خرده داستانی راستکی | برای مهندس محمود فلاح پیشکسوت تلویزیون

جواد کراچی

خرده داستانی راستکی | برای محمود فلاح تهیه کننده ی پیشکسوت تلویزیون | سرزمین هنر | جواد کراچی | امروز خبر درگذشت تاثر برانگیز مهندس فلاح را شنیدم، بر خود واجب دیدم که محبت های این مرد را پاس بدارم و با ذکر خاطره ای، یادشان را گرامی داریم..
سال ۱۳۷۱و بعد از سال ها دوری از وطنی که در آن انقلاب شده بود، جنگ هشت ساله ای را تحمیل کرده بودند و کلاً معادلات و روابط انسان ها تغییر کرده بود.


با اتمام تحصیلات در رشته سینما و تلویزیون و چند سالی هم در آلمان کار کردن و تجربه کردن و مقداری پس انداز کردن به میهن باز گشته بودم.

از رضاداد تا محمود فلاح تفاوت از زمین تا آسمان

پس از معرفی خودم نزد آقای هاشمی که آن زمان رئیس سازمان بودند، ایشان با زیر نویس تقاضای استخدام من موافقت و مرا به شبکه دو معرفی کردند.

عمر همکاری من با شبکه دو، بیشتر از دو یا سه روز طول نکشید چنان از دست آقای رضاداد که مدیر تولید بودند، فرار کردم که بعد از سال ها که مرا دیدند با لبخندی و بجای پاسخ سلام گفتن: گذر پوست به دباغ خانه می افتد.

گذر پوست به دباغ خانه می افتد. اولین بار بود که این ضرب المثل را می شنیدم و یکی دو روزی طول کشید تا معنی آنرا فهمیدم.
پس از چندی با نوشتن داستانی یک صفحه ای برای ساختن یک فیلم سی دقیقه ای، داستان «توپ و تویجان و تارا» را به سراغ مرحوم مهندس فلاح بردم.


شنیده بودم که می خواهند شبکه ای درست کنند که برای جوانان و گسترش ورزش باشد. نشستم و با محبت همیشگی دستور دادند که چای بیاوردند. داستان را خواندند.

تجربه  ای از شبکه ی در حال تأسیس

خوب به یاد دارم که در آن روز به ایشان گفتم که در کشور آلمان از یک ماه قبل برنامه های تلویزیون در مجلاتی چاپ می شود و در اختیار مردم قرار می گیرد.

و مردم از قبل مطلع می شوند و می توانند در روزهای مورد نظرشان بنشینند و برنامه مورد علاقه خودشان را تماشا کنند. فکر می کردم برای شبکه ای که در حال تأسیس است، می باید از هم اکنون برنامه ریزی داشت و حداقل شش ماه تا یکسال زودتر از موعد پخش، برنامه ها را تولید کرد و سپس به همین ترتیب و از قبل برنامه ها را اعلام کرد.مرحوم مهندس محمود فلاح در همان جلسه و با گفتگو با دکتر نادرپور که قرار بود مسئول طرح و برنامه شبکه سه باشند دستنویس مرا تایید کردند و گفتند که اقدام کن برای ساختنش.
یک هفته ای گذشت و برای عقد قرارداد و گرفتن پول، باز به سراغشان رفتم. از آنجایی که روند قانونی استخدام در صدا و سیما به پایان نرسیده بود، لذا نمی توانستم قرارداد ببندم.

خوب به یاد دارم که این مرد شریف – محمود فلاح-  گفتند که فردا بیایید و من خودم پول را نقداً به شما پرداخت می کنم تا بتوانید کارتان را زودتر شروع کنید.
فردا که رفتم، مبلغ سی هزار تومان نقد به من دادند و من هم به ایشان قول دادم که فیلم را با همین پول تمام کنم. گروه فنی همراه با پاترول سازمان راهی کوه و دشت و روستاهای استان فارس شده بود.

