به بهانه درگذشت اصغر عبداللهی

به بهانه درگذشت اصغر عبداللهی | فریبا رئیسی | ادبیات | سرزمین هنر

با شنیدن خبر درگذشت اصغر عبداللهی مروری کردم به آثاری که از این نویسنده جنوبی خوانده‌ام.

بخاطر جنگ خیلی زود از جنوب کنده شدم اما این دوری باعث شد که ولع عجیبی نسبت به خواندن آثار نویسندگان جنوبی یا در مورد جنوب پیدا کنم و برخی از آنان خودشان یا آثارشان در خانه دلم لانه کنند.

اصغر عبداللهی برای من «سایبانی از حصیر» است، داستانی که با خواندنش بوی شرجی و گرمای کلافه کننده جنوب را به یاد می آورم.

چند داستان دیگر از او خوانده ام ولی «سایبانی از حصیر» را بارها و بارها‌‍؛ با شنیدن این خبر نگاهم در کتابخانه ام می چرخد به دنبال همشهری های او و من؛  «احمد محمود»، «نسیم خاکسار»، «زویا پیرزاد»، «فیروزه جزایری دوما» و …

«اسماعیل فصیح» که یک ردیف کامل از کتابخانه را به خود اختصاص داده؛ مثل همه هم نسل‌هایم اشتیاقی غریب به دهه چهل و پنجاه ایران دارم و افزون بر آن بخاطر کنده شدن ناخواسته از جنوب و زادگاهم آبادان این اشتیاق بسیار جهت دار شده است.

نویسندگانی که نام بردم به طور استراتژیکی روی وجوه زندگی در دوران‌های مختلفی که بر جنوب و با تاکید آبادان گذشته است و دوست داریم که بدانیم، دست گذاشته‌اند

و از زندگی واقعی و فرهنگ متفاوت مردم آبادان، از کوچه‌ها، خیابان‌ها، عادت‌ها … سخن گفته اند.

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

اصغر عبداللهی ، مرد آبادان

 

رمان هایشان متکی بر تأثیر سرنوشت و جبر، محیط و تحول مناسبات اجتماعی، تاریخی و سیاسی زندگی شهری مردم آبادان در آن دوران است.

داستان‌هایشان سرشار از ارجاعات جغرافیایی است به مکان هایی که در روزمرگی زندگی برایمان نقطه‌هایی درخشان می شوند که جستجو کنیم به دیدنشان از زاویه‌ی نگاه آنان‌.

اصغر عبداللهی مرا به حاشیه‌نشین‌های شهر آبادان و سرکشی نسبت به جبر زمانه می برد،  با احمدمحمود به شب‌های بمباران جنگ و در کنارش از بین رفتن مرزهای آداب اجتماعی و یکسان شدن جایگاه‌ها می روم،

با «نسیم خاکسار» به جزیره‌ی مینو می روم و آرزوهایی که با آمدن بهار برآورده می‌شود.

زویاپیرزاد مرا می‌برد به خیابان‌های پاکیزه ی «بِریم» و جوانی پدر و مادرم و همه کلمات و لغات مختص فرهنگ جنوبی‌ام، با «فیروزه جزایری دوما» به دبستان عنصری می‌روم که دختر زاده‌ نیویورک امریکا و پسر گصبه‌ اروندرود کنار هم روی یک نیمکت می نشستند.

اسماعیل فصیح که گوشه گوشهی آبادان را با رمانهایش قدم زده ام و مردم شهرم را با قلم او از دریچه‌ایی دیگر نگاه کرده‌ام، که توقف می کنم روی نگاه فصیح و سبک ناتورالیست وار خاص او،

برای پژوهشی مستندوار از دریچه نگاهش به جنوب، دغدغه ایی که نبض می زد و مرگ زودهنگام اصغر عبداللهی تلنگری بود برای شروع این ماجرای جدید که خدا به خیر بگذراند…

 

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

18 + پانزده =