دو سال و نیم در این قبرستان زندگی کردم

گزارش اختصاصی «سرزمین هنر» از حضور آرمان استپانیان در آرامستان ارامنه دولاب

اینجا  ، بدون شک آخرین مکان حضور زمینی ماست  که باپای خویش هم  نمی‌آییم و دیگران ما را به اینجا بدرقه می‌کنند . شاید نشانه‌هایی  از خودمان  برای دیگرانی که به دیدنمان می‌آیند ،  به معرض نمایش بگذاریم . مثلا ناممان چه بوده فرزند چه کسی بودیم چه روزی به دنیا آمدیم و از چه روزی دیگر از روی  زمین محو شدیم ، شغل و کسب و کارمان چه بود ، چه هنری داشتیم ، اعتقاداتمان چگونه بودو شاید هم عکسی از خود و یا به همراه کسانی که زمانی دوستشان داشتیم .  شاید سال‌های سال بگذرد و دیگر فراموش شده از ذهن زندگان باشیم . شاید هم روزی  عکاسی دوباره به سراغ نشانه‌هایمان بیایید و خاطراتی از ما را زنده کند .

” برای چی من شروع کردم از قبرستان عکس گرفتن دلیل اصلی اش این بود یک روز آمده بودم سر خاک بابام بعد یک ذهنیت برایم پیش آمد .  چون تاریخ عکاسی ایران را کار کرده بودم،  فکر کردم آنهایی  که می‌رفتند توی استودیو عکس می‌گرفتند تا چه حد در  ذهنیتشان بود که آن عکسی که عکاس داره ازشون عکاسی می‌کنه روی سنگ قبر خودشون قرار بگیره و با این اندیشه شروع کردم کار سنگ قبر و دو سال و نیم در این قبرستان زندگی کردم  “

اینها جملاتی بود که آرمان استپانیان بزرگ مرد و محقق برجسته  تاریخ عکاسی دوران  قاجار و پهلوی در کنار جمعی از عکاسان علاقه مند حاضر در آرامستان ارامنه دولاب بیان کرد ، فضایی که قریب 50 سال ، دیگر مسافر زمینی ندارد و تنها عکس‌ها یی باقیمانده اند وکه برای محو نشدن در زیر آفتاب تابان تهران ، آخرین تلاششان را می‌کنند .

بر وصل تو گرچه نیست دستم

غم نیست چو بر امید هستم

( لیلی و مجنون – نظامی‌گنجوی )

زمانی بود   که به گوشمان کلمات عشق و عاشقی  می‌خورد ،حس و حالی و   شوق و اشتیاقی درونمان را ملتهب می‌کرد . اما امان ازین گرفتاری‌ها  که مسخ مان کرده اند  . استپانیان با اشاره به اتاقکی کنار آرامستان ،  روایت جالبی را برای قلقک  بارقه‌های انسانی مان نقل می‌کند .

” راننده کامیونی  بودکه  بچه تبریز بود و عاشق یک دختر میشه و دختر در اتفاقی فوت می‌کند و تا آخر عمرش کنارقبر  دختر می‌ماند یعنی تا 4  ، 5 سال پیش ( زنده بود و در این اتاقک زندگی می‌گرد  ) و بعد ( دور از معشوق خود )  در قبر ستان جدید ( جاده خاوران ) این فرد را دفن می‌کنند . ”

الفبا خواندم و کردم فراموش

خطی بر عالم و آدم کشیده

( شاه نعمت اله ولی )

الفبای ارمنی یادگاری از سال  405 میلادی  است که نشانی از زیر و زبر و خط و نقطه  در آن نیست . امروزه  بعد از اندکی تغییرات به نام الفبای نوین ارمنی ، مورد استفاده ارامنه در سراسر جهان قرار می‌گیرد . برای خواندن این حروف می‌توانید به منابع مختلفی مراجعه کنید اما اینجا حروف برجسته  و حکاکی زیبا ی   این  حروف الفبای را بر روی سنگ مزاری می‌بینیم  که معلمی‌تمام سرمایه زندگی خود را برای ما با آن به  تصویر می‌کشد .

تنها شاگرد ارمنی کمال  المک

محمد غفاری معروف به کمال الملک جزو اولین شاگردان مدرسه دارالفنون بود و استعداد ذاتی اش در نقاشی باعث شد که خیلی زود  به سمت   نقاش باشی دربار ناصری ملقب  گردد . صاحب نقاشی تالار آینه شاگردان بسیاری هم داشت و  اکنون بر مزار تنها شاگرد ارمنی او یعنی قرابگیان حضور یافتیم . استپانیان می‌گوید :

” در حراجی تهران که آقای سمیعی آذر برگزار کرد کار آقای شهبازیان را به عنوان تنها شاگرد نقاش کمال الملک ذکر کردند که اشتباه بود . در کتاب و نامه‌های کمال الملک فقط اسمی‌از قرابگیان هست . مارکار قرابگیان  با اسم هنری دو ( dev) تنها شاگرد ارمنی کمال الملک بوده اند که یکی از تابلو‌هاش هم توی خونه من روی دیوار است .”

