بررسی داستان خمره اثر لویجی پیراندلو

غزل قربان پور

لویجی پیراندلو (به ایتالیایی: ‎Luigi Pirandello)‏ (۲۸ ژوئن ۱۸۶۷ – ۱۰ دسامبر ۱۹۳۶)، نمایشنامه‌نویس و رمان‌نویس ایتالیایی بود که در سال ۱۹۳۴ برنده جایزه نوبل ادبیات شد. داستان‌های کوتاه او نیز شهرت زیادی دارد.

وی از نویسندگان معروف قرن بیستم ایتالیا است.

 

داستان خمره برای اولین بار در سال ۱۹۰۶ نوشته شد و در سال ۱۹۱۹ به چاپ رسید. در سال ۱۹۱۷ پیراندلو از این داستان نمایشنامه ای در یک پرده ساخت که بر روی صحنه رفت و سرانجام این نمایشنامه در سال ۱۹۲۵ به چاپ رسید. در این نمایشنامه از گویش اگریجنتو- گویش زادگاه نویسنده- برای مکالمه بین شخصیتها استفاده است.

این داستان بخشی از مجموعه داستان ” قصه‌هایی برای یک سال” است که نشان دهنده نقاط قوت فراوان پیراندلودر حیطه شاعریست.

در داستان خمره شاهد موقیعتهای پارادوکسی هستیم که در نتیجه محدودیتهای عجیب و دور از ذهن اتفاق می‌افتد. این موقعیتهای عجیب و دشوار وقتی در برابر ذهن پیراندلو قرار می‌گیرد در نهایت طنازی پرداخت می‌شود.

“خشم” و ” بی اعتمادی” درون مایه اصلی داستان است و این موضوعات چنان در داستان گنجانده شده اند که علیرغم اغراق آمیز بودن باور پذیر هستند.

پیراندلو در این داستان شخصیت “دون لولو زیرافای” را زیر ذره بین قرار می‌دهد.

دون لولو اربابی است ثروتمند و احساس مالکیت بیش از حد روی هر چیزی را دارد به دلیل همین وسواس بیش از آنچه که معمول است ثروت از دست می‌دهد. وسواس و بی تدبیری او که در سایه خشم و امر و نهی رشد چشمگیری پیدا می‌کنند ثروت اورا به باد می‌دهند.

ارباب به کارگرانش کوچکترین اعتمادی ندارد و همه از خشم او واهمه دارند اگرچه این امر باعث نمی‌شود که کارگران از موقعیتهای پیش آمده , زمانی برای تفریح نسازند و به آتش خشم ارباب دامن نزنند.

ارباب این تصور را دارد که اطرافیان بر علیه “چیزهای” او مدام در حال توطئه هستند و. او برای خنثی کردن نقشه‌هایی که خیال می‌کند بر علیه او کشیده شده اند به وکیل مدافعش پناه می‌برد, اما وکیل نیز از دست کارهای او به ستوه آمده است بنابراین کتاب حقوقی را به او هدیه می‌کند , هدیه این کتاب دستمایه خنده بیشتری برای اطرافیان است.

خمره, داستانی است پیرامون دونیم شدن ناگهانی خمره گران قیمت ارباب که برای جمع آوری زیتون سفارش داده است.

ارباب خشمگین از آسیبی که به خمره جدیدش وارد آمده است, دیوانه می‌شود.

“ارباب اجبارا خشم خود را به نحو دیگری خالی کرد: کلاه را از سر برداشت و به زمین پرت کرد, گونه‌های خود را سیلی می‌زد و پاهای خود را روی زمین می‌کوبید, درست مثل عزادارانی که دارند برای مرده عزیز خود شیون می‌کنند‼!”

پس از فروکش کردن خشم اولیه ارباب تصمیم میگیرد مرد چینی بند زنی را برای مرمت خمره استخدام کند.

با ورورد “دایی دیما” به نقطه اوج داستان نزدیک می‌شویم.

ارباب به دایی دیما که مخترع چسب بندزنی قوی ای است هیچ اعتمادی ندارد مدام به او دستور می‌دهد تا با آهن خمره را بند بزند, این کشمش باعث می‌شود تا دایی دیما وارد خمره شکم گنده و گردن باریک شود و آنرا از درون بند بزند و درون خمره اسیر شود.

داستان خمره در این جا به اوج خود می‌رسد ارباب از دایی دیما میخواد تا وجه خمره پرداخت کند و آن را بشکند و خارج شود ولی دایی دیما با خونسردی از پرداخت وجه سرباز می‌زند.

این خونسردی خون ارباب را به جوش می‌آورد . ارباب خمره با دست خودش می‌شکند و دایی دیما آزاد و پیروز از آن خارج می‌شود. ارباب هم دستمزد دایی دیما را داده است هم از پول و خمره گرانبهایش خبری نیست‼!

این دفعه آقای ارباب نتوانست جلوی خود را بگیرد , مثل یک گاو نر وحشی , پیش دوید و قبل از آنکه کارگرها بتوانند جلوی او را بگیرد و مانع شوند, با یک لگد محکم خمره را روی دشت غلتاند. خمره غلتید و همراه صدای غش غش خنده کارگران, قل قل خوران, به تنه یک درخت زیتون اصابت کرد و خرد و خاکشیر شد. دایی جان دیما, پیروز شده بود.”

این داستان طنز , تلنگری است که به همه خوانندگان وارد می‌شود .همه ما بارها از سر خشم تصمیماتی گرفته ایم که به ضررما و به نفع دیگران بوده است. “صبر و خوشبینی” عامل نجاتبخش دایی دیما و همه ماست.

داستان خمره یکی از داستانهای مجموعه داستان بادبزن کاغذی نوشته لوییجی پیراندلو است که در سال ۱۳۹۳ به ترجمه بهمن فرزانه در انتشارات پنجره به چاپ رسید.

غزل قربانپور

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.