اندیشه ایرانشهری یا اندیشه شهریاری مسأله این است

شکر خدا گودرزی

اندیشه ایرانشهری یا اندیشه شهریاری | در گروه تعاملی «سرزمین هنر»در شبکه‌های اجتماعی در روزهای پنجشنبه و جمعه 18 و 19 مرداد گفتگویی راجع به حکمت و  تاریخ معاصر صورت گرفت که  اختلاف و تضارب آرا و تفاوت دیدگاه اندیشه ورزان اعضای این گروه را به همراه داشت آنچه می‌خوانید گزیده ای از نظرات استاد شکرخداگودرزی است که در این گروه مطرح و با این عنوان برای شما درنظر گرفته ایم.

اشکال شاید از اینجا باشد که چنین برخوردهایی و قائل نشدن حق برای طرف مقابل ریشه در نگاه همه حق به جانب من است یا تمامیت خواهی نشأت می‌گیرد که این به طور کلی مدلول شرایط امتناع اندیشه در کشور ماست زیرا در کشور ما از بسیاری از زوایا به عوامل متعددی در شکل گیری و ریشه دواندن چنین تفکری تأثیر دارند.

از دیکتاتوری دست اندکاران گرفته تا روحیه آسیب دیده اندیشه ورزان بی توجهی عمومی‌و فشارهای متعدد ما گره خورده و به طور کلی از ابتدای دوره روشنگری در ایران تولید اندیشه نداشته ایم.

اندیشه در کشور ما بنابر ساحت تفکری و سنّت تفکّری ما یا به اصطلاح جغرافیای ذهن ایرانی شکل نگرفته یا بر مبنای اندیشه و فلسفه ی تمدّن غرب بوده (که با سپهر اندیشه ایرانی که در فرصت مقتضی به آن شاید بپردازم) که نمایندگان آن در دوره نخستین ملکم خان‌ها بودند. و یا بر مبنای جهان بینی سوسیالیستی است که پرچمدار آن پیشه وری و ۵۳ نفر بودند یا پیشقراولان مشروعه خواهان مشروطه طلب است که نمایندگان آن روحانیون بودند و برخی از متفکّرین دینی ما که ملیّت را حذف و سنّت تفکری اسلامی‌را فقط مورد توجّه قرار دادند.

در اصل همه به شکلی ایرانیّت نه شوونیسم افراطی بلکه مبنای حمکت ایرانی را نقض کردند و نتیجه اش گسستی بود که در اندیشه بوجود آمد و ما متفکّر به جامعه معرفی نکردیم یا در اصل تولید متفکّر نداشتیم. چرا؟ چون سنت تفکّر آسیب دیده بود. اساس قصّه اینجاست که اگر بخواهیم به معلول‌ها اشاره کنیم همین افتراق بوجود می‌آید و موجب کدورت بلکه باید به علت‌ها پرداخت. زیرا در بهترین حالت از این مسیری که وجود دارد و گریز از سنت تفکر ایرانی باد درو خواهیم کرد.

حکمت ایران باستان

دقت به این موضوع ضروری است که ما چرخ را نمی‌خواهیم از نو اختراع کنیم. در گسستی که در ساحت اندیشه ورزی بوجود آمده نتیجه اش این شد که ما دچار دوگانگی عجیبی در حکمت و اندیشه شدیم. نه درک درستی از حکمت ایران باستان داشتیم نه اشراق سهروردی یا حکمت متعالیه ی صدرایی! بر این اساس اندیشه ای را پذیرفتم که جزء جزء آن به شکلی که در ناخودآگاهی ما یا بستر فرهنگی ما ریشه داشته باشد و از آن منتج شده باشد شکل نگرفت. به عنوان مثال ماحصل پذیرش چنین تفکری در عرصه سیاست دموکراسی گوژ بود که در کشور ما به دیکتاتوری ختم شد، در صنعت به وابستگی یا صنعت مونتاژ!

در بهترین شکل اگر متبحرینی در عرصه فن و تکنولوژی پیدا شدند شانه‌ها و زیر ساخت‌های کشور ما تحمل آن‌ها را نداشتند؛بنابراین مجبور به مهاجرت می‌شدند تا کالای خود را جایی بفروشند که خواهان داشت. این موضوع را فقط در عرصه ی سیاسی نبینید، بحث بنده زیر بنایی ست که سیاست هم از آن منتج می‌شود.

