م.ح.عباسپور ، از نمای نزدیک |گفتگو با یک نویسنده و محقق

گفتگو با م. ح . عباسپور

گلپر فصاحت

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

مراد حسین عباسپور ، که با نام هنری م.ح.عباسپور شناخته شده است، دانش آموخته ی رشته ی فلسفه از دانشگاه تهران است. با او در جلسات نقد داستان آشنا شدم. نقدهای سنجیده و فنی او بر داستان‌ها مرا بر آن داشت که بیشتر با ایشان آشنا شوم. او مدتی درگیر شعر کلاسیک بوده و چند سالی را به سرودن شعر نو گذرانده است و بعد شعر را کنار می‌گذارد و به گفته ی خودش در خانه دائمی‌داستان اقامت می‌کند. حالا نزدیک به دو دهه است که درگیر داستان و نقد داستان و تحقیق در حوزه‌های ادبی و هنری است. اولین کتاب وی به نام «کافکا روایتگر تراژدی مدرن» در نقد آثار کافکا در سال 1383 به چاپ رسید. سپس کتابی در نقد آثار «مارسل پروست» نویسنده ی فرانسوی با عنوان «پروست کلیددار کتاب کلیسای زمان» را به نگارش در آورد. سومین کتاب وی به نام «وولف پوشش نیمه شفاف زندگی» در نقد و بررسی آثار ویرجینیا وولف، در سال 1387 به چاپ رسید. از سال 1387 کار روی بکت را آغاز کرد که نتیجه ی آن کتاب – در دست چاپ- بکت پایان بازی نوشتن است. همچنین کتاب «هنر و فلاکت» که در آن به بررسی آثار صادق هدایت پرداخته است در سال 1393 از سوی نشر ققنوس روی پیشخوان کتاب فروشی‌ها قرار گرفت. مراد حسین عباسپور ترجمه ی نمایشنامه ی «در انتظار گودو» را هم در کارنامه ی ادبی خود دارد. همچنین رمانی به نام «اسپینوزای من» که به واسطه ی نشر روزگار در سال 1394 از او به جاپ رسیده است. این رمان اخیرا به چاپ دوم رسیده و این خود بهانه ای شد برای گفتگو با مراد حسین عباسپور:

هنرلند آقای عباسپور ، تحقیق روی نویسنده‌های دیگر کار دشواری است چه شد که این شکل از کار را انتخاب کردید؟

شاید بشود یک جور دیگر سوال را مطرح کرد. به دیگری پرداختن چه ضرورتی دارد؟ اصلا دیگری کیست و چه اهمیتی دارد؟ و بالاخره این جمله ی بکت که چه اهمیت دارد چه کسی سخن می‌گوید؟ شاید بیرون از ادبیات بتوان بدون توجه به دیگری زندگی کرد اما در ادبیات و آن گاه که کار نوشتن به میان می‌آید این امر تقریبا ناممکن است. احتمالا اگر سارتر هم درگیر نوشتن نبود هیچ وقت حس نمی‌کرد که دیگری جهنم است. کما این که دیگری قبل از آن که جهنم یا هر چیز دیگری باشد، دیگری است و به خودی خود جهنم نیست صرفا به این دلیل ساده که الف الف است.

از این‌ها که بگذریم ما همواره کنجکاویم به این که بدانیم آنهایی که دوستشان داریم – بخصوص آن‌هایی که دوستشان داریم- چگونه زندگی کرده اند، با چه کسانی بوده اند و بیشتر به کدام کافه‌ها رفت و آمد کرده اند. این کنجکاوی شاید بیرون از دایره ی ادبیات و هنر نباشد یا کمرنگ تر باشد مثل این که انیشتین کجا به دنیا آمده، در چه مدرسه ای درس خوانده، فرزند چندم خانواده بوده و مثلا نوشیدنی مورد علاقه اش چه بوده است؟ یا نیوتن یا‌هایزنبرگ و … که آدم‌های کمی‌هم نیستند. اما می‌شود از آنها گذشت در حالیکه نمی‌شود از کافکا، کی یرکه گار، ونگوگ، هدایت و … گذشت.

