نقد شعر در دهه ی هفتاد هجری شمسی ایران(بخش اول)

یازده سالم بود که زنده یاد منوچهره چهره نگار به رسم فامیلی مرا به یک انجمن شعر برد و من برای اولین بار در یک جمع ادبی شعری در پیشگاه حضار دکلمه کردم. برای من روز اعجاب انگیزی بود و سن و سال اندکم در مقابل حضار صاحب منصب شاخک های حسی ام را قوی تر از قبل میکرد. برایم خیلی مهم بود که بدانم آیا واقعا میتوانم خودم را در بین اهالی ادب جا کنم یا نه؟

زنده یاد منوچهر چهره نگار فرد صاحب منصبی بود و از قدیمی های عرصه ی هنر ایران به شمار میرفت. برایش سابقا چند شعر خوانده بودم. او از بین شعرهایم یکی را انتخاب کرده بود و مرا با خود برده بود که برای نخستین بار در مقابل حضار شعری بخوانم.این روزها خاطره ی آنروز بعد از ظهر شیراز را بیشتر از قبل مرور می کنم. این روزها مدام به این فکر می کنم که بیشتر به چه دلیل تشویق شدم؟ چون سنم کمتر از باقی بود و از من انتظاری وجود نداشت؟ چون نام خانوادگی ام با محبوب ترین شخص جمع مشابهت داشت؟ یا واقعا به فراخور سنم شعر خوبی خوانده بودم؟!
آنروز برای اولین بار با مفهوم “نقد” و علی الخصوص نقد شعر بطور جدی مواجه شدم. کسی شعر میخواند و باقی کف میزدند. و بلافاصله یکی یکی راجع به شعر خوانده شده نظر می دادند. خیلی ها حرف های قلمبه سلمبه تری میزدند و باقی بیشتر پندار شخصی خود را می گفتند. از آنروز بیشتر از قبل جذب این دسته از کانون ها شدم. شاید برای اینکه دلم می خواست بدانم کی هستم و چه جایگاهی در میان اهالی ادبیات دارم. سنم کم بود و دانشم اندک. اما کم کم من هم به جمع اظهارنظر کنندگان اضافه شدم. اولین بار بعد از شعر محاوره ای زنده یاد حسین شفاعت من هم نظر دادم و برای چند لحظه هم که شده، خودم را در بین جمع منتقدان جا کردم. نظرم هم این بود که شعر شفاعت به زبان محاوره ای نوشته بود اما چند جای آن (اصطلاحا) کتابی شده بود و به شعر نمیخورد. از اینکه حضار پذیرفتند و کسی هم سری تکان داد، اعتماد به نفسی یافتم و بعد از آن گاهی باز هم نظری می دادم و حتی یک بار فراتر از این حرف ها هم رفتم و چند کتاب غیردرسی خواندم تا بتوانم در کنار اظهاراتم چند اسم هم بگذارم.
دهه ی هفتاد هجری شمسی در ایران را میتوانم دوران اوج کانون های ادبی در ایرانِ بعد از انقلاب بدانم. دورانی که نقد شعر حیات تازه ای یافت و نقد شعر امروز ایران همچنان رد پایی هم از آن دوره همچنان در نهاد خود دارد. آن روز ها در کانون های شعر همه ی حضار شاعر نبودند. خیلی ها آمده بودند شعری بشنوند و برخی هم بی اینکه شعری بدانند و شعری بخوانند، می آمدند و در مباحثات شرکت می کردند. پیر و جوان در این محافل حضور داشتند و گروهی در این میان غالب نبود. شاید یکی از نشانه های رونق این عرصه هم همین بود. حضور حاضرانی که در میان آنها هیچ طیف مشخصی غالب نبود.

القصه … مدتها گذشت و رونق دهه ی هفتادی کانون های شعر شاید در دهه ی هشتاد خورشیدی تجربه های جدیدی را بر شانه های خود می دید، اما بعدها رونق قبلی را هرگز تکرار نکرد. کانون های دهه ی هشتادی جمعیت شاعرانش بیشتر بود و شعر خوانان تمام جمع بودند. می آمدند شعر بخوانند تا بشنوند. می آمدند عرضه کنند تا عرضه بخرند و این روال سیر نزولی خود را در دهه ی بعدی هم ادامه داد. گویی افول کانون های شعر با کاهش تعداد غیر شاعرانِ شنونده متناسب بود. گویی هر چه چگالی شعربنویس ها بیشتر میشد، این کانون ها بیشتر افول میکردند و بعد از مدتی هم یک به یک منحل می شدند.

