باردار هم جیغ می‌زند و هم گریه می‌کند وسط سالن پخش زمین شده و با دست‌ها و تنه اش تلاش می‌کند از شکمش محافظت کند .
در میان صدای نعره‌ها و جیغ‌ها نام خودش رامی‌شنود .ناگهان سالن در تاریکی فرو می‌رود .کسری از ثانیه سکوت مطلق …و بعد دوباره صدای جیغ و فریاد!مردی نعره زنان او را صدا می‌زند:

– باباجان….پونه .پونه…..پونه. با چشمهایی ترسیده و از حدقه در آمده در میان تاریک و روشن غبارآلود به دنبال پدرش می‌گردد .باور نمی‌کند پدر بلد است این طور بی پروا نعره بزند!
یک نفر کنار او روی زانوش می‌افتد و همزمان در آغوش می‌گیردش( پونه جواب نداده پدر چطوری پیداش کرده)

پونه جان !نترس بابا !من اینجام .چیزی نیست.

هنوز چیزی به نام “ترس “را حس نکرده .بیشتر شوکه است. چیزبرگر هنوز دستش است اما توی مشت او له شده

                                                                                  ****

حدود یک ساعت از زلزله  5 ریشتری تهران گذشته .بیشتر قسمتهای فرسوده شهر فرو ریخته  بیمارستان ، اما به دلیل مقاوم سازی، هنوز سرپاست و جز چند ترک و ریزشهای سطحی و قطع برق شهری ، آسیبی ندیده. پونه حالا دلیل نگرانی‌های مادر بزرگ رو فهمیده بود اما بعد از اومدن پدر؛ مادربزرگ رفته بود.

صدایی توجهش را جلب می‌کند .صدای پیرزن سرآمد همه صداهاست !کنجکاوانه اتاق سرک می‌کشد. پیرزنی روی برانکارد خوابیده، موهایش ژولیده و نامرتب و غرق در خاک است ، پاهایش خونین و مجروح…
دو پرستار با او کلنجار می‌روند تا بتوانند بلندش کنند و روی تخت بخوابانندش .پسرش به آنان کمک می‌کند .
لهجه شمالی دارد رنگ صورتش از درد تیره شده و علیرغم سردی هوا قطرات عرق بر پیشانی اش نشسته .تا پرستارها حرکتی می‌کنند فریاد پیرزن بلند می‌شود .پرستار پسر پیرزن را از اتاق بیرون می‌کند . پسر پیرزن اندکی به اطراف نگاه می‌کند .و به طرف پونه می‌آید. و از پونه می‌پرسد که آیا حاضر است مصاحبه کند؟ او خبرنگار بود . مادر بزرگ که حالا دوباره سرو کله اش پیدا شده؛ با سر تأیید می‌کند . خبرنگار پس از گرفتن چند عکس می‌رود ….

ادامه دارد

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.