پنج ریشتر تهران |فصل سوم |قسمت اول|شایسته

داستان “پنج ریشتر تهران” یک داستان تعاملی در مورد وقوع زلزله در تهران است که به قلم تنی چند از نویسندگان در نه فصل مجزا نوشته شده. این داستان برای اولین بار به صورت سریال، از طریق سایت هنرلند به اشتراک گذاشته میشود.“شایسته” فصل سوم از داستان پنج ریشتر تهران به قلم طناز رهبری است:

شایسته

قسمت اول

به اتاقت برمیگردی. پتویت را تا روی سرت میکشی. چقدر سردت شده… آرام بی صدا میخوابی… کاش وقتی بیدار میشوی؛فاصله ات با او،چند کشو بیشتر نباشد…
***
یقه بارانی ات را می دهی بالا. در آینه جلوی ماشین به کلاه ات نگاهی می اندازی. روی سرت بی مویت جابجایش می کنی و شال گردن ات را با کش و قوسی، محکم تر به خودت میچسبانی. نکند همین نم باران، تو را سرما بدهد ؟ یادت می افتد شیفت شایسته یک ساعت دیگر تمام می شود. حال و هوای بارانی ده ونک را دوست داری. با حالی نیمه خوش باغها را تماشا میکنی.کوچه بعدی را که بپیچد، به خانه رسیده ای. عادت داری قبل از رسیدن سرکوچه کلید را برای اطمینان خاطر، در جیب ات لمس کنی.
_ ممنونم آقا، همین جا پیاده می شم، چقدر میشه؟
_ قابل نداره، مث همیشه. پونزده تومن. یکی دوباره دیگه هم مسافر خودم بودین. بزارین برم روی پل تا راحت تر پیاده بشین… کمکتون کنم؟
_ نه، ممنونم. همین جا خوبه.

از در حیاط تا ورودی اصلی خانه یک باغچه نقلی، با چند درختچه خشکیده، فاصله ست. از درساختمان چند پله را پایین می روی.اما امروز آهسته تر و سخت تر از همیشه. میشماری: یک، دو، سه؛ آهان چهارمین جایی که سوزن آنژوکت را فرو کرد ، رگم پیدا شد. چه دردی تا عمق جانت ریشه دواند. اینبارهم همان پرستار ناشی تازه وارد بود. درست روی پای چپ در امتداد انگشت شصت پا. دستش میلرزد. نگاهش نکردی تا توانست رگ را بگیرد. همین یک جا مانده بود که رگ سوخته نداشت. رگها دیگر تو را همراهی نمی کنند.کمی از سرم زیر پوستت جا خوش کرد و ورم و دردش برایت ماند. حتا تزریق خون و پلاکت هم دردناک شده. پشت کفش ات را خواباندند تا پای ات در کفش برود. از پله ها آرام تر از قبل پایین میروی. در را که باز می کنی، عطر گل نرگسی که دیشب شایسته خریده می زند زیر دماغ ات. با این که همیشه بعد از تزریق حال خوشی نداری، و بوی همه چیز حال ات را بهم می زند ، اما عطر نرگس در این فصل چیز دیگریست و رضایت خاطر شایسته ، حال خوشی
دیگر .

بارانی و شال و کلاه را به جالباسی پشت در آویزان میکنی. با همان پای ورم کرده دمپایی را با نوک انگشت شست پا، تا جلوی در حمام می کشانی. اگر از راه برسد و هنوز دوش نگرفته باشی، خستگی به تن اش می ماند. می دانی که شایسته عادت دارد، تمام لباسهائی که با آن به بیمارستان رفته ای را بشوید. چه حوصله ای! لباسهایت را درمی آوری و داخل حمام میروی. صبح تمامشان را اطو کرده وگذاشته روی تخت تا وقتی حمام کردی، بپوشی. در دل ات نق میزنی. مگر هنوز بعد از بیست و پنج سال اخلاقش را نمیدانی؟ انگار شایسته مبل، فرش، روتختی و همه خانه را هر روز اطو می کشد. همه جا مرتب و منظم است. فکر می کند تو نمی دانی سر و صورت بدون مو و ابرو و سبیل ، چه شکلی ات کرده. روی تمام آئینه های خانه را با پارچه های گل دار و رنگی پوشانده.
می گوید: دکور جدید به خانه دادم، قشنگ شده ؟

نگاه اش می کنی.لبخند میزنی.فکر میکنی برای روحیه دادن به تو از هیچ کاری دریغ نمی کند. کم طاقت و بی حوصله شده ای! بخاطر این درمانهای بیخود و رنگ و وارنگ دکترهاست. ای بابا، آدم اگر پیمانه اش پر بشود یک دقیقه اضافه تر هم زنده نمی ماند. بر عکس اگر قسمت ماندن باشد، می خواهد هر درد بی درمانی بگیرد، پشت فرمان تصادف کند جوری که ماشین را اوراقچی ببرد ، یا سکته کند، یا چه میدانم زیر آوار بماند؛ هیچ کدام فرقی ندارد . نمی رود که نمی رود . امان از روزی که پیمانه لبریز شده باشد. امان…

ادامه دارد…

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هشت − دو =