 مومیایی

در میان آرامستان به مکانی عجیب می‌رسیم . جایی که در کنار سنگ قبر‌ها چند پله ای  به سمت داخل زمین کشیده شده و پله‌های دیگر در فضایی تاریک میان حوضچه مربعی  آبی راکد و سبز تیره محو می‌شوند . چیزی ناخودآگاه تو را به پایین رفتن از این پله‌ها فرا می‌خواند جایی که مومیایی ای منتظر توست  . استپانیان نیز که مانند ما غرق تماشای این مسیر  به اعماق زمین است می‌گوید :   یکی از دختران متمولین جامعه ارامنه ( بود )  ولی پسر وضع مالی خوبی نداشته و خیلی علاقه مند بوده با ایشان ازدواج کند ولی خانواده موافق این موضوع نبودند و دختر خودکشی می‌کند و این پسر تا پایان زندگی در کنار معشوقش می‌ماند ، در کنار مزاری  که تنها  مومیایی این آرامستان در آن مدفون گشته است  ”

 

 

عشق و جنون

شاید اشرف پهلوی در میان شخصیت‌های  سیاسی ایران  در قرن حاضر تنها  کسی بود که در رابطه با مردان تا پای جنون پیش رفت . لئون پالانچیان یکی معشوقه‌های اشرف پهلوی ،  دیگر فرد آرمیده این گورستان است که با دیدن چهره زیبا و جذاب او بر روی سنگ مزارش توجه مان را جلب می‌کند .

استپانیان که حالا  سیگاری در حال دود کردن است ، می‌گوید  : ” آقای پالانچیان که آرشیتکت بود خیلی از جاده‌های شمال توسط ایشان درست شده ( حتی ساخت محور هراز ) و در داستان‌ها اینگونه آمده چون خانم اشرف به وصال ایشان نرسیده اند می‌آید هواپیمای  شخصی ایشان را دستکاری می‌کند که منجر به فوت ایشان می‌شود ”

آبی و رابی

اگر شانس داشتن بلیطی برای حضور در روز جمعه  دوازدهم دیماه سال 1309  ساعت 2 بعد از ظهر در سینما مایاک را داشتیم می‌تونستیم برای اولین بار نخستین  فیلم ایرانی که اوانس اوهانیانس به نمایش گذاشت را به تماشا بنشینیم . اما شوربختانه بعد از 88 سال از پخش آبی و رابی  تنها بر  مزار  اوهانیانس با مولاژی از سنگ قبر اصلی ایشان ( سنگ مزار اصلی به موزه سینما منتقل شده است ) حضور می‌یابیم. اینجا دیگر استپانیان زبان درد دل و دلخوری‌هایش را  برایمان می‌گشاید .

”  من چند سال پیش رفتم موزه سینما . چون من یک زمانی به همراه عزت اله انتظامی‌و جمال امید ( با موزه ) همکاری می‌کردم و  ( از ) پرونده سینمایی ارامنه من خیلی( اسناد )  داشتم و دادم به موزه سینما و متاسفانه یک اتاق 3 در 3 به پیشگامان  ارامنه هنر سینما اختصاص داده اند و من نسبت به این موضوع اعتراض کردم و گفتم تمام سینمای ایران با اسم اوهانیانس است و خیلی اولین‌ها دیگر در این حوزه …”

بغض فرو رفته استپانیان   با سکوتی کوتاه  نمایان می‌گردد  . دوباره لبخندی بر چهره اش نقش می‌بندد و می‌گوید ” البته ما ایرانی هستیم و با تمام این نا مهربانی‌ها کار خودمان را انجام می‌دهیم”

وارطان سخن نگفت

بدور از هرگونه اظهار نظر در خصوص  افکار و اعتقادات ، شاید تمامی‌انسان‌هایی که تا پای جان برای آرمان‌های خود کوشیده اند و در سخت ترین شرایط خم به ابرو نیاورده اند ، جذاب باشند . نازلی شعر‌های شاملو در روبروی ما آرمیده است . استپانیان می‌گوید  این ( وارطان سالاخانیان )  بزرگترین توده ای بود. معروف است که می‌گویند وقتی وارطان را گرفتند یکی از دوستانش می‌گوید. بازپرس انگشت او را فشار می‌دهد او می‌گوید انگشت می‌شکند و بعد بازپرس  بیشتر فشار میدهد و انگشت می‌شکند وارطان بدون درد و ناله فقط به باز پرس می‌گوید دیدی انگشت شکست. چون هم بند با شاملو بود یک شعر معروف شاملو می‌گوید وارطان سخن نگفت .اما فشار در آن زمان در جامعه زیاد بود و باعث شد شاملو کلمه وارطان را به نازلی تغییر دهد ”

