مرگ تنها شاهد مرگ صمد بهرنگی

مرگ تنها شاهد مرگ صمد بهرنگی | صلاح الدین خدیو | ادبیات | سرزمین هنر 

حمزه فراهتی درگذشت. افسر وظیفه و دکتر دامپزشک و دوست صمیمی صمد بهرنگی که در واپسین سفر نویسنده جوانمرگ، همراهش بود.

حمزه که در ارتش مشغول خدمت سربازی بود، با همان لباس ارتشی همراه صمد برای آبتنی به ارس رفت. صمد که شنا بلد نبود، اسیر موجهای ارس شد و هرگز بازنگشت.

شهریور ۴۷ بود و تا مرگ جلال احمد هنوز یک سالی باقیمانده بود. جلال فرصت را قاپید و برای رسوا کردن سلطنت شایعه قتل صمد به دست ماموران ساواک را سر زبانها انداخت.

مستمسک هم فراهم بود. افسر همراه نویسنده چپگرا، سر صمد را زیر آب کرده و خود سالم برگشته بود!

همان روزها آل احمد به فراهتی پیغام می دهد که صبور باشد، ما او را خوب می شناسیم، هدف نه خود او بلکه لباس ” زرد ” اوست!

این داستان غیر از جلال یک خریدار دیگر هم داشت.

صمد بهرنگی ادیب یا فدایی

سازمان چریکهای فدائی خلق که در تدارک مبارزه مسلحانه بود و هسته های پراکنده دانشجویی و روشنفکری آن در حال همیابی و اتحاد بودند. صمد هم از قضا جزو حلقه ای در تبریز بود که اعضای آن، مدت کوتاهی پس از مرگ وی، به چریکها پیوستند.

از اینرو شایعه مرگ وی برای آنها در حکم مائده آسمانی بود: نخستین شهید جنبش مسلحانه و پیشگام مبارزه در جنبش فدایی.

تریلوژی دروغ تنها یک تمثیل برای کامل شدن کم داشت که فراهم شد: ماهی سیاه کوچولو، اثر داستانی محبوب بهرنگی که از قضا با حمایت دولتی چاپ شده بود. ماهی سیاه کوچولو در مسیر رسیدن به دریا، با مرغ ماهیخوار مبارزه می کرد.

صمد هم چنین کرده بود: همپای شخصیت محبوب داستانش با موجهای ارس به دریا پبوسته بود. روشن است که دریا تمثیلی از توده و مرغ ماهیخوار هم حکومت جبار پهلوی بود.

این چنین بود که صمد بهرنگی به شهید جنبش فدایی و نماد قساوت و جباریت شاه و دستگاه جهنمی ساواک تبدیل شد.

اما این داستان وجه مهم دیگری نیز داشت: قهرمان شدن صمد مستلزم ضد قهرمان بودن حمزه بود و وی با صبری ایوب گونه ناچار بود سالها این نقش را ایفا کند.

افشردن جان

خون می چکد از دیده درین کنج صبوری

این صبر که من می کنم افشردن جان است.

فراهتی هم ” افشردن جان ” می کرد. حواری صدیق جنبش فدایی که ایثارگرانه در پوستین یهودای خائن رفته بود.

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

انقلاب که شد، حمزه فکر کرد، وقت درآمدن از پوستین خائن و ” ضد خلق ” رسیده است. رفقا اما مانع شدند و بر اساس ” نیازهای مبرم جنبش در مقطع فعلی ” از وی خواستند فعلا نگذارد خون صمد خشک شود!

تحولات سازمان پس از انقلاب و انشعابات مکرر و اختلافات داخلی، بیش از پیش معمای مرگ صمد را رازآلود کرد. آش اینقدر شور شده بود که اگر حمزه هم می خواست، دیگر به آسانی نمی توانست خود را تبرئه کند. حتی برخی رفقای سابق که اینک در موضع سیاسی متفاوتی قرار داشتند، به دسته اتهام زنندگان پیوسته بودند.

