بررسی شعر ” به سیلویا” از جاکومو لئوپاردی

غزل قربان­پور

جاکومو لئوپاردی (تولد ۲۹ ژوئن ۱۷۹۸-درگذشته ۱۴ ژوئن ۱۸۳۷) شاعر, فیلسوف و نظریه پرداز قرن نوزدهم ایتالیاست. او یکی از اندیشمندان رادیکال و چالش برانگیز ایتالیاست و با استفاده از سبک جدید ادبی خود توانست ادبیات آن دوره ایتالیا و اروپا را تحت تاثیر قرار دهد.

شعر ” به سیلویا” از جاکومو لئوپاردی احتمالاً در سال ۱۸۲۸ سروده شده است, این شعر در اصل نامه ای است به سیلویا دختر جوان بیست و یک ساله ای که در خانه پدری لئوپاردی به خیاطی مشغول بوده است و در عنفوان جوانی به علت بیماری سل وفات می­ یابد. با خواندن شعر در می ­یابیم که این شعر پس از مرگ سیلویا سروده شده است و اکنون شاعر و سیلویا ساکن دو جهان کاملاً متفاوت هستند.پس این شعر واگویه شاعر با طبیعت و تقدیر است.

در اصل سیلویا ساخته ذهن شاعر است و نماد “شور و شوق جوانی” است. سیلویا تصویری است از امیدها و آرزوهای شاعر که به دست سرنوشت نابود می­ گردد پیش از آنکه مورد ستایش همگان واقع شود یا امکان خودنمایی پیدا کند.

“دریغا مرا، که تو جان سپردی ای سیلویای مظلوم من!

و پیش از آن که زمستان مرغزاران را بخشکاند

مرضی ناشناخته بر تو تاخت و تو را چیره گشت

بی که بتوانی گلهای بهار زندگی خویش را بنگری. هیچ کس سواد گیسوان تو

وان نگاه های عاشقانه

وان دیدگان محجوب تو را نستود

تا برای لحظه ای حتا دلت را به شادی آورد.”

 

همانطور که جوانی سیلویا , قبل از رسیدن به آرزوهایش و ” و پیش از آن که زمستان مرغزاران را بخشکاند” و فصل پیری در رسد , نابود می­ شود.

این شعر متاثر از افسانه­ ای از تورکوآتو تاسو نویسنده قرن شانزدهم ایتالیاست که متشکل از نامه های افرادی از دو جهان متفاوت است.

سیلویا بیانگر عشق عمیق و غم انگیزی است که با وجود رنج و عذاب و فلسفه منفی حاکم بر زندگی همچنان  روح او و زیبایی روحی­اش سرکوب نمی­ شود اگرچه زیبایی های جسمی ­اش در خاک مدفون گشته است.

در شعر تصویر سیلویا را از دو بعد فیزیکی و روحی خواهیم دید.در آن دوره به لطف شاعران بزرگ توصیف صحنه ها و وقایع از اهمیت خاصی برخوردار بود.

بعد فیزیکی آن توصیف چشمان با کلماتی چون ” زیبایی از دیدگان خندان ومحجوب تو” دیده می­شود و بعد روحی آن توصیف اخلاق آرام و مهربان سیلویا است که با واژگانی چون ” شادمانه و اندیشناک” بیان می­ شود.این توصیفات را پیش از این در شعر شاعر نامی ایتالیا ” فرانچسکو پترارک” دیده ایم.

توصیف صحنه ها در این شعر مارا با خانه پدری لئوپاردی تا حدودی آشنا می سازد و این توصیفات بر پایه حس پنجگانه بشری است, همان چیزی که جاکومو لئوپاردی آن را برای لذت بردن از زندگی ضروری می ­داند. ( بوها – اشکال – رنگها و …)

 

اگرچه این شعر دیدگاه “نیهلیستی” لئوپاردی را نشان می­ دهد اما این دیدگاه آنقدر تاثیرگذار نیست که از زیبایی و بار عاطفی این شعر بکاهد.

اما لئوپاردی باز هم در این شعر انگشت اتهامش را به سوی طبیعت می ­گیرد و عنوان می ­کند در این ناکامی همچنان طبیعت مقصر است که هیچگاه به وعده های خود به فرزندانش وفا نکرده است.

