ادبیات کاراگاهی|قسمت پنجم|شخصیت خبیث| بخش اول

ادبیات گاراگاهی : تا کنون چهار فصل از مقاله‌هایی در مورد ادبیات کارگاهی را به قلم مهندس نوید فرخی در هنرلند در اختیار دوستداران و طرفداران این ژانر ادبی گذاشتیم. اینک فصل پنجم و آخر این مقاله‌ها را درسه قسمت با هم می‌خوانیم.

چگونه کاراکترهای شرور(villain) خوب داشته باشیم!

خلق و شخصیت پردازی یک فرد شرور(villain) در داستان یا رمان تان می‌تواند به اندازه خلق قهرمان (کاراکتر اصلی داستان تان) پر اهمیت باشد. عموما در گونه‌های مختلف ادبی، حضور چنین کاراکتری ضروری است، و مخصوصا در ادبیات کاراگاهی، قابلیت‌های پروتاگونیست داستان زمانی بروز پیدا می‌کند که این فرد شرور وجود داشته باشد!
اما پیش از ورود به مبحث شخصیت پردازی یک فرد شرور، بهتر است در بخش اول نگاهی به یک خلط مبحث مهم در ادبیات(و حتی سینما) بیندازیم. مسئله ای که در رده‌های مختلف، بین افراد مختلف به اشتباه گرفته می‌شود. سپس در بخش دوم، به صورت اصلی مسئله خواهم پرداخت.

الف) تفاوت (Protagonist – Antagonist) و (Hero-Antihero)

آنتاگونیست(Antagonist) یا کاراکتر شرور داستان(Villain) ، بدمنکاراکترِ در تقابل با قهرمان داستان را آنتاگونیست می‌نامند. این افراد به طور معمول در برابر قهرمان داستان قرار می‌گیرند و او را وادار به واکنش می‌کنند (و معمولا – به جز تراژدی- در این مبارزه محکوم به شکست اند). وسعت شرارت این کاراکتر‌های شرور گاهی در سطح قدرت طلبی‌های جهانی است (مثل بدمن‌های سری جیمز باند). این قدرت و شرارت آنتاگونیست‌ها در داستان برای خوانندگان هم می‌تواند جذاب باشد زیرا برای شکست وی، به نیرو و قدرت بیشتری از سوی قهرمان نیاز داریم. نکته کلیدی این است که وجود این کاراکتر‌ها، اگرچه ضروری است، اما هرگز شخصیت محوری داستان پنداشته نمی‌شوند.

پروتاگونیست(Protagonist) یا قهرمان اصلی، یا کاراکتر محوری

کاراکتر اصلی داستان را پروتاگونیست می‌نامند. این کاراکتر در تقابل با آنتاگونیست قرار دارد. پروتاگونیست‌ها، به نوعی تخیلات و آرمان‌های یک جامعه هستند. داستان با وجود این افراد، شکل می‌گیرد. در دوره‌های مختلف، این پروتاگونیست‌ها کارکردها و توانمندی‌های متفاوت داشته اند. و بنا به دیدگاهی، می‌توان پروتاگونیست را به دو دسته قهرمان(Hero) و ضدقهرمان(Anti-hero) تقسیم کرد.

قهرمان(Hero)

