جستجوی ریشه‌های زندگی در کتاب “دل به من بسپار”

نقدی بر رمانی از سوزانا تامارو

“دل به من بسپار” نام رمانی است از سوزانا تامارو که به دست بهمن فرزانه ترجمه شده است. این رمان داستان دختری است که مادرش را درچهارسالگی از دست داده است و با مادربزرگش زندگی میکند. او در خاطرات گذشته مادر به دنبال هویت خویش می‌گردد.
آنچه در جای جای کتاب «دل به من بسپار» به چشم می‌خورد  سوالاتی است که مطرح می‌شوند و پاسخی به آنها داده نمی‌شود و بیشتر برای بیان درد, حسرت, اندوه و پشیمانی پرسیده می‌شوند.
جستجو به دنبال هویت گمشده در لابه لای دفتر خاطرات, اشک و غم برای درختی که بریده شده است که به نظر خواننده می‌رسد عجیب و اغراق شده است, نشان دهنده احساس فقدانی است که در سراسر کتاب سایه انداخته است.
قطع کردن درخت در صفحات آغازین کتاب نشان می‌دهد شخصیت اصلی گذشته ای در دوران کودکی دارد که ارتباطش با آن قطع شده است اگرچه ریشه‌های آن هنوز وابستگی را به نمایش می‌گذراند و او به دنبال روزنه ای است تا این ارتباط را دوباره برقرار کند.
“دل به من بسپار” رمانی است که نشان می‌دهد گاهی انسان برای دستیابی به آینده وادار می‌شود گذشته را زیر و رو کند و این را زمانی در می‌یابیم که کاراکتر اصلی به خانه مادربزرگ باز می‌گردد
و از رویدادها و اتفاقات به عنوان آیینه ای برای شناخت جز به جز خود استفاده می‌کند.
اما در این بین دردی وجود دارد که سالها بر هم انباشته شده است و تبدیل به تنفر از مادربزرگ شده است.
اگرچه خود می‌گوید:” برای آنکه حس کنم زنده هستم نیاز داشتم که درد بکشم.”

او حتی عکس مادر را در خانه نمی‌یابد و ناگهان در میابد تنها کلید یافتن گذشته رو به زوال می‌گذارد. مادربزرگ آلزایمر دارد و این مساله وحشت و شفقتی را در دل دختر می‌اندازد.

” اکنون درک می‌کنم که وقایع می‌توانند رنگهای متفاوتی داشته باشند، آنچه را که در محدوده خودمان می‌بینیم تقریباً هیمشه بخشی از واقعیت است.”

شخصیت اصلی داستان «دل به من بسپار» سفر درونی را آغاز می‌کند که در انتها او را به دیدار پدر می‌کشاند.پدری که سالهای سال حضور نداشت و از لا به لای خاطرات مادر با جستجوهای دختر سر برآورد.
اگرچه او مدتها برای ملاقات با پدر و در اصل برای رو در رو شدن با گذشته با خود کلنجار می‌رود.
” دلم می‌خواست بیشتر بدانم ولی بیش از آن دیگر چیزی نبود. اکنون جز آنکه به حافظه ام رجوع کنم کاری از دستم بر نمی‌امد – به آن جرقه‌های ظعیف و اندک در زمانی که تازه خود را شناخته بودم- ولی سالهای سال بود که درب آن بسته شده بود.”
شخصیت اصلی برای شناخت ریشه‌های خود به نزد خویشاوندان می‌رود، او ایتالیا را چند ماه ترک می‌کند و تجارب جدیدی کشف می‌کند که به زیبایی در داستان گنجانده شده اند.

” همه کشمکش‌ها در قلب ما رخ می‌دهد.در آنجاست که خیر و شر به هم می‌رسند و بی هیچ قید و شرطی به مصاف هم می‌روند.”

پس از مرگ پدر, شخصیت اصلی تصمیم می‌گرد به دنبال علاقه اش برود،جنگل بانی؛ زیرا او دریافته است که به هرچیز باید به ویژه در زمانی که کوچک است اهمیت داد، تا از ریشه‌هایش جدا نشود.

” قبل از ترک قبرستان برای آخرین بار سربرگرداندم …

خوب یا بد خیلی چیزها را به من یاد داده بودید…

به هر حال می‌دیدم که اشتباهات شما مرا غنی کرده بود، انگار ثروتی عظیم برایم باقی گذاشته بودید.”

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.