جاکومو لئوپاردی شاعری بدبین است , اگرچه هدف غایی انسان را دست یابی به “خوشبختی و لذت” می­ داند و لیکن اذعان می ­کند در نهایت انسان محکوم به شوربختی است و رسیدن به خوشبختی فقط در رویا و تصورات انسانی اتفاق می ­افتد.

در “زیبالدونه” که حاوی خاطرات جاکومو لئوپاردی است وی خاطر نشان می­ کند :” هر چیز واقعی ­ای زشت است.” بنابراین انسان برای دستیابی به زیبایی و هرچه خوشایند است, ناچار به فاصله گرفتن از واقعیت است.

” دریغا که حیات حقیقی ,ناغافلانه ز ره دررسید

و تو را ای امید مظلوم فرو فکند

تا از دور و به انگشت مرگی سرد و گوری عریان را به ما بنمایانی.”

 

 

به سیلویا

سیلویا! به خاطر می آوری آیا

آن پاس از حیات میرای خویش را

که زیبایی از دیدگان خندان ومحجوب تو می تراوید؟

آن دمی را که شادمانه و اندیشناک پا برآستانه ی جوانی نهاده

وز آن فرا می رفتی و غرفه های خاموش

و کوچه ساران پیرامون خانه ی تو طنین آوازت را باز می تاباندند

و تو نشسته بودی و غرقه در انجام وظایف زنانه ی خویش

و خرسند از حس گنگی از آینده ای که تو را در دل

نطفه می بست؟

بهار مشکبوی آمده بود و تو این گونه

روزها را در می نوردیدی

ومن گه گاه درس و اوراق فرساینده ی خویش را

که جوانی،

آن پاس عالی از زندگانی،

جمله بر سر آنم ز دست رفت،

وا می نهادم

وز مهتابی خانه ی پدری به آواز تو گوش می سپردم

و نیز به طنین دست های تو که تند و بی وقفه کتان می بافتند.

آسمان صاف را می نگریستم و راه های درخشان

و جالیز های زرینه را،

و دورادور دریا را می ستودم از سویی و کوهساران را از سویی دگر.

زبان میرای آدمی قاصر است

از بیان آن چه که من در سینه نهان می داشتم.

چه اندیشه های دل انگیزی

آه!

چه احساسات

و چه امیدهایی!

ای سیلویای من!

 

و حیات دنیوی و تقدیر چقدر ما را خوشایند می نمود.

 

دریغا

که یادآوری آن همه امیدها حسی تلخ و نومیدانه بر دل من می نشاند

حالیا،

و سیه روزی را باز می گرداند

تا مرا بدان بیازارد.

آه ای طبیعت!

ای طبیعت!

چه هنگام آخر به وعده ی خویش وفا خواهی کرد؟

آخر چرا فرزندان خویش را می فریبی؟

دریغا مرا، که تو جان سپردی ای سیلویای مظلوم من!

و پیش از آن که زمستان مرغزاران را بخشکاند

مرضی ناشناخته بر تو تاخت و تو را چیره گشت

بی که بتوانی گلهای بهار زندگی خویش را بنگری.

هیچ کس سواد گیسوان تو

وان نگاه های عاشقانه

وان دیدگان محجوب تو را نستود

تا برای لحظه ای حتا دلت را به شادی آورد

و تو را فرصت نبود آن قدر تا به روز های سور و سرور از عشق نهانی خویش

با همسالان و دوستان خویش سخن ساز کنی،

دریغا! که حلاوت امید زندگانی من چندی بعد جان سپرد

و تقدیر جوانی ام را زکفم در ربود.

چرا ز کف من گریختی آخر

آه! ای قرین فصل نوجوانی من!

که در فراقت حالیا سرشک از دیده فرو می بارم.

آیا این همان دنیاست با همان شادمانی ها

و عشق ها

و کنش ها

و رویدادها؟

و آیا این است تقدیر آدمیان؟

دریغا که حیات حقیقی ,ناغافلانه ز ره دررسید

و تو را ای امید مظلوم فرو فکند

تا از دور و به انگشت مرگی سرد و گوری عریان را به ما بنمایانی.

ترجمه اثر از : مهدی فتوحی

تحلیل و بررسی : غزل قربان­پور

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

12 − هفت =