پنج ریشتر تهران|فصل سوم|شایسته|قسمت چهارم

داستان “پنج ریشتر تهران” یک داستان تعاملی در مورد وقوع زلزله در تهران است که به قلم تنی چند از نویسندگان در نه فصل مجزا نوشته شده. این داستان برای اولین بار به صورت سریال، از طریق سایت هنرلند به اشتراک گذاشته میشود. “شایسته” فصل سوم از داستان پنج ریشتر تهران به قلم طناز رهبری است:

شایسته

قسمت چهارم

فرصت نمی کنی که برگردی و به خانه که نه ؛ به ویرانه نگاهی بیاندازی. می ترسی. نمی خواهی باور کنی.فکر می کنی شاید همه این ها خواب باشد . آرزو می کنی از این کابوس بیدار شوی. برانکارد را می آورند و تو را آرام با همان حوله می گذارند روی آن. پتویی، روی ات می کشند و داخل آمبولانس میگذارندت. نمی خواهی بروی. چشم به در آمبولانس داری.فقط، خبری از شایسته .آمبولانس حرکت می کند. هرچه صدا می زنی راننده گوشش بدهکار نیست ، انگارکر شده. سر راه می
ایستد، صدای آژیر ها و همهمه مردم و داد و گریه از همه جا بگوش می رسد. پیرزنی راکنارت داخل آمبولانس جا می دهند. لهجه شمالی دارد . پسرش سالم است و کنار راننده مینشیند. دوباره آمبولانس راه می افتد. پیرزن ناله میکند. از درد کمر میگوسد . و تو به فکر شایسته هستی.
در آمبولانس باز می شود چند نفر به طرف در می آیند. هرکس به سمتی می رود. چندی نفر با برانکارد می دوند. زخمی و خاکی؛ خون آلود و نالان. همه در بهتی غریبند. یک نفر را بین جمعیت می شناسی. بیرون از آمبولانس با روپوش سفید ایستاده. او هرچه سعی می کنی نام اش را بخاطر نمی آوری. هنگام پیاده کردنت دستی تکان می دهی. با بی سیم حرف می زند . نه ترا می بیند و نه اگر ببیندت ، در آن گیر و دار تو را خواهد شناخت.

به بخش اورژانس انتقالت می دهند. یاد فیلم های جنگ جهانی می افتی .هر گوشه ای تختی، برانکاردی، ویلچری… تازه متوجه می شوی که این جا همان بیمارستان خودت است. چشم ات می افتد به همان مرد سفیدپوش. توان ات را جمع می کنی که روی تخت نیم خیز شوی شاید ببیندت.کوفتگی و درد نمی گذارد. او انگار دنبال کسی یا چیزی، می گردد . نگاهتان با هم تلاقی می کند. دستی تکان می دهد و می رود. یادت آمد. یکی از دکترهای بخش است.گاهی بالای سرت بوده. بغض می کنی.می خواهی از تخت پایین بیایی تا دنبالش بروی. نمی توانی.

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

پرستاری می رسد. فشارت را میگیرد. آمپولی را عجولانه در سرنگ کوچکی می کشد. می خواهی مانع اش شوی. می گویی که امروز تزریق داشته ای. در همین بیمارستان. اسم دکتر و بخش ات را می گویی. اصرار دارد این فقط یک آمپول کزاز ست. او میگویی:
– دکتر خودمو بیار. بدون تایید اون نمیتونم.
او نگاهت می کند و آمپول نزده میرود.
هیچ کس از تلاطمت خبر ندارد.
***
دو روز گذشته. شنیده ای که بعد از زلزله خیلی جاها آتش گرفته . خیلی جاها غیر قابل کمک رسانی بوده .دکتر خودت ویزیتت کرده. با کسی حرف نمیزنی. فقط نگاه می کنی.
عصر مردی با ویلچر از در وارد می شود. تو را از تخت پایین می آورد. سوار ویلچر می شوی. آرام به طرف آسانسور حرکت می کند. از آسانسور بیرون می آیید و از ساختمان بخش بیرون میروی. تو را به سمت ساختمانی دیگر میبردت.

ده ها کشو را پشت سر میگذاری و آخر جلوی کشویی ویلچرت را نگه میدارد. مرد کشو را باز میکند و کمکت میکند تا صورتش را ببینی.شایسته است. آرام و بی صدا خوابیده. رنگ صورتش از همیشه مهتابی تر است.ساکتی . با پشت انگشت صورتش را نوازش میکنی.سرد است .ملحفه را روی صورتش می اندازی . مینشینی روی ویلچر و به سمت در نگاه میکنی. ویلچر آرام حرکت میکند. به اتاق برمی گردی . سردت شده. پتو را روی سرت می کشی. چقدر خوابت می آید.
آرام و بی صدا می خوابی…
کاش وقتی بیدار میشوی ، فاصله ات با او ، چند کشو بیشتر نباشد.

پایان فصل سوم

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

4 + نه =