امید عبدالهی در گفتگو با سرزمین هنر | سیاه دیدنِ واقعیت یک مفهوم است، سیاه نماییِ واقعیت، مفهومی‌دیگر.

گفت وگوی امید رنجبر با امید عبدالهی درباره مستند (سفر سهراب)

فیلم مستند «سفر سهراب» ساخته «امید عبدالهی» این روزها در سینماهای هنر و تجربه در حال اکران است. وقتی برای اولین بار این فیلم را در جشنواره سینما حقیقت سال 95 دیدم، همان شب قرار گفت وگو را با امید عبدالهی بنا نهادم چون به نظر می‌رسید که در این پروژه، اطلاعات زیادی درباره «سهراب شهید ثالث» به دست آورده که بستر را برای مرور دوباره آثار وی فراهم می‌نماید. درباره شهیدثالث ساعتها می‌توان حرف زد و کتابها و مقالات بسیار نوشت چون فیلمساز مهم و تأثیرگذاری در تاریخ سینمای ایران به محسوب می‌شود. آنچه که در ادامه خواهید خواند، گپ و گفتی ست بین من (امید رنجبر) از سرزمین هنر و «امید عبدالهی» درباره مستند «سفر سهراب».

امید رنجبر: زندگی سینمایی سهراب شهیدثالث به دو دوره تقسیم می‌شود. یکی دوره ۴۸ تا ۵۲ در ایران و دیگری دوران مهاجرت در آلمان، که شما در سفر سهراب به دوران سینمایی ایران شهیدثالث یعنی دو فیلم «یک اتفاق ساده» و «طبیعت بی جان» پرداختی. آیا این مسئله به خاطر وجود داشتن ویدیوهای آرشیوی و فیلم‌ها و اسنادی  ست که برای شما قابل دسترس تر بوده، یا اساساً استراتژی خودتان این گونه بوده؟

امید عبدالهی: امیدوارم شما از آن دست منتقدانی نباشید که پرداختن به یکی از این دو دوران زندگی و فعالیت شهیدثالث را نقص بنیادی برای فیلم می‌دانند.

 قطعاً نه. چون شما به عنوان مؤلف اثر حق انتخاب در چیدمان اطلاعات سناریو را دارید. و اتفاقاً اگر تمام کلیات زندگی شهیدثالث را بیان می‌کردی شاید نگاه مؤلف و فرم مورد نظر خودت را در فیلمت از دست می‌دادی.

امید عبدالهی: در جشنواره سینما حقیقت و فجر بعضی از مستندسازان و منتقدین که فیلم را دیدند تمرکز این فیلم به دوران فیلمسازی شهیدثالث در ایران را از موضع نقصان تحلیل کردند. مضاف بر اینکه می‌گفتند چرا مقطع آلمان و زندگی شخصی اش و مثلاً علاقه وافرش به آنتوان چخوف در این فیلم حذف شده. در حالیکه شما به عنوان یک تئوریسین سینما بهتر می‌دانی که یک مستند پرتره قرار نیست اطلاعات بیوگرافی مثل ویکی پدیا به مخاطب ارائه کند.

مستند پرتره از صفر تا صد و تمام جوانب زندگی شخصیت محوری را مورد کنکاش قرار نمی‌دهد. به عنوان مثال «کریس مارکر» که تعدادی مستند پرتره فوق العاده مثل «یک روز از زندگی «آندری آرسنویچ» درباره «تارکوفسکی» ساخته یا یک پرتره درباره «کوروساوا» یا در فیلم «آخرین بلشویک» به جنبه‌هایی از دوران فیلمسازی «آیزنشتاین» می‌پردازد. در طول پروسه ای که می‌خواستم سفر سهراب را بسازم آثار «کریس مارکر» و بعضی از پرتره سازان مطرح را زیاد می‌دیدم.

همین «یک روز از زندگی آندری آرسنویچ» را بیش از ده بار دیدم. چون هدفم این بود طراحی بافت بصری، فرم و شیوه نگاه یک مستندساز درباره فیلمساز مشهوری مانند تارکوفسکی را کشف کنم. و اینکه مارکر چگونه جرأت کرده برود سراغ تارکوفسکی. اینجاست که می‌فهمیم مارکر به صورت خیلی جزئی تنها یک روز از زندگی تارکوفسکی را به تصویر کشیده. یک بازه زمانی کوتاه از زندگی این شخصیت برایش اهمیت داشته و قرار نبوده تمام دورانهای وی را زیر ذره بین قرار دهد.

به همین دلیل در جواب آن دوستانی که از این منظر بر «سفر سهراب» خرده می‌گیرند توصیه می‌کنم آثار شاخص سینمای مستند پرتره را بیشتر ببینند. این را هم بگویم تا قبل از این فیلم، مستند جدی ای از «شهیدثالث» ساخته نشده و شاید همین فیلم، مستندسازان دیگری را ترغیب کند تا به دوران آلمان شهیدثالث بپردازند، چون زندگی و سینمای او شایستگی این را دارد که فیلم‌ها و مستندهای زیادی درباره اش ساخته شود.

شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید

مثلاً می‌توان از منظر حضور زن در زندگی و آثارش مستندی ساخت. اینکه چرا او زن و زندگی را در ایران رها می‌کند و به آلمان پناه می‌برد، که طبیعتاً این بخش از زندگی اش را من در فیلم حذف کرده ام. بنابراین با مراجعه به سؤال شما چند دلیل می‌توان عنوان کرد:

  • یکی اینکه من ایرانی ام و آثار ایرانی شهیدثالث برایم مهمتر بوده. چون به نوعی بنیان و اساس سینمای نوین ایران را شکل می‌دهند، در کنار کیمیاوی، شیردل، سینایی، تقوایی و اصلانی.

 

  • دوم اینکه اگر بخواهم در مستند پرتره به زندگی یک آدم بپردازم طبیعتاً به سراغ آن بخشی می‌روم که پتانسیل دراماتیک بیشتری دارد. مقطعی از زندگی آن شخص که خنثی است به درد کسی نمی‌خورد.پرتلاطم ترین مقطع زمانی زندگی شهیدثالث بازمی‌گردد به سالهای ۴۸ تا ۵۳. چون او در این چند سال تلاش می‌کند خودش را به عنوان فیلمساز ثابت کند. می‌جنگد، به بن بست می‌خورد، خسته می‌شود، غصه می‌خورد، ولی دوباره بلند می‌شود. راه پله ارگانهای فرهنگی را بالا و پایین می‌کند تا به نتیجه مطلوبش دست یابد. خب این بار دراماتیک دارد.همین چالشی که امروزه من و خیلی از دوستان فیلمسازم در این مملکت بارها در حال تجربه کردن اش هستیم.

 

    • سومین دلیل هم این است که من به کدام نوع اطلاعات و اسناد از شهیدثالث می‌توانم دسترسی بیشتر داشته باشم. فکر کردم ایران باید گزینه بهتری باشد تا آلمان. چون بسیاری از همکاران و دوستان و اقوام وی در ایران زیست می‌کنند.من در صورتی می‌توانم به دوران فیلمسازی شهیدثالث در آلمان روی بیاورم که امکان سفر به برلین برایم فراهم شود تا پژوهشم را در آنجا شروع کنم و با آدمهای مرتبط با او گفت و گو کنم که این هم سختی‌های خاص خودش را دارد و هم پر هزینه است. اما در ایران افرادی چون آیدین آغداشلو، امید روحانی، حمیدرضا صدر و نظام کیایی و سایر کسانی که ارتباطی با شهیدثالث داشتند، می‌توانستند به من کمک کنند تا اطلاعاتم در مورد ایشان را تکمیل کنم.

 

  • چهارمین دلیل هم برمی‌گردد به سناریو، ساختار و فرم فیلم. چون معتقدم ساختار و فرم هست که نگاه من مولف را در اثر آشکار می‌کند. من آدم به شدت فرم گرایی هستم. محتواها و وضعیتهای نمایشی در طول تاریخ بارها و بارها گفته شده اند اما این فرم است که می‌تواند تفاوت و تنوع ایجاد کند. من از آنچه که در اختیار داشتم متوجه شدم با دوره ای مانند یک سفرنامه مواجه هستیم. شخصیت فیلم از یک دری وارد می‌شود پا به یک دنیای پر تلاطم و پر از فراز و فرود می‌گذارد و از دری دیگر از این دنیا خارج می‌شود. دقیقاً همانند سفر اسطوره قهرمان در ساختار سینمای کلاسیک. حالا این سفر از لحظه ایست که سهراب در جوانی به ایران بازمی‌گردد و می‌خواهد وارد دنیای پر تنش فیلمسازی شود تا لحظه ای که می‌بیند ایران دیگر برایش جای زندگی نیست.

من به این جمله اعتقاد دارم که در قاب تصویر، یک برگ درخت بدون اذن کارگردان نباید از روی زمین بیفتد. هر چیزی که در فیلم «سفر سهراب» می‌بینید بر اساس همان ساختار و فرمی‌است که برای فیلم طراحی کردم.

 حدس می‌زدم که شما قبل از مونتاژ، برای فیلمت ساختاری را طراحی کرده ای. مثل ساختار کلاسیک در مقدمه ابتدا فضا و زمان و شخصیت و سوژه را برای تماشاگر مشخص می‌کنی و بعد می‌پردازی به مسئله شخصیتت که او به دنبال چه چیزی است. او در چه گره ای گیر کرده و چگونه از این گره نجات خواهد یافت. در آغاز با لانگ شات لوکیشن‌های آشنای دو فیلم «یک اتفاق ساده» و «طبیعت بیجان» به تماشاگری که این دو فیلم را دیده کد می‌دهی. و سپس کات می‌زنی به نماهایی از موزه سینما. به جوایز و دستاوردهای سینمای ایران در این ۵۰ سال اخیر اشاره می‌کنی و با این پرسش که راهیابی آثار هنری سینمای ایران به فستیوالهای مطرح جهانی از کجا سرچشمه گرفته، و تازه اینجاست که شخصیت محوری فیلم را معرفی می‌کنی.

امید عبدالهی: دقیقاً. من همان ابتدای فیلم با صدای راوی از مرگ سهراب حرف می‌زنم. صدای راوی (آقای مهدی احمدی) می‌گوید: تو 20 سال پیش مرده ای. مثل فیلم «شاید شیطان» روبر برسون که ابتدا خبر مرگ قهرمان فیلم را می‌دهد و بعد چگونگی فرایند مرگ او را به تصویر می‌کشد. یا «مسافران» بیضا

ممکن است شما دوست داشته باشید

نظرات بسته شده است.