فروپاشی شوروی برای یهودای دروغین جنبش فدایی، به منزله کورسویی از امید بود.

وی با این پنداشت که بر اثر عقب نشینی فضای رمانتیک و چپ زده دهه پنجاه، امکان بیان واقعیت فراهم شده، نامه ای برای مجله آدینه نوشت که با سردبیری فرج سرکوهی از معدود مطبوعات مستقل تهران ابتدای دهه هفتاد بود.

این توضیح نه تنها کارساز نبود، بلکه موج خفته اتهام زنی دوباره به راه افتاد و حمزه هم از مخمصه رهایی نیافت.

از آن سالها

اینجا بود که به فکر یک راه حل ریشه ای افتاد: نوشتن خاطرات و شرح مفصل و مطول ماجرا با ذکر زمینه و زمانه آن.

کتاب ” از آن سالها و سالهای دیگر ” که در سال ۱۳۸۶ در خارج از کشور منتشر شد، رسالت بیان حقیقت را بر عهده گرفت.

حکایت عبرت آموز فردی از نسلی سوخته که با صداقتی راستین عجین و هر صفحه آن شرنگی تلخ در کام خواننده می ریخت.

به لطف دوستی در خارج همان زمان کتاب بدستم رسید. راستگویی نویسنده که هنوز دل در گرو آرمانهایش دارد، اما جسورانه به نقد خود و رفقایش می پردازد، مبهوت کننده است. مطابق این کتاب

بهار آزادی که از راه می رسد، نویسنده همراه سعید سلطانپور و یکی دو هم مسلک دیگر راهی ایتالیا می شود. به گمانم در تابستان ۱۳۵۸. شب هنگام جمع ” مستان ” شاد و غزل خوان در کنار رودخانه تیبر رم قدم می زنند که ناگهان سلطانپور که سرش از باده گرم بود، جستی زده و خود را به پهنه آب می افکند. سعید هم مانند صمد شنا بلد نبود. حمزه که کابوس غرق صمد را بر بالای سر دارد، با اندوه مرگ سعید و بیم متهم شدن دوباره، سراسیمه خود را به رودخانه تاریک می افکند و در آخرین لحظات سلطانپور مغرور، نجات پیدا می کند.

اگر در رم بخت با حمزه یار نبود، یحتمل رسما قاصد مرگ روشنفکران و شاعران چپ نام می گرفت.

پایان شگفت انگیز

درخشان ترین بخش این کتاب تلخ فراز پایانی آن است. دکتر دامپزشک و مبارز سابق، اینک در برلن راننده تاکسی است و شبها در مسیر فرودگاه تردد می کند. از قضا عمده مطالب کتاب پیشگفته را هم در شب های برلین، پشت فرمان تاکسی نوشته است.

غمنامه پایانی از هستی بیکران آغاز می شود، به کهکشان راه شیری و سپس منظومه شمسی می رسد، سپس سیاره زمین و نقطه ای که اکنون نویسنده در آنجا ایستاده است: صف تاکسی های در نوبت فرودگاه برلین!

حمزه در خودش فرو می رود، اگر صمد اندکی شنا بلد بود و من ثانیه ای زودتر رسیده بودم، اکنون صمد کجا بود؟ یحتمل یک نویسنده معمولی پا به سن گذاشته، معلمی بازنشسته و یا اگر مسیر من را می رفت، راننده تاکسی جلویی یا عقبی که جلای وطن کرده و مشغول امرار معاش است!

خاطرم است زمانی که به این سطور رسیدم، این نگاه عمیقا انسانی محصورم کرد. همانگونه که کتاب فراهتی نیز سرانجام او را تبرئه کرد.

این برائت البته بدون اضمحلال رمانتیسیسم سیاسی دهه های گذشته و آرمانگرای تخیلی منتج از آن، نمی توانست حاصل بیاید.

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پنج × 3 =