آفرینش ارگانیک نقش در سیستم استانیسلاوسکی

آفرینش ارگانیک نقش در سیستم استانیسلاوسکی

یوری زاوادسکی
ترجمه از ایرج محرمی*

 

پیرامون هنر استانیسلاوسکی اغلب اینطور شنیده می شود که او و دریافتش از هنر تئاتر, تنها تئاتری احساساتی یا بیش از حد ساده است و یا هیجان هایی سراسر نادرست و ساختگی. در حالی که کنستانتین_سرگیویچ همواره می گُفت که استعداد و توانایی در نشان دادن احساسات هنوز به معنای هنر نیست.

بازیگری روی صحنه می آید و می گرید. من می بینم که احساس او صادقانه است اما با این وجود مرا تحت تاثیر قرار نمی دهد. حال به نظریه ی کنستانتین سرگیویچ توجه کنید که میگوید چنین بازیگری باید “پنج دقیقه از خلق و خوی حقیقی را در سرتاسر نقش خود تقسیم و پخش کند تا بتواند نقش اتللو را به خوبی ایفا کند”. و شما در می یابید که موضوع عبارت است از آن احساس ها و هیجان هایی که روی صحنه شکل گرفته و در واقع حسابش با هیجان ها و احساس های تجربه شده و واقعی در زندگی روزمره بازیگر جداست و کاری با احساس های ناتورالیستی ندارد.

 

احساس های صحنه

احساس های صحنه ای که کنستانتین سرگیویچ از آن صحبت می کند باید از بطن حضور یا موجودیت حقیقی بازیگر بر صحنه متولد شود بنابراین حضور یافتن و موجودیت در نقش پیش از هر چیز اندیشه و کنش است اندیشیدن و رقفتاری که گویا رویدادهای نمایش در همین جا همین امروز و همین لحظه اتفاق افتاده و همه ی برخوردهای انسان ها ماجراهای روزمره و طبیعت با همه سرگذشتش برای نخستین بار رخ می دهد.
Konstantin Stanislavski
Konstantin Stanislavski

اینجا -امروز -اکنون- وجود_انسانی، اندیشه و حرکت. و اگر بازیگر بیندیشد و دست به عمل زند تماشاگران نیز به احساسی نظیر احساس او دست می یابند به عبارت دیگر رویدادهای نمایش همان گونه که بازیگر را به هیجان می آورند باعث برانگیختن همان هیجان ها در تماشاگران می شود.

یکی شدن تماشاگر با نقش

استانیسلاوسکی از تماشاگر می خواست تا با نقش خود یکی شود. بله! در هر نقشی تو باید خودت باشی اما در هر نقشی متفاوت باش. در شرایطی دیگر بیوگرافی دیگر و در نتیجه با منطقی دیگر در اندیشه در بررسی و در رفتار در اینجا منظور منطقی مبهم و انتزاعی نیست بلکه منطقی است عینی و یا به عبارت دیگر منطقی ملموس فردی و در رابطه با شخصیت مورد نظر نمایش منطقی که شالوده اش بر بیوگرافی انسان استوار است.

بنیانش بر چیزی است که استانیسلاوسکی آن را با استفاده از واژه ی دیروز ی که در هر شخصی وجود دارد عبارت است از زمان او عصر و دوره ای که در آن می زیسته اطرافیانش محیط اجتماعی اش تاریخچه ی زندگی اش سلیقه هایش علاقه مندیهایش نیاز هایش فرهنگش و عادت هایش به عبارتی مجموع همه ی این ها بار و بنه و اندوخته هایی است که انسان بازیگر با خودش به روی صحنه می برد.

صحنه ای از نمایش

اغلب پیش می آید که بازیگری تنها با پوشش ظاهری در نقشش وارد صحنه می شود. او ریش و سبیلی به صورت می چسباند لباسی به تن می کند که به او تعلق ندارد و حتی صدا، ژست و حرکاتش را تغیر می دهد اما با وجود این ذره ای هم عوض نشده است او صرفا” نشانه هایی از رفتار و خُلق و خو و کاراکتر یک انسان را نمایش می دهد اما به انسانی دیگر تبدیل نشده است.

استانیسلاوسکی می گفت: فرض کنید شما به دو دوست قدیمی تان برخورد می کنید. در اولین نظر شما به هیچ وجه یکی از آن دو را به جا نمی آورید و نمی شناسید او بیش از حد پیر شده به سر و وضعش نرسیده ریشش بلند شده و عینک هم می زند. ولی نفر دوم به نظر می رسد به هیچ وجه تغیری نکرده فقط شاید کمی پیر شده باشد.

خوب اکنون شما با نفر اول همان مرد ریشو سر صحبت را باز می کنید و یک مرتبه حالت های کنونی اش که او را ناشناس جلوه داده بود شمارا به یاد مردی می اندازد که درگذشته با او آشنا بوده اید با همان عادت هایش با همان خُلق و خو و با همان ویژگی هایش در سال های گذشته. گویا که زمان از حرکت باز ایستاده و یا اینکه به عقب بازگشته است این مرد به هیچ وجه تغییر نکرده و “گریم کهولت و پیری”اش چیزی نیست جز یک پوشش بی معنی.

