ساقی حق |مرثیه عاشورایی در مدح بوفضائل اثر علی موسوی گرمارودی

به یاد شادروان سید مصطفی موسوی

بوفضائل لقبی است از القاب حضرت عباس ابن علی ابن ابیطالب علیه السلام  که کمتر در اشعار عاشورایی از آن استفاده شده است. در سالیان متمادی مرثیه سرایی های زیادی در وصف عشق و شور عاشورا سروده شده است.اما مثنوی «ساقی حق» در بین اشعار متاخرین جایگاه ویژه ای دارد.

علی موسوی گرمارودی یکی از شاعران برجسته انقلابی و از سردمداران شعر مذهبی امروز شناخته می شود که در زمینه ادبیات عاشورا آثار بسیاری از خود برجای گذاشته است.

مثنوی  زیر در وصف حضرت ابولفضل العباس (ع) یکی از تاثیر گذارترین مرثیه های اوست که به خوبی توانسته عظمت سقای کربلای را توصیف کند.

دراین پست می توانید متن کامل این شعر را مطالعه کرده و دکلمه ای از علیرضا دباغ را مشاهده کنید که به یاد مرحوم سید مصطفی موسوی (مجری توانای برنامه های مذهبی تلویزیون) خوانده شده است.

متن مرثیه بوفضائل

 ای تشنه عشق روی دلبند
برخیز و به عاشقان بپیوند

در جاری مهر شستشو کن
وانگاه ز خون خود وضو کن

زان پا در این سفر درآیی
گر دست دهی سبک تر آیی

رو جانب قبله ی وفا کن
با دل سفری به کربلا کن

بنگر به نگاه دیده ی پاک
خورشید به خون تپیده در خاک

افتاده وفا به خاک گلگون
قرآن به زمین فتاده در خون

عباس علی ابوفضائل
در خانه ی عشق کرده منزل

ای سرو بلند باغ ایمان
وی قمری شاخسار احسان

دستی که ز خویش وا نهادی
جانی که به راه دوست دادی

آن شاخ درخت با وفاییست
وین میوه ی باغ کبریاییست

ای خوبترین به گاه سختی
ای شهره به شرم و شوربختی

رفتی که به تشنگان دهی آب
خود گشتی از آب عشق سیرآب

آبی ز فرات تا لب آورد
آه از دل آتشین برآورد

آن آب ز کف غمین فرو ریخت
وز آب دو دیده با وی آمیخت

برخاست ز باغ خمیده
جان بر لبش از عطش رسیده

بر اسب نشست و بود بیتاب
دل در گرو رساندن آب

ناگاه یکی دو روبه خرد

دیدند که شیر آب می برد

آن آتش حق خمیده بر آب
وز دغدغه و تلاش بی تاب

دستان خدا ز تن جدا شد
وان قامت حیدری دوتا شد

بگرفت به ناگزیر چون جان
آن مشک ز دوش خود به دندان

وانگاه به روی مشک خم شد
وز قامت او دو نیزه کم شد

جان در بدنش نبود و میتاخت
با زخم هزار نیزه میساخت

از خون تن او به گل نشسته
صد خار بر آن ز تیر بسته

دلشاد که گر ز دست شد دست
آبیش برای کودکان هست

چون عمر گل این نشاط کوتاه
تیر آمد و مشک بردرید آه

این لحظه چه گویم اون چه ها کرد
تنها نگهی به خیمه ها کرد

ای مرگ کنون مرا به بر گیر
از دست شدم کنون ز سر گیر

میگفت بر آبو خون نگاهش
وز سینه ی تفته بر لب آهش

خون آبه و آب بر می آمیخت
وز مشک و بدن به خاک می ریخت

چون سوی زمین خمید آن ماه
عرشو ملکوت بود همراه

تنها نه فتاد بوفضائل
شد کفه ی کائنات مایل

هم برج زمانه بی قمر شد
هم خصلت عشق بی پدر شد

حق ساقی خویش را فراخواند
بر کام زمانه تشنگی ماند

در حسرت آن کفی که برداشت
از آب و فرو فکند و بگذاشت

کف بر لب رود و در تکاپوست
هر آب رونده در پی اوست

هر موجبه یاد آن کف و چنگ
کوبد سر خویش را به هر سنگ

چون مه شب چهارده برآید
دریا به گمان فراتر آید

ای بحر بهل خیال باطل
این ماه کجا و بوفضائل

گیرم دو سه گام برتر آیی
کو حد حریم کبریایی

شعرعلی موسوی گرمارودی

دکلمه: علیرضا دباغ

 

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شش + 3 =