ابوعلی سینا
ابوعلی سینا

بنابراین نه فخر رازی تولید کردیم نه ابن سینا، نه ابوریحان، نه سهروردی یا ملاصدرا و در عرصه ادب هم مولانا و فردوسی و… نداشتیم… ما رنسانسمان را قرن چهارم و پنجم پشت سر گذاشتیم! به راستی چرا؟!!!

اندیشه ایرانشهری

اندیشه شهریاری را بنده به اندیشه ایرانشهری تعبیر می‌کنم که ماحصل آن وزیران خردمند است از خواجه نطام الملک تا خواجه نصیر و …

مصدق و قائم مقام و امیرکبیر و فروغی هم تا حدود زیادی ماحصل درک این سپهرند و اندیشه ورزان ما به جای ابراز اندیشه با توجه به شرایط سیاسی به امتناع اندیشه روی آوردند.چرا؟! چون نهاد وزارت نه بخش خردمندی حکومت یا دارای سهمی‌از قدرت بلکه به جایگاه ی تشریفات ختم شد و حرمسراها و … تعیین کننده شدند.

اندیشه ایرانشهری بر چند پایه استوار است. حکمت ایرانی (مبتنی بر اندیشه خردورزی، عقلانیت. پرهیز از دروغ. تمایل به نور و روشنایی که اینجا نشان دهنده نور محسوس نیست بلکه نور معقول است. و…)وحدت ملی(که حقوق تمام اقوام ایرانی را محترم شمرده و عامل عزت ملی را در سایه وحدت ملی جستجو می‌کند). تولید اندیشه و رشد فرهنگ فرزانگی استوار است. به نوعی می‌توان بر این نکته تاکید کرد که اندیشه ایرانشهری رشته ی ناپیدایی است که تاریخ دوران قدیم ایران زمین را از دوره باستانی تا فراهم آمدن مقدمات مشروطیت به هم پیوند می‌زند.

در سپهر اندیشه ایرانشهری بومی‌سازی، نه انطباق، محور هر فعالیتی قرار میگیرد. زیرا هر پدیده ای تا با کلیه ی بسترهای برخاسته از سیر تحولی و تکاملی جامعه استوار نباشد امری جعلی و غیر واقعی می‌شود و این جدا از خواست قدرتمندان یا روشنفکران عمل می‌کند. مثلاً( البته در مثل مناقشه نیست) نه با برداشتن جبری روسری ما متجدد شدیم و نا با گذاشتن جبری آن متحجر!! و…


هر پدیده ای به درون لایه‌های زیرین اجتماع می‌رود جامعه چون صدف درد می‌کشد و مروارید می‌سازد گاه طول دوره مروارید سازی یک جامعه زیاد است گاه همه صدف‌ها یا زیر ساخت‌ها را نابود می‌کنند مرواریدهای وارداتی به جای آن‌ها می‌گذارند و…. اما جامعه پدیده ی مروارید سازی اش ادامه پیدا می‌کند. دیر و زود دارد ولی ادامه پیدا می‌کند.

در چنین برداشتی از فرایند شکل گیری اندیشه ایرانشهری پادشاه به قول آقای محمدی فرد باید فّره داشته باشد. در باره فرّه یا خرّه مطلب و بحث زیاد است اما آنچه که در متون کهن ما آمده است فّره ویژه شاهان داد گستر است. زیرا فرّه در کنار پادشاه عادل می‌ماند و از پادشاه ناعادل می‌گریزد به نمونه‌های آن در شاهنامه به عنوان یکی از معتبرترین منابع اندیشه ایرانشهری می‌توانید مراجعه کنید.


اما آنچه برخی دوستان به آن اشاره کردند اندیشه شهریاری ست اما نتیجه گیری از آن را کمی‌شتابزده انجام دادند و آن را برابر نهاد ایرانشهری گرفتند!! در حالی که این گونه نیست در متون ایرانشهری شاهی درست و بر حق است که ویژگی‌های فریدون را داشته باشد.


فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت او نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی


بنابراین آنچه که در ساحت اندیشه ایرانشهری قابل خوانش است شاه یا رئیس یا حاکم جامعه ای تا زمان قابل اطاعت است که دادگر باشد. وقتی دادگر نباشد فّره از او می‌گریزد!

این روایت که اندیشه ایرانشهری را با اندیشه شهریاری( در اینجا منظور سلطانی و پادشاهی) یکی دانستن امری خطاست.

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.