نوشتن شغل نیست کاش خواندن شغل بود| گفتگو با م.ح.عباسپور | قسمت پنجم

نوشتن شغل نیست کاش خواندن شغل بود . این ماحصل  قسمت آخر گفتگوی ما با م.ح.عباسپور  است. از وی در مورد درآمد تحقیق و نوشتن پرسیدم. و همینطور او به ما در مورد اینکه اگر قرار باشد دوباره تحقیق کند، چه کسی رابرای تحقیق انتخاب می‌کند، گفت

گفتگو با م.ح.عباسپور

گلپر فصاحت

 

هنرلند در ایران نوشتن شغل محسوب نمی‌شود به قولی نان ندارد. برای شما نوشتن و ادبیات آن هم در این سطح و به صورت تمام وقت چطور بوده است؟

– به قول درست یادم نیست چه کسی، من نمی‌نویسم که بفروشم می‌نویسم که به یک انسجام درونی برسم. شاید واپس زدن بیهودگیِ بزرگی که در پس زندگی نهفته است ولو برای مدتی کوتاه و تکه تکه. کار دیگری نمی‌شود کرد.

کافکا یک جایی نوشته: اگر کار دیگری از من برمی‌آمد به سراغ نوشتن نمی‌رفتم. حالا تو اگر چیزی نوشتی که فروش هم رفت این بد نیست. بد نیست به این معنا که احتمالا بیشتر خوانده می‌شود. بالاخره بهترین فرجام برای هر کتابی این است که خوانده شود. مهم این است که آدم با چه چیزی به خرسندی و احساس رضایت می‌رسد. این در همه ی آدم‌ها یکی نیست و گاه کاملا متفاوت است.

بد نیست برای هزارمین بار این سخن کافکا را تکرار کنیم: «نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است.» یک جور رهایی از دست چیزی که خودت هم درست نمی‌دانی چیست. با این تفاصیل در این جمله که نوشتن در این مرز و بوم شغل محسوب نمی‌شود به همان اندازه که افسوس هست و اندوه، شادمانی هم هست.

بعید نیست اگر نوشتن شغل محسوب می‌شد ما وضعیت به مراتب اسفناک تری را تجربه می‌کردیم. چرا که همین حالا هم چیزی که آزاردهنده تر است بیشتر از آن که نبود نویسنده‌های خوب باشد، نبود خواننده است یا دقیق تر خواننده ی جدی. ما باید و کاش می‌رسیدیم به این که توی معارفه‌های اولیه آدم‌ها را به عنوان خواننده معرفی می‌کردیم. نه آواز خوان که خواننده ی کتاب که ارج بیشتری نداشته باشد، ارج کم تری هم ندارد. شبیه یک شغل یا هنر یا همان چیزی که یونانی‌ها تخنه می‌گفتند.

باید پذیرفت که همیشه این خواننده است که تا حد زیادی ادبیات یک مملکت را شکل می‌دهد. اگر خواننده توقع کار جدی داشته باشد، نویسنده احساس مسولیت بیشتری می‌کند و ادبیات به جای «پارک پیمایی، می‌شود صخره نوردی یا سنگ پیمایی» یک جور عرق ریزان روح که پیشتر به آن اشاره شده است. در هر حال اگر ما همین تعداد خواننده را داشتیم که زیاد هم نیستند اما نگاهشان به ادبیات جدی تر بود، وضعیت به گونه ی دیگری رقم می‌خورد. یعنی خواننده‌هایی که نه از سر تفنن و سرگرمی‌که از سر … هرچیزی غیر از تفنن و سرگرمی، به سراغ ادبیات می‌آمدند. در این صورت وضع ما اینگونه نبود و هرکسی به خودش اجازه نمی‌داد به حال ادبیات و نویسنده‌ها دلسوزی کند. این نشانه خوبی نیست و شابد به وضعیت‌های تلخ تری هم منجر شود.

عجالتاً که هرچه هست همین است و به قول استراگون در «در انتظار گودو» کاری نمی‌شود کرد. اگرچه می‌شد وضعیت به گونه ی دیگری باشد و «نه فقط به حال نویسنده‌ها غبطه خورد بلکه غبطه هم خورد.» چراکه عمل نوشتن کار ساده ای نیست. و شاید در بین فعالیت‌های بشری دشوارترین باشد حتی.

 

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید
م.ح.عباسپور

 

هنرلند اگر باز هم وسوسه می‌شدید روی نویسنده ای کار کنید چه کسی را انتخاب می‌کردید؟

راستش من هربار تصمیم می‌گیرم که کاری آخرین کارم باشد و هربار می‌بینم بی آن که خودم بفهمم تخطی کرده ام و دارم روی یک نویسنده ی دیگر، یک دنیای دیگر، کار می‌کنم. در مورد بکت این تصمیم انگار با یک سوگند درونی همراه بوده و قصد دارم بعد از نوشتن جلد دوم کتاب نقد کردن و نقادی را تا حد زیادی کنار بگذارم. هر چند مطمئن نیستم. اما در هرحال و احتمالا بیشتر وقتم را بگذارم روی کارهای خودم: داستان کوتاه و اگر مهلتی باشد رمان. تا به حال که این گونه نبوده. تقریبا به یکسان وقت مرا گرفته اند و شاید نقدها حتی بیشتر.

باید بروم سراغ خودم. تاریکی‌های درون خودم. همان‌ها را که تکه‌های دورتر و محوترِ من هستند به خودم بشناسانم.

من باید تا آن جا که ممکن است خودم را تکه تکه کنم آنقدر که حس کنم دیگر چیزی از من نمانده و با خرسندی کنار بروم. این اتفاق با نوشتن داستان و رمان برای من محقق خواهد شد. هر چند بعید نیست یکی دو سال بعد و بعد از بکت یا حتی قبل از جلد دوم کتاب بکت، من سر از یک نویسنده ی دیگر درآورده باشم. آدم‌های بزرگ کم نیستند که در جوار آن‌ها بودن، موجب توسع هرچه بیشتر فرد می‌شود و در همان حال لذتی دیگر گونه به آدم می‌دهد. «تا در اعماق نظر نکنی اعماق هم بر تو نظر نخواهد کرد» این را نیچه گفته است. باید به اعماق نگریست. به مغاک. یکیش همین دولت آبادی که حتی اگر یک کدام از سه گانه اش – کلیدر، روزگار سپری شده و جای خالی – را نوشته بود به سختی می‌شد از آن گذشت یا اصلا نمی‌شد. به هرحال غرض گذران همین چیزی است که اسمش را زندگی گذاشته اند.

این هست که هر کس یک جوری زندگی اش را سپری می‌کند و در نهایت هیچ شکلی محققا بهتر از دیگری نیست. اما این هم هست که برای آن کسی که زندگی کردن در ادبیات را تجربه کرده بازگشت به هر شکل دیگری از زندگی، اگر نه مضحک که غیر قابل تحمل خواهد بود.

هنرلند از اینکه در این گفگتو شرکت کردید سپاسگزارم.

من هم از و بسایت هنرلند تشکر می‌کنم که این فرصت را فراهم کرد تا بتوانم با مخاطبان ارتباط نزدیکی برقرا کنم.

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.