تئاتر روسیه

 

اما اکنون شما با نفر دوم سر صحبت را باز می کنید با همان فردی که به نظر می رسد به هیچ وجه تغیری نکرده است ولی به تدریج که پیش می روید پی می برید که او همان شخصی نیست که در سال های گذشته می شناخته اید و دیگر نمی توانید تو خطابش کنید او تبدیل شده به فردی بیگانه و از شما بسیار فاصله گرفته است مردی که همه چیز را با چشمی دیگر نگاه می کند و در حال حاضر مطالباتش از زندگی چیزهای دیگری است تا آنچه پیش از این بوده است.

 

در تئاتر هم همین گونه است. بازیگری وارد صحنه می شود در وهله ی نخست او را بجا نمی آورید. زیرا به طور کامل زیر پوششی از گریم و لباس غیر قابل شناسایی شده است. هنوز چند ثانیه نمی گذرد که به اشتباهتان پی می برید، این همان بازیگر همیشگی است که به خوبی می شناسیدش با دنیای درونی غیر جالبش که در همه ی نقش ها یکسان است با بیانی خالی از معنا جان کلام مردی بدون بیوگرافی و هویت بدون احساس و هیجانات حقیقی با صدای پوک و شخصیتی تقلبی.

 

بازیگر دیگری وارد صحنه می شود. پیداست که شما این بازیگر را می شناسید! خود اوست آشنا و صمیمی با همان چهره اش با همان نگاهش و با همان حالت و رفتارش ولی چه شده؟ چه پیش آمده؟ این همان اوست و هم او نیست! رفته رفته نمایش پیش می رود هنرمند بازیگر هر دم چهره ای تازه و تازه تر به خود می گیرد چنین چیزی انتظار نمی رفت او قابلیت ها و ویژگی هایی از خود بر شما آشکار می سازد.

 

در آنتراک تصمیم می گیرد که او را هر طور شده در پشت صحنه ملاقات کنید و می بینید که او به ظاهر همان فرد همیشگی است که پیش از شروع نمایش می شناخته اید و در عین حال فرد دیگری است فردی کاملا” متفاوت! و قبل از هر چیز مردی با بیوگرافی و سرگذشتی دیگر با تمایلاتی دیگر خلق و خویی دیگر و همچنین نظام و ساختار فکری دیگر که بر اساس منطقی دیگر عمل می کند.

 

برای پیدایش و خلق چنین هنری بازیگر باید نقش را درون خویش رشد و پرورش دهد. استانیسلاوسکی در مقام تشبیه به ساختن گُلی مصنوعی و تولد گُلی طبیعی اشاره میکند. ساختن گُل توسط یک صنعتگر.

او قطعاتی شبیه گلبرگ برش می دهد، آنها را از قلب و مرکز به هم وصل می کند و به ساقه ی میله ای می چسباند. این یک گل مصنوعی و بی جان بیش نیست. اکنون ببینیم یک گُل طبیعی و زنده چگونه متولد می شود؟

 

زایش یک گُل جاندار یا گُلبرگ ها که خود مرحله ی نهایی است، مرحله ی نهایی گُل با رشد و نمو شکل می گیرد و با تخمک و جوانه ای که هیچ شباهتی به مراحل بعدی خود ندارد (شاید اصطلاح “نقطه ی نقش” یا “جوانه زدن نقش” که استانیسلاوسکی به کار می برد از همین جا آمده باشد). نخستین جوانه ها و حتی غنچه کمتر به خود گُل شباهت دارد. زمانی گُل، گُل خواهد شد که به اندازه ی کافی نور و آب به او رسیده باشد و همه ی مراحل رشد تدریجی طبیعی و اُرگانیک خود را طی کرده باشد. این همان آفرینش اُرگانیک نقش است که استانیسلاوسکی ما را بدان ترغیب میکند. من در اینجا به عمد واژه ی ترغیب را به کار می برم زیرا در هنر نمی توان به دیگران آموخت هنر را نمی توان به کسی آموخت در هنر این خود انسان است که می آموزد در هنر میتوان از زندگی و عوامل تشکیل دهنده ی زندگی و در نتیجه عواملی که در مسیر آفرینش دخالت دارند آموخت چرا که همه ی آنها به هم شبیه هستند.

پایان

کنستانتین استانیسلاوسکی
کنستانتین استانیسلاوسکی

 

▫️این مطلب را به در خواست یکی از دوستان از یوری زادوسکی انتخاب کردم. در پاسخ یک پرسش ساده و بدیهی.ایشان و چند نفر از دوستانشان در یکی از این هزاران آموزشگاه تهران نزد استادی! که متد_اکتینگ تدریس می کند فقط تعدادی تمرین و واژه و… شنیده بود. هر علمی پایه ای دارد. چرا باید کسی که خودش معنای بازیگری را درست نفهمیده و تنها در یک یا چند سریال جلوی دوربین رفته با علاقمندان بازیگری چنین کند؟
ایرج محرمی
ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سه × پنج =