معرفی امید نقیبی نسب و شعر کانکریت

امید نقیبی نسب از هنرمندانی است که در حوزه‌های مختلفی همچون عکاسی ، گرافیک ، و شعر دیداری یا شعر کانکریت فعالیت میکند. شعر کانکریت گونه ای از شعر است که در ایران نو پاست و هنرمندان کمی‌با آن آشنایی دارند. قبل از آنکه با شعر کانکریت آشنا شویم، ابتدا آقای امید نقیبی نسب را با قلم توانای خودشان به شما معرفی کنیم.

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

یکی از سخت ترین کارها نوشتن بیوگرافی یا اتوبیوگرافی است، آن هم در چند خط، یا چند صفحه. ناچاری خیلی فهرست وار و روی دور تند تمام این سال‌ها را مرور کنی. اولین پرسشی که خیلی تند و تیز می‌درخشد این است که: چطور چنین چیزی ممکن است؟ اما حیات این پرسش فقط چند ثانیه طول می‌کشد چون شروع می‌کنی به نوشتن. زیرا انسان با علم به اینکه هیچ وقت نمی‌توان ذهن را روی کاغذ آورد باز هم می‌نویسد و همیشه هم در طول تاریخ نوشته است. گویی در لحظه ی خلق متنی تازه، دیگر آن قدر هم تفاهم یا سوتفاهم معنایی اهمیت ندارد.
اصالتن سبزواری هستم، اما دوم دی ماه سال ۱۳۶۰ در پایگاه ششم شکاری نیروی هوایی بوشهر بدنیا آمدم و دوران ابتدایی من هم در این پایگاه و زیر بمباران میگ‌های عراق گذشت و هنوز هم می‌توانم صدای میگ‌های عراقی و اف ۴‌های ایرانی را خیلی راحت از هم تمیز دهم. در دوران کودکی بارها و بارها شاهد تعقیب و گریز این جنگنده‌ها در آسمان بوشهر بودم، درست بیخ گوشمان را بمباران می‌کردند. نیروگاه اتمی، سنگرهای زیرزمینی، آژیر سفید، آژیر قرمز، صدای گوش خراش تیک آف جنگنده‌ها و لرزش شیشه‌ها، همه و همه چیز تمام شد و ما زنده ماندیم و بعد از جنگ با دنیای از خاطرات تلخ و شیرین از بوشهر به سمت خراسان نقل مکان کردیم.

سال ۱۳۷۸ بعد از تغییر اساسی در سیستم آموزش و پروش کشور در کنکور سراسری شرکت کردم و از بین ۱۰۰ رشته شهر انتخابی، کاملن تصادفی، رشته ی صنایع چوب و کاغذ دانشگاه منابع طبیعی گرگان قبول شدم و دو سال آنجا درس خواندم و دست آخر با مدرک کاردانی از آنجا فارغ التحصیل شدم. تنها شانس من وجود استادی بود به نام مهندس هدایت الله امینیان که تمام مدت در دفترش با من بحث‌های فلسفی و هنری می‌کرد و بعد از دو سال با کلی اطلاعات فلسفی از هگل و نیچه و تحلیلی از فیلم‌های عباس کیارستمی‌و اطلاعات کاملی در مورد درختان و جنگل‌ها و تکنیک‌های ساخت نوپان و کاغذ و الوار چوبی از این دانشکده فارغ التحصیل شدم. و اعتراف می‌کنم تنها زمانی را که به معنای واقعی دانشگاه و استاد و زیست دانشجویی را تجربه کردم همین ایام بود.
با همان مدرک کاردانی به خدمت سربازی رفتم و در پدافند هوایی خدمت کردم و شب‌ها و روزهای زیادی را در حالی که روی توپ ۲۳ میلیمتری نشسته بودم و آسمان صاف و امن را تماشا می‌کردم برای خودم داخل دفترچه‌های یادداشتم چیز می‌نوشتم. همین زمان بود که پی به وجود شگفت انگیز دفترچه‌های کوچک یادداشت بردم و تا هم اکنون هم همچنان این کار ادامه دارد. فارغ از تقلیل معنا و مفهوم ذهن در نوشتار باید گفت انسانی که می‌نویسد از انسانی که می‌خواند زیست متعالی تری دارد. پس بیشتر از آنکه بخوانیم بهتر است برای خودمان بنویسم. نوشتن آدمی‌را تخلیه می‌کند گویی سیفون مغز را که پر از اطلاعات دیداری و شنیداری و نوشتاری است به یکباره می‌کشی. هیچ سیستمی‌چه زنده چه غیر زنده در جهان وجود ندارد که فقط و فقط ورودی داشته باشد.