هزاری هم که بارت از مرگ نویسنده و این چیزها حرف بزند و تا آخر هم وی حرفش بماند. به خصوص در مورد آدم‌هایی از سنخ کافکا که اثرشان به زندگی اشان گره خورده است. کاری نمی‌شود کرد. فقط همان موقع که درگیر نوشتن هستی فکر می‌کنی شاید بهتر بود که بارت این جمله را نگفته بود. چون بارت آدم کمی‌نیست. نمی‌شود گفت برای خودش گفته، حتی نمی‌شود گفت کاش اصلا بارتی نبود. اما می‌شود گفت با کسب اجازه از بارت.

 

م.ح.عباسپور

مراد حسین عباسپور : نکته دیگر این که نگاه کنیم ببینیم ادبیات کجاها بالیده است و چرا جاهای دیگر این اتفاق نیفتاده است یا کمتر رخ داده است؟ چیزی که هست این که ما موجودات منفردی نیستیم یا دقیقتر این که ما همین که وارد ادبیات می‌شویم دیگر صرفا موجوداتی نیستیم و به عبارتی شاید بیش از آن که انسان‌هایی باشیم در مراوده با هم و درگیر احوال پرسی‌ها، دوستی‌ها و دشمنی‌های روزمره، متن‌هایی هستیم که به روی هم گشوده شده ایم. این را دیگر نمی‌شود انکار کرد مگر این که هنوز در بیرون از ادبیات باشیم. به عبارتی تا وقتی ادبیات هست ما هستیم. بیرون از ادبیات و در غیاب ادبیات انگار انسان معنا ندارد یا دست کم برای طیفی از آدم‌ها معنا ندارد. من از مقایسه کردن خوشم نمی‌آید. اما آنجا دلوز می‌آید در مورد نیچه کار می‌کند، دریدا در مورد هوسرل و هیدگر و بعد خود دلوز هم موضوع می‌شود، خود دریدا هم موضوع می‌شود. این سلسله ی – سوژه، ابژه – آن جا نقطه ی پایان ندارد. مثلا کریستوا در اولین آثارش به باختین می‌پردازد که خود قسمت عمده ای از عمرش را به پای داستایوسکی گذاشته بود و بعد هم آدمهای زیادی می‌آیند قستی از عمرشان را صرف اندیشه‌های کریستوا می‌کنند.

م.ح.عباسپور

اما این جا ظاهرا خبری از این چیزها نیست. ضرورتش حس نمی‌شود. ما به جای شیفتگی به اندیشه‌ها، شیفته ی افراد هستیم و کاش شیفته ی افراد بودیم، شیفته ی خودمان هستیم. شیفته ی خودمان و یکی دو تای دیگر مثل حافظ، مثل مولانا. همین. من نمی‌دانم مثلا یک نفر مثل دولت آبادی، مثل گلشیری باید چکار می‌کرد که یک نویسنده ی جوان حیفش نیاید یک سال از عمر ناقابلش را صرف تحقیق و تفحص در آثار و احوال این حضرات بکند. از همان اول می‌خواهیم پا جای پای این آدم‌ها بگذاریم بی آن که بدانیم یا کنجکاو باشیم که این‌ها چه راه صعبی را طی کرده اند. چه دشواری‌ها و شب نخوابی‌ها و … بگذریم. با این حرف‌ها چیزی درست نمی‌شود.

احتمالا یکی از ایراد‌های ما، البته اگر قبول کنیم که اصلا ایرادی داریم، همین است. من نمی‌خواستم اینگونه باشد. به همین خاطر بود که رفتم سراغ کافکا، سراغ پروست، وولف و صادق هدایت. همه ی این‌ها نشانه‌هایی بودند که مرا به بکت برسانند. چیزی بیش از شیفتگی. یک جور مقصد نهایی، یک جور ضرورت. حتا اگر درنگ کردن در این‌ها منتهی به نوشتن آن سیاهه‌ها نمی‌شد باز من چیزی را از دست نمی‌دادم. چون لازمه ی اول و آخر نویسنده شدن به گمان من خواندن و خوب خواندن است.

گفتگو با آقای مراد حسین عباسپور  ادامه دارد…

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.