روز هجرت صدای نرم و نمکی قصه گوی رادیو

علی دارایی

روز هجرت صدای نرم و نمکی قصه گوی رادیو | علی دارایی | سرزمین هنر | رادیو |

۱۶ دی سالروز درگذشت حمید عاملی؛ گوینده و نویسنده قدیمی رادیوست .زنده یاد حمید عاملی سال ١٣٢٠ به دنیا آمد. او از سال ١٣٣٠ فعالیت خود را در رادیو تهران آغاز و از سال ١٣٣٧ به کار گویندگی مشغول شد.

عاملی از سال ١٣۵٠ اجرای برنامه “‌راه شب” را در رادیو به عهده گرفت. او از سال ١٣۵٢ پس از مرحوم صبحی، قصه ظهر جمعه را هر جمعه در رادیو می‌خواند و بعد راوی “داستان هزار و یکشب” در رادیو تهران شد.
وی از سال ١٣٣۴، در مجلات کیهان بچه‌ها، اطلاعات هفتگی و روشنفکر، داستان‌ های کوتاه به خصوص برای کودکان می‌ نوشت. عاملی سال ١٣٨٢ از سوی وزارت ارشاد در ردیف پیشکسوت اهل قلم قرار گرفت.
محمد باقر رضایی شعر مطایبه گونه در زمان حیات حمید عاملی سروده که خالی از لطف نیست یادش گرامی باد و صدایش مانا ….

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

“شعر محمدباقر رضایی برای قصه گوی رادیو “

«آن که گوینده‌ ی قصه ظهر جمعه بود،
و تاکیدش همیشه روی “ارزشِ” جمله بود.
آن که سعی می کرد قصهَ هایش آهنگین باشد،
و برای بچه‌ها سنگین نباشد.
آن که نامش حمید عاملی بود،
و الحق که گوینده قابلی بود.
مردی بود که ماشینِ لادایِ روسی داشت،
و لباس‌هایی اغلب سفید و طوسی داشت.
کارش حسابی گرفته بود،
و در حدود صد کتاب برای بچه‌ها نوشته بود.
آدمی بود سرتاپا حرص و جوش،
و خالق ماجراهای گربه و موش.
کتاب‌ هایی تحتِ عنوانِ ماجراهای نخودی نوشت،
و آنها را همینطور بی جهت و بیخودی ننوشت.
در هر قصه‌اش مساله‌ای را بیان می‌کرد،
و جوانب زندگی را عیان می‌کرد.
یک لحظه آرام و قرار نداشت،
و دایم همه جا را زیر پا می‌گذاشت.
هر حکایتی را که می‌شنید، کِش می‌داد،
ولی به آن‌ها “ارزش” می‌داد.
داستان‌ها را چنان روایت می‌کرد،
که بچه‌ ها را هدایت می کرد.
همیشه قصه‌ های عالی می‌ گفت،
و آن‌ ها را برای کامیابی می‌ گفت.
از بس که قصه‌ گویی‌ اش لبریز بود،
مثلِ کتریِ جوش آمده، سر ریز بود.
قصه‌ ها را همین‌ طور خالی روایت نمی‌کرد،
بلکه با شادی روایت می‌کرد.
بچه‌ ها به او می‌ گفتند: بابا عاملی،
و همکارانش می‌گفتند: استاد عاملی.
دلش برای قصه گویی لک زده بود،
و برنامه‌های قصه ایِ رادیو را تک زده بود.
قلبش چنان برای این کار، می تپید،
که تا می‌ گفتند بیا قصه بگو، می‌ دوید.
قصه گویی را نوعی جبران می‌دانست،
و کمبود آن را خسران می‌دانست.
با آن که مردی زیرک و باهوش بود،
در مقابل میکروفن، مدهوش بود.
خنده‌های بلند و طولانی می‌کرد،
و به خیال خودش خنده درمانی می‌کرد.
می‌خواست بگوید دنیا همه‌ اش کَشک است،
و زندگی مثل اشکِ دَمِ مَشک است….
یادش گرامی…

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.