سال ۱۳۸۰ پایم به انجمن سینمای جوانان دفتر سبزوار باز شد و با ساخت چند انیمیشن کوتاه موفق به کسب چندین جایزه از جشنواره‌های داخلی شدم اما رویای سفر باعث شد بعد از گرفتن کارت پایان خدمت ایران را به مقصد ارمنستان ترک کنم و مدت دو سال ساکن ایروان بشوم. اوایل دهه هشتاد خیلی‌ها به هند رفتند و خیلی‌ها هم ارمنستان و اکراین و روسیه را برای تحصیل انتخاب کردند. و من جز کسانی بودم که به ارمنستان رفتند. و همان جا هم به نتیجه ی بزرگ بعدی ام در زندگی رسیدم:
این که من آدم خاک ایرانم و فقط در این خاک می‌توانم زندگی کنم و بمیرم. جمله شاید شعاری به نظر برسد اما می‌توانم ساعت‌ها در مورد هویت ، جان ، زیست و زبان انسان صحبت کنم. پس برگشتم و برای همیشه رویای مهاجرت در من کشته شد.
در ارمنستان با زبان‌های روسی و ارمنی و هندی و چینی به واسطه ی دوستان هندی و چینی آشنا شدم و پی به بزرگترین دغدغه ی زندگی ام بردم، یعنی « زبان» و « فهم» و اینکه ترجمه هیچ وقت در جهان ادبیات و فلسفه اتفاق نمی‌افتد.
بعد از بازگشت به ایران تب تحصیل سال ۱۳۸۶ مجددن مرا وارد رشته ی مهندسی پزشکی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران کرد همزمان با تحصیل مدتی هم در یک شرکت تجهیزات پزشکی کار نصب و فروش ماشین‌های بیهوشی اتاق عمل و ونتیلاتور تنفسی را انجام می‌دادم که نهایتن سال ۱۳۸۸ همه چیز را در عوالم مهندسی و کار بیمارستانی رها کردم و تصمیم گرفتم فقط و فقط مابقی زندگی را بخوانم و تمام وقتم را روی کاری که دوست دارم انجام بدهم بگذارم. یعنی هنر و ادبیات و فلسفه
چند ترم در موسسه کارنامه شاگرد حسین آبکنار عزیز بودم که ادبیات اصیلی را به شاگردانش منتقل می‌کرد و دوستی با حسین آبکنار یکی از اتفاقات خوب زندگی ام بود.
بعد از حسین آبکنار خانم دکتر لیلا صادقی بود که دلسوزانه تک تک آثار و اتودهای قلمی‌من را می‌دید و هرچه بیشتر مرا با جهان ادبیات دیداری و زبان شناسی و علوم شناختی آشنا می‌کرد. جهانی که هر روز برایم منبسط تر می‌شود و اینکه انسان تا چه اندازه درگیر زبان خویش است و زیست و زبان دو روی یک سکه فرضی است.
موازی با فعالیت هنری دوره فراگیر دانشگاه پیام نور تهران شرق را نیز ثبت نام کردم و مدرک کارشناسی عکاسی را از این دانشگاه گرفتم.
در حال حاضر در حوزه‌های ادبیات و گرافیک و عکاسی و نقاشی یا اصطلاحن ویژوال آرت فعالیت می‌کنم. نقاشی را زیر نظر استاد علیرضا مجابی ( م. آذرفر) پیگیری می‌کنم و دغدغه اصلی من در هنر و ادبیات پیدا کردن نوعی زبان تازه و شخصی برای بیان کردن نوعی جهان بینی بیناژانری و بینامرزی است. سعی می‌کنم به شدت از کار سطحی و مبتذل فاصله بگیرم چون اندیشه و خرد انسانی را بسیار بسیار زیبا و ستودنی می‌دانم و معتقدم هیچ چیزی در دنیا نمی‌تواند لذتی بالاتر از اندیشیدن به انسان عطا کند.
گاهی وقت‌ها دوست دارم مانند فیلسوفان پیشاسقراطی زیر درختان زیتون بنشینم و در حالی که آب و هوای معتدل مدیترانه ایی را استشمام می‌کنم به این بیاندیشم که بدون شک زمین بر پشت یک فیل عظیم الجثه استوار است سپس یک عدد زیتون سبز و تازه را داخل دهانم بگذارم در حالی که طعم گسش را مزه مزه می‌کنم در مورد فیل فرضی و موقعیت زمین تخیل کنم.
امید نقیبی نسب
۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۶

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.