من بدل شاه بودم

دوستان عکاس به دور سنگ مزاری تجمع کرده اندو با خود به آهستگی و با تردید گفتگو  می‌کنند . اما با دیدن عکسی که بر روی این سنگ مزار قرار گرفته من هم متعجب شده و با آنان همراه می‌شوم . تصویر فردی که با عکسهای   جوانی  محمد رضا پهلوی  مو نمی‌زند . استپانیان مشغول خواندن مشخصات سنگ مزار می‌شود و می‌گوید :  ” باباخان نوراویان  اهل ده کنارک چهار محال بختیاری . در دانشگاه تهران محمد رضا شاه ترور شد . من از زبان 20، 30 نفر از حاضرین شنیده ام که خود شاه در آنجا حضور نداشته و این بلاگردون در این واقعه حضور داشت و کاملا ترور صورت گرفت و بدل شاه فوت کرد . ( سال )  1327 شاه را زدند . بعد از این ترور ، حزب توده مقصر این ترور قلمداد شد و از آن تاریخ به بعد حزب توده در ایران فعالیت نکرد . و طرفداران ( حزب ) دستگیر شدند  . ”

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

( غزلیات سعدی )

” حسب‌الامر تلگراف مبارک نمره ۹۶۵ فوری برای تعقیب و دستگیری میرزا کوچک عده فرستاده، چهار روز متوالی مشغول تعاقب بودند بالاخره از شدت تعقیب قزاقان میرزا کوچک از هر طرف عرصه را برای خود تنگ دیده خود را به کوه‌های ماسال کشیده بود. عده قزاق هم در تعاقب مشارٌ‌الیه حرکت کرده.. بالاخره میرزا کوچک و گائوک به طرف گردنه گیلوان خلخال متواری شده در آنجا از شدت سرما تلف شده‌اند.

قبل از اینکه قزاق‌های تعاقب‌کننده برسند مابین طالشی‌ها و طارمی‌ها سر نعش گفتگو شده ، طالش‌ها سر نعش را بریده بودند که قزاقان سر رسیده و سر را گرفته حمل به شهر می‌نمایند. اینک سر بریده در دفتر حاضر است، هر طور دستور می‌فرمائید اطاعت شود” متن تلگراف  امیر پنجه محمد قلی ، رئیس قوای گیلان رضا خان به اندازه کافی روح ما را می‌خراشد اما زمانی که چالیک یگانیان عکس  سر بریده میرزا کوچک خان را در فومن می‌گیرد از چشمان دوستداران میرزا  اشک جاری می‌گردد . یگانیان عکاس معروف دوره رضا خانی دیگر میزبان  ما در این آرامستان است .

در دربار سلطان صاحبقران چه خبر ؟

آرمان استپانیان  می‌گوید :  ” کتاب مروری بر تاریخ عکاسی ایران -نوشته خانم دانا استاین- را اگر خوانده باشید شخصی هست بنام آقایانس ارمنی که دوربین‌های ناصرالدین شاه را با او حمل می‌کرد و با آنها عکاسی می‌کرد و اینجا مزار اوست “.

اما شاید این بهانه ای باشد که بخواهیم به پدر عکاسی ایران سری بزنیم . ” پدرش واسیلی و مادرش آراکس بود که هر دو ارمنی بودند . آنتوان سورویوگین   در سفارت روسیه در  پامنار تهران بدنیا می‌آید بعد چند سالی به سنت پطرزبورگ می‌رود  و عکاسی را شروع می‌کند . از  داخل حرمسرا‌های ناصرالدین شاه عکس دارد  ( تا عکس از وضعیت اجتماعی مردمان در دوره ناصری ) و در 86 سالگی فوت کرد  .
امانوئل سوریوگین داماد او امتیاز تمام عکس‌ها و کارهای تجاری او را داشت . دخترش خیلی جوان فوت کرد و پسرش آندره  سوریوگون اولین تصویر کننده نقاشی مدرن شاهنامه است   که در آلمان ودر  96 سالگی فوت کرد . به اینها می‌گفتند درویش پرورده ایران و بسیار وطن پرست بودند و هیچکدام روس نبودند “

زمان به سرعت  سپری شده و میهمانان آرامستان بعد از ساعتها همنشینی با میزبانان ناپیدا ، به آرامی‌این مکان را ترک می‌گویند اما شاید تنها یک موضوع در ذهن همه آنها نقش بسته است وآن این که آخرین مقصد زمینی  نیز می‌تواند داستان‌های بسیاری برای بازگویی در دل خود داشته باشد .

ممکن است شما دوست داشته باشید
1 نظر
  1. امیر ارسلان خضری می گوید

    دستمریزان جناب سراجیان. صبر و حوصله آقای آرمان استپانیان ستودنی است. موفق باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.