راه دوازده ساعته یا بیست و دو ساعته

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

راه دوازده ساعته تهران به شیراز را بیست و دو ساعت طی کرده بودند تا در شیراز آنها را ملاقات کردم. مادر را به شیراز آورده و خانه پدری را کرده بودم اقامتگاه گروه.
افرادی در گروه بودند که اولین سؤالشان این بود که از کجا ذغال تهیه کنیم. و من هنوز نمی دانستم که گاز نمی تواند جای ذغال را در موارد خاص مورد نیاز بگیرد.


چند روز فیلمبرداری که طی شد، راننده پاترول از من خواست با دو نفر از همکاران گروه برای زیارت شاهچراغ به شیراز بروند.و از طرف دیگر، رندی به من رساند که می خواهند مواد مخدر تهیه کنند. درک چنین مسایلی برای من نه اینکه سخت بود، بلکه غیر قابل پذیرش هم بود. به راننده گفتم که شما اجازه ندارید اینجا را ترک کنید. واگر ترک کردید، دیگر لازم نیست که بر گردید.

هنوز هم نمی دانستم که می باید بخشی از این سی هزار تومان را به کارمندان رسمی گروه فنی انعام بدهم.گویا رفتن و مواد مخدر تهیه کردن بیشتر از کار و هدف فرهنگی برایشان اهمیت داشت. رفتند و ما را تنها گذاشتند.
بالاخره فیلمبرداری و تدوین را با هر مشقتی که بود تمام کردیم و طبق گفتگوها و هماهنگی که با مهندس فلاح انجام داده بودیم قرار شده بود که در شبهای تعطیلی عید نوروز این فیلم را از شبکه تازه تاسیس سه، پخش کنند.

داستان به سبک داستانهای کانون پرورش کودکان و نوجوانان بود.


تارا و تویجان در بازی فوتبال اختلاف پیدا می کردند و با بالا گرفتن دعوا بین آنها، خانواده آن دو، به جان یکدیگر می افتادند و سپس دعوا بالا می گرفت و عده ای از اهالی روستا به طرفداری از خانواده تارا و عده ای هم به طرفداری تویجان به جان یکدیگر می افتادند.
قهر و خشم فضای با صفای روستا را تیره و تار کرده بود تا روزی که نوروز می شد و تارا با پوشیدن لباس های نو همراه با خانواده برای عید دیدنی نزد بستگانشان می رفت.

اینجابود که در کوچه با خانواده تویجان روبرو می شدند و در آن لحظه، همه کینه ها و بغض ها را فراموش می کردند و با روبوسی به آغوش یکدیگر می رفتند.

فکر می کنم آبان ماه یا آذر ماه ۱۳۷۲ بود و شبکه سه تازه کارش را شروع کرده بود. متوجه شدم فردا می خواهند فیلم توپ و تویجان و تارا را پخش کنند. سریع خودم را به ساختمان تولید رساندم و به سراغ مسئول پخش رفتم.هنوز نمی دانستم که فردا تولد امام رضا هست و در سازمان صدا و سیما هم هستند افرادی که برایشان برنامه ریزی کردن مهم نیست. مدیر پخش به میل خودشان فیلم را در کنداکتور گذاشته بودند.

۱۸۰ درجه جوش آوردن و داد و بیداد کردن، راه را برای ایشان باز کرد تا به مناسب بالاتری هم برسند.فیلم در زاد روز تولد امام رضا پخش شد و آقای فلانی هم چند سال بعد به ریاست شبکه هایی در سازمان رسیدند.

ملاقات آخر

آخرین باری که مهندس محمود فلاح را دیدم، سه سال پیش بود. هر وقت که به ایران می آمدم به پاس محبت هایشان حتماً سری به دفتر می زدم و عرض ادبی می کردم. آخرین بار خیلی دلشان پر بود از وقایعی که بر سر مختار نامه بر او رفته است. بیشتر از چند ساعت برایم درد دل کرد. یادش گرامی و راه و روش پر محبتش برای دیگر مسئولان صدا و سیما آموزنده باد.
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.

دوم آبان ماه ۹۹
از آلمان: جواد کراچی

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.