گفتگو با مترجم کرمانی، علیرضا دوراندیش- قسمت سوم

در قسمت دوم گفتگو با آقای علیرضا دوراندیش ، از ایشان در مورد تسلط به زبان مقصد و مبدا در ترجمه سوال کردیم و همچنین ایشان توضیحاتی در مورد چاپ های متعدد یک کتاب از انتشارات مختلف و راه های جلوگیری از آن دادند . اینک قسمت سوم گفتگو با آقای علیرضا دوراندیش را  می خوانیم.

هنرلند از نظر شما آیا همکاری یک مترجم و یک نویسنده از زبان مبدا برای ترجمه کتاب، می تواند در بالا بردن ارزش ادبی یک کتاب ترجمه شده موثر باشد؟

قطعا! من بارها هنگام ترجمه یک کار متوجه شده ام که چه خوب می شد اگر می توانستم از نویسنده بپرسم این جمله یا این واژه را تحت چه شرایطی و چرا با این خصوصیات و مختصات نوشته است! اخیرا یک کار روانشناسانه ادبی ترجمه می کردم که از طریق اینترنت با نویسنده اش در ارتباط بودم و علاوه بر اینکه تجربه ی گرانسنگی از جهت ارتباط با یک نویسنده فرهیخته کسب کردم، واژگان و جملاتی را که مبهم بودند از او پرسیدم و چه تجربه منحصر به فردی بود این! ما علاوه بر ایجاد یک گفتمان ادبی و تخصصی و احترام آمیز، به تبادل افکار و تجربه های یکدیگر هم پرداختیم. حتی یک نکته قابل توجه دیگر این بود که نویسنده از شرایط ممیزی ایران خبر داشت و از من خواست هر جا لازم است تغییری در جهت برآوردن خواسته ی ممیزی روی کار انجام دهم با همفکری و همکاری او صورت بگیرد تا به محتوا و روح کار لطمه نخورد. با همه ی اینها متاسفانه این کار هنوز مجوز نگرفته!

هنرلند کار جدیدی در دست ترجمه دارید؟

این روزها درگیر ترجمه یک کار پلیسی هستم، از مجموعه کارهای منتخب استاد کاوه میرعباسی برای نشر قطره. حدود ۹۰ صفحه از ۱۶۵ صفحه آن را ترجمه کرده ام. البته چون مستقیما از روی پی-دی-اف ترجمه می کنم کار قدری کُند پیش می رود. از طرفی نمی خواهم کیفیت را قربانی کنم و بر سر این موضوع هم با آقای میرعباسی، به عنوان کارشناس مجموعه، توافق مهرآمیزی داشته ایم تا کاری درخور ارائه دهیم.

هنرلند آقای علیرضا دوراندیش ، انتخاب متن مبدا را چگونه و با کدام انگیزه و معیاری انجام داده اید؟

به رغم محدودیت هایی که در کشور ما وجود دارد برای انتخاب کتاب مبدا و با توجه به علائق بازار پسندانه ی بیشتر ناشران، من علاقه مندم کارهایی که انتخاب می کنم در راستای دغدغه های ذهنی خودم باشند؛ دغدغه های ذهنی یک انسان با ویژگی های فردی و تجربی و خوانشی خودش. مهمترین دغدغه ی من در زندگی همیشه “فلسفه و معنای زندگی” بوده و هست و گاه پیش می آید که کلاف زندگی ــ زندگی در معنای عامِ آن ــ را گم می کنم. رمان “پل سن لوئیس ری” در پشت روایت خودش فلسفه ی نازکی دارد که شخصیت های گوناگون جامعه بشری را تصویر می کند تا به من بگوید کجای جهان  ایستاده ام و به من نشان می دهد که هر کدام از این شخصیت ها چگونه هر روز در درون من بیدار می شوند و مرا پیش می برند و جهان بینی هر کدامِ این کاراکترها چه ارتباطی می تواند با من و “دغدغه ام” داشته باشد! “بی سایگان” هم حکایت گروهی روشنفکرِ اهالیِ سرزمین ادبیات و هنر دهه ی شصت پاریس است که معنی زندگی را گم کرده اند و در دور باطلی از روابط آزاد و مصرفِ زیاده روانه و بیمارگونه ی  الکل گرفتارند؛ در هم می لولند و در نهایت همه ی آن ادعای روشنفکری و هنر و ادب دوستی هم کمکی به حالشان نمی کند و در واقع این “روشنفکری” به نوعی پدیده ی “ضد غرض” و تراژدی آفرین تبدیل می شود که آنها را به پوچی و بیهودگی می برد. “فیستا”ی همینگوی هم، به همین ترتیب، روایت گروهی از کهنه سربازان سرخورده ی پساجنگ است که شخصیت هایش، تقریبا مانند دو رمان دیگر،  در نوعی معناجوییِ دردناک غوطه ورند و به هر دری می زنند تا برای زندگی خودشان مفهومی رضایت بخش بیابند، اما در نهایت به بیراهه می روند و با سرخوردگی و سرافکندگی باز می گردند! از هر سه این انتخاب ها چیزهای ارزشمندی آموختم و بخشی از بی قراری های فلسفی ام با آنها تسکین یافت!

گفتگو با علیرضا دوراندیش ادامه دارد…

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شانزده + بیست =