قهرمان داستان را “Hero” می‌نامند. این فرد، کاراکتر محوری در داستان است. قهرمان Hero معمولا فردی با شخصیت، جذاب و اخلاق مدار است (که طبیعتا با شخصیت‌های شرور مقابله می‌کند).
نقش قهرمان به عنوان کاراکتر محوری داستان، برای قرن‌ها این بوده که داستان را به جلو پیش ببرد. قهرمانان ضمنا دربردارنده ویژگی‌های خوب، مثبت و تا جای ممکن منحصر به فرد هستند. در داستان‌های کلاسیک، یک قهرمان همیشه باید فوق العاده، و با شجره نامه ای دیرین باشد. در واقع او بیش از انسان، یک شبه خداست! شاید نمونه بارز این چنین کاراکتری در مبالغه آمیزترین صورت ممکن، هرکول باشد که پسر زئوس است.
با گذشت زمان، اصطلاح قهرمان hero، دیگر صرفا به قهرمانانی خداوار اطلاق نشد، بلکه در عوض در مورد مردان و زنانی به کار گرفته شد که از موانعی عظیم عبور می‌کردند، و شجاعتی بی نظیر داشتند و خودشان را وقف مشکل داستان می‌کردند. ضمنا این قهرمانان رفتاری اخلاقی و شایان تقلید داشتند! بیشتر قهرمانانی که ما در داستان‌ها می‌شناسیم در حقیقت در این رده طبقه بندی میشوند. اما ضد قهرمان ( Antihero )کیست؟

 

ضد قهرمان (Antihero)

به تدریج، شخصیت‌های محوری(پروتاگونیست‌هایی) در ادبیات پیدایشان شد که کمتر در بند اخلاقیات بودند، و لزوما خوش چهره و دارای اَبَر ویژگی نبودند. آنها در حقیقت فاقد خصوصیات قهرمانان هستند. به عبارت دیگر آنها گرچه در داستان نقش کلیدی را دارا هستند اما خصوصیات متعالی در وجودشان پیدا نمی‌شود(یا کمرنگ است) بنابراین آنها را ضدقهرمان(Anti-hero) می‌نامند.
ضد قهرمانان را می‌توان محصول فروپاشی اعتقادات و باورهای سنتی قلمداد کرد. از دیگر ویژگی‌های ضدقهرمان این است که خواننده با او حس همذات پنداری پیدا می‌کند. رابین هود یک ضدقهرمان است، چون گرچه دزدی می‌کند، اما ما او را دوست داریم.
برای تاکید بیشتر و روشن کردن تفاوت بین آنتاگونتیست و آنتی هیرو، بهتر است به مثالی متوسل شویم. شخصیت پروفسور موریارتی در سری شرلوک هولمز، یک آنتاگونیست است. چون ما با این کاراکتر همذات پنداری پیدا نمی‌کنیم(و شاید از این مهمتر، او شخصیت محوری داستان‌ها نیست، بلکه شخصیت محوری شرلوک هولمز است). اما دون کورلئونه در پدرخوانده(اثر ماریو پوزو) یک ضدقهرمان است، چون ما با او همذات پنداری پیدا می‌کنیم(و شخصیت محوری اوست، و در مقابل او سایر گروه‌های مافیا و پلیس قرار می‌گیرند، و بنابراین آنها تبدیل به آنتاگونیست می‌شوند!).
شخصیت سازی ضد قهرمانان معمولا به گونه ای است که حتی اگر جانی و بزهکار هم باشند داری محبوبیتند. شاید نقطه اوج، چنین شخصیت پردازی را بتوان در رمان “معمای آقای ریپلی” اثر پاتریشیا‌های اسمیت دید، زیرا شخصیت ضدقهرمان و محوری داستان، یک قاتل است. شما می‌دانید او قاتل است. نویسنده صحنه قتل توسط او را به شما نشان داده، و با همه این حرف‌ها، شما اصلا دوست ندارید او دستگیر شود. هر بار که پلیس به او مظنون می‌شود، دعا می‌کنید او جان سالم بدر ببرد!
در عین حال، ضدقهرمانان همیشه افرادی پلید نیستند، بلکه اصولا خاکستری اند، و در بسیاری مواقع هم کارهایی در حد و اندازه‌های قهرمانان از آنها سر می‌زند. ضدقهرمانان(Antihero) برخلاف آنتاگونیست‌ها(Antagonist) در داستان‌ها نقش اساسی را برعهده دارند، و گرچه انگیزه‌ها و معیارهای اخلاقی شان قابل بحث است، اما شما با آنها همدردی می‌کنید.

ادامه دارد…

نوید فرخی
ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.