طی حدود دو دهه ی اخیر تجاربی در کشور ما اتفاق افتاد که به ناخودآگاه جمعی جامعه اضافه شد. نکاتی که در بحث کانون های شعر و ادب و اقبال به آنها قابل ذکرند:

الف: تعدد مراکز، کیفیت را افزایش که نمی دهد هیچ، معمولا باعث کاهش کیفیت خروجی می شود. (در این مورد میتوان به تعدد دانشگاه ها و خروجی های آنها در رشته های متعدد و فارغ التحصیلان و مدعیان نامتخصص در جامعه گردیده است. آنچه روی هم رفته کیفیت اصناف مختلف را در کشور ما کاهش داده و این مورد، نمودی بسیار محسوس در جامعه داشته است و در مورد کانون های شعر و ادب و تعدد نشست های کوچک و بی پایه ی ادبی نیز تحقق یافت.)

ب: متناسب نبودن عرضه و تقاضا همواره مشکلاتی را ایجاد می کند. ( این مورد نیز در مصداق فوق در مورد دانشگاه ها صدق می کند. در این مورد نیز تعدد فارغ التحصیلان در مقابل مقادیر تقریبا ثابتی از تقاضا ، مشکلات بزرگی را به لحاظ صنفی آفرید. در مورد کانون های شعر و ادب نیز به همین منوال مشکلاتی ایجاد شد.) در مورد کانون های شعر هر چه جلو رفتیم، با کانون هایی روبرو می شدیم که شنونده های کمتر و شاعران بیشتری را در خود جای می دادند. آمار فروش کتب ادبی داخلی و متضرر شدن ناشران شعر و ادبیات در این عرصه خود موید این مطلب است. لذا این در جایگاه خود به کانون ها لطمه زد و ارزش و اعتبار شعر و ادبیات را در اذهان عمومی کاهش داد. همواره تعدد، بستری برای تحریف را فراهم می کند و مخاطب را در انتخاب بهترین مسیر برای قضاوت و توجه به شعر و هنر ناب سر در گم می کند. طی سال های اخیر آنقدر کتاب شعر چاپ شده ، که وقتی میخواهی شعر ناب و مورد علاقه ات را پیدا کنی، دچار مشکل میشوی. این است که احتمالا برای اینکه پولت را هدر نداده باشی، سراغ قفسه ی دیگری میروی و یک مجموعه شعر مطمئن تر و خارجی (مثل اشعار لورکا یا شاعران شناخته شده ی ایرانی) خریداری می کنی. این است که نگاه نو یا شعر ناب و ارزشمندی ار در این عرصه نوشته شده باشد، به این راحتی ها به چشم نمی آید و قائله را به گذشته میبازد.
ج: وجود فاصله ی بسیار زیاد بین مردم و شاعر، عرضه ی آثار نو را دچار مشکل می کند. گرچه در کل دنیا این فاصله ها زیاد شده است، اما فقدان های بزرگی در ادبیات کشور ما وجود دارد که این مهم لطمه های زیادی در ایجاد ارتباط مناسب بین شعر و مخاطبرا باعث گردیده است. یکی از مهمترین فقدان ها در این مورد، فقدان ترانه است. فقدان ساختاری که فقط فرم باشد و گوش مخاطب را با آهنگ واژگان آشنا کند، حلقه ی اتصال شعر و مخاطب را از هم گسسته است. شاعری که آتش تندی داشت میگفت: “مخاطب ما شعور درک شعر را ندارد. مخاطب ما همان یک ذره ادراک و شخصیت برای مواجهه شدن با آثار ادبی را ندارد.” شاید این دیدگاه تند باشد و نتوان آنرا سخنی علمی و منطقی قلمداد نمود، اما در واقع این سخن که بین اهالی ادبیات بارها تکرار میشود، اشاره به همان فاصله دارد.
(ادامه دارد)

ممکن است شما دوست داشته باشید
3 نظرات
  1. مهدی به بزرگی می گوید

    زیبا و نکته دار چرا که ما خودمان هر روز از کنار خیلی از افراد میگذریم بدون توجه به آنها چرا که تنها گذر زمان را می‌بینیم آن هم در خیال نه در واقعیت ……

    1. آیدا می گوید

      سلام.عالی بود استاد. بنظرم فاصله ای که که بین شاعر و مخاطب هست الان فاصله مناسبی نیست و اینقدر که شعر نوشته میشه و نقد انجام میشه حداقل یک آکادمی موفق نداریم اینو میشه از تعداد نقد ها و محتوای آنها فهمید.
      در کل سیستمی وجود نداره که به طبع هم آموزشی وجود داشته باشه.

  2. سمیرا.م می گوید

    عالی بود جناب چهره نگار

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سه × پنج =