معرفی کتاب_ سرزمین گوجه های سبز

سرزمین گوجه های سبز ، به قلم “هرتا مولر” در سال ۱۹۹۳ میلادی در آلمان چاپ و منتشر شد. این رمان در سال ۲۰۰۹ برنده جایزه نوبل شد و در فهرست آثار پرفروش دنیا قرار گرفت. ” سرزمین گوجه های سبز ” در سال ۱۳۸۶ با ترجمه “غلامحسین میرزا صالح” از انتشارات مازیار در ۲۵۶ صفحه در ایران به چاپ رسید. آنچه در زیر می خوانید نقدی به قلم آقای محمد اسعدی بر این رمان می باشد:

هرتا مولر در سال ۱۹۵۳ در رومانی چشم به جهان گشود. مخالفتش با پیوستن به دستگاه امنیتی چائوشسکو سبب شد که او را از ادامه کار معلمی باز دارند. هرتا قبل از آنکه در سال ۱۹۸۷ از کشورش به آلمان مهاجرت کند، بارها از سوی دستگاه امنیتی رومانی تهدید به مرگ شد. کتاب سرزمین گوجه های سبز ، در زمینه ادبیات سیاسی نوشته شده و برنده نوبل سال ۲۰۰۹ ادبیات است. هرتا مولر هم اکنون در آلمان زندگی می کند.

رمان ” سرزمین گوجه های سبز ” یک رمان سیاسی پست مدرن است که شیوه ی نگارش آن پیچیده، غیر خطی و راز آمیز است و قبل از آنکه روایتی داستانی باشد، لحنی چند لایه و شاعرانه اما سیاه دارد. چند دانشجوی آلمانی زبان، در دوره نظام تک حزبی و کمونیستی نیکلای چائوشسکو (۱۹۷۰-۱۹۹۰) در کشور رومانی از فقر و بدبختی بجان آمده و به امید زندگی بهتر و یافتن آینده ای روشن تر به شهر می ایند. لولا دختری است که از جنوب رومانی آمده و مشغول تحصیل در رشته ادبیات روسی است. او با هم اتاقی هایش در خوابگاه زندگی می کنند . لولا شب ها در پارک مورد تجاوز وحشیانه و حیوانی مردهایی قرار می گیرد که بویی از عشق و عواطف انسانی نبرده وصرفا یک عمل جنسی بدون احساس و یک عادت نفرت انگیز و حیوانی ست و درنهایت منجر به خودکشی لولا می شود. بعد از لولا داستان با سرگذشت زندگی دیگران ادامه می یابد. اما هیچ گاه کاملا به زندگی شخصیت ها نزدیک نمی شود و حتی شخصیت راوی تا پایان در هاله ای از ابهام می ماند. ترس و وحشت همه جا حکمفرماست. ماموری به نام سروان «بچله» که نماد خودکامگی ست و سگ تربیت شده ای به همین نام دارد، در نقش ماموری بیرحم و یک بازجوی دارای سوء ظن نسبت به همه، که با اختیارات افسار گسیخته مدام موجب آزار و اذیت برای دانشجویان شده و در نهایت منجر به بیکاری، خودکشی دانشجویان می شود. دوستان لولا بزودی آلوده ی موقعیت موجود شده و راه خیانت و همکاری را پیشه می کنند که آن هم پایانی بجز تن فروشی ، فقر و گرسنگی و در نهایت خودکشی ندارد. «کورت»، «ادگار»، «گئورگ» و راوی داستان، بیشتر در پی راهی برای فرار از رومانی هستند تا در فکر مبارزه. ترس همه گیر شده و شخصیتهای داستان راهی جز مرگ و خودکشی و یا فرار ندارند. ترزا، ادگار، کورت و گئورگ، همگی سرخورده از آنچه که رویاهای‌شان را فرو ریخته، گوشه عزلت می‌گیرند. گئورگ به آلمان پناهنده می‌شود، کورت خودش را در آپارتمانش حلق‌آویز می‌کند و ادگار و راوی از کشور می گریزند. در وجود شخصیت اول رمان که به نظر می رسد روایتی از زندگی شخصی نویسنده است به تدریج نفرتی شکل می گیرد. او که گرفتارحکومتی توتالیتراست، به دلیل افکار و اشعار و نوشته هایش بارها و بارها بازجویی می شود. در کتاب شاهد زوال ارزش های انسانی و انسانیت در زیر چکمه های یک حکومت کمونیستی و پلیسی هستیم. هیچ راهی وجود ندارد پلیدی و پلشتی انسانها را به حقارتی ترسناک وامی دارد، گویی راه رهایی از این واقعیت تلخ وجود ندارد

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

دختر کشیش

وفادار چون درخت کاج

شاید یکی از مهمترین مفاهیمی که در این کتاب مصداق عینی دارد انسان و شخصیت انسانی در زیر سلطه یک حکومت پلیسی و خفقان آور است. دوستانی که همدیگر را پیدا کرده اند، همدل و همراه بوده و یکدیگر را دوست دارند، شرایط ترس، خفقان، فلاکت، بیکاری وگرسنگی، آنها را به انسان هایی خالی از هرگونه عاطفه و احساسات انسانی بدل نموده و حاضرمی شوند، صرفا برای منافع شخصی خودشان دست به هرکاری از جمله خیانت به نزدیکترین دوستان خود بزنند، تظاهر کنند ، نقش بازی کنند ، پا روی عقاید و افکار خود بگذارند و تن به هر پستی و شنائتی بدهند تا بتوانند هرچند با حقارت و فاصله گرفتن از هرگونه ارزش های انسانی، صرفا گلیم خودشان را از آب بکشند.همه ی شخصیتهای داستان در نهایت یا خیانت می کنند و یا یکدیگر را ترک می کنند و شخص اول داستان تنها می ماند. تنهایی که از ابتدا انتظارش را دارد. او آینده ای برای خود متصور نیست و این زندگی را جز نابودی و نیستی نمی داند.

قسمتهایی از متن کتاب ” سرزمین گوجه های سبز ” :

“فکر کردم دنیا وفا ندارد و من مجبور نبودم در ترس و وحشت راه بروم، بخوابم، بخورم و عشق بورزم. به سلمانی و ناخن گیر هم که احتیاجی نداشتم. پدر همچنان سرش به جنگ گرم بود و در روی سبزه ها با آوازخوانی و تیراندازی زندگی می کرد. نیازی به عشق نداشت. سبزه ها پایبست اش کرده بودند. چون وقتی از جنگ برگشت و آسمان دهکده را دید، آن روستایی پیراهن سابقش را پوشید و به کار قبلی اش بازگشت. من شدم فرزند او و بر ضد جنگ بالیدم. او به من تشر می زد، حرف نمی زد، آنان به پشت دستم می زدند و راست راست توی چشمانم نگاه می کردند تا ببینند چه عکس العملی نشان می دهم. هیچ کس از من نپرسید که در کدام خانه، در کجا، پشت کدام میز، در کدام تختخواب و در کدام مملکت دوست دارم راه بروم، بخورم، بخوابم و یا چه کسی را از ترس دوست داشته باشم …”(صفحه ۴۳-۴۴)